منم جمله ام رو مثل خانومی آغاز کنم آیا؟
20 سال پیش وقتی فقط 16 روز از ورود ناگهانیممم به سیاره ی شناخته شده ی زمین می گذشت، وقتی
نگاهم به آسمون بود و ستاره هارو می شمردم تا خوابم ببره یهوووووو متوجه سقوط ناگهانی تره یه شی
ناشناخته از اون بالا بالاها شدم که همرنگ خودم بود و هم زمان توی دل کوچیکم یه چراغ آبییی هم رنگ
آسمون ها روشن شد.
افتادن ناشناخته رو به فال نیک گرفتم و منتظرش موندم.
18 سال بی وفا تند از پی هم گذشته بود و من با یه جای خالیه گنده قده دریاها توی قلبم، سرگردون تو
کوچه پس کوچه های دیار محبت قدم می زدم تا....تا رسیدم به چشمهای عاشق و قلب بی تاب خانوم
گلم که بوی ناشناخته ی دیرینه مو میداد و جای خالیه قلبمو برای همیشه پر کرد.
نی نیه ناسه یه لوزه ام با وجود گرمت به زندگیم معنا بخشیدی، دوستت دالم و تفلدت مبالککک
خانومی یادته پارسال می گفتی: "ایشالا سال دیگه کنار هم تفلدمونو جشن می گیریم" ولی قسمت نشد
کاش اینهمه صبر ما یه پاداش قشنگ داشته باشه.
عسیسم عاشختم قده همه ی شناختنیها و ناشناختنیها
وقتی که از بهار چشم تو سرشار می شوم
از گریه های عاشقانه سبکبار می شوم
بانوی من! ببین چگونه من از شوق دیدنت
هر شب در آینه ی عشق تو تکرار می شوم
|