تبليغاتX
همیشه با تو - اسپاسم گردن ....
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  من یه دوست خیلییی خوب دارم که از سال سوم دبستان هم کلاس بودیم این دوست جونه من اسمش

ش.ی.ر.ی.ن.ه یه ذره از لحاظ بنیه ضعیفه البته نه اینکه هیکلش نحیف باشه ها نه  منظورم اینه که زود

فشارش میاد پایین و بی حال میشه

حالا غرض از پیش کشیدن این موضوع عرضم به حضورتون که دیروز مامان خانوم میره خونه ی ش.ی.ر.ی.ن اینا

(مامانم با مامان ش.ی.ر.ی.ن دوسته) و میبینه که فضای خونه کمی سنگینه و گردن ش.ی.ر.ی.ن هم حدود

90 درجه روی تنه ش چرخیده و یه خورده مایل به راست شده . طبق پرس و جوهایی که به عمل اومد معلوم

میشه دوست جون من صبح که از خواب پا میشه متوجه میشه سرش جای همیشگیش نیس و نگران میشه

و در حال داد و فغان که یهو از حال میره و خلاصه کار به دکتر و آمپول می کشه

فک کنم تا حالا فهمیدین به چه بلایی گرفتار شده بود؟ نهههههههه؟ اااااااا چرا؟ تابلو بود که!!!!  گردن

ش.ی.ر.ی.ن خانوم اسپاسم کرده بود

این ماجرا رو مامان ش.ی.ر.ی.ن با گریه تعریف میکرده و میگفته میترسیدم گردن دخترم همینطوری بمونه

مامان خانوم منم حالا بخند و کی نخند بوده اونجا  آخه این چیزا تو خونه ی ما عادیه مثلا من خودم اینقد

تک تک اعضای بدنم اسپاسم کرده که دیگه آب دیده شدم

حالا برخورد خونواده و آقاییه من در برخورد با همچین مشکلی :

صبح با هزار ناز و نوز بیدار میشم . یه ذره بدنمو کش و قوس میدم و ااااااااااا مامانننننن؟ چرا این شکلی شدم؟

صورتم پشت سرمه یهنی پشت سرم جلوی صورتمه یهنی گردنم 180 درجه چرخیده و الان دارم پشت سرمو

میبینم . خلاصه یه, یه ربعی به خودم میخندم چون فک می کنم شوخیه  (می بینین چه شوک سنگینیی

بهم وارد شده؟  )

بعد که یه خورده حالم جا میاد : مامان اصن نمیتونم سرمو تکون بدم

مامان : چیزی نیس حتما بد خوابیدی       نیم ساعت بعد : مامان هنوزم همونطوره قضیه جدیه هاااا

مامان : حتما رگش گرفته اینقد بهش فک نکن خودش خوب میشه به کارات برس 

_ آخه وقتی گردنم کجه چطوری درس بخونم ؟ وای مامان گردنم خشکه خشکه اصن تکون نمیخوره , واییی

می بینی رنگم پریده دارم می میرم منو ببرین دکتر , فشارمم افتاده , کمککککک !!

احتمالا بعده دو ساعت که زار میزنم مامان خانوم راضی میشه که گردنم جدی جدی اسپاسم کرده ولی اگه

فک کردین منو می برن بیمارستان و بستری میشم و تا یه هفته همه دوستم دارن و برام کمپوت میارن اشتباه

فک کردیناگه شما کمپوت دیدین منم دیدم Begging به جاش تا یه هفته سوژه خنده ی داداشها و سوژه ی

سرزنش های آقایی می شم

چند لحظه بعدش به آقایی زنگ میزنم  _ آقایی گردنم اصن تکون نمی خوره الان سرم پشت و روئه

می گه : بیخودی بهونه نیار که از زیر درس در بری امروز باید 13 ساعت بخونی اگه نخونییی ....

می گم : آخه ....     نمیزاره حرفم تموم بشه بچه م هوله, 6 ماهه به دنیا اومده , رشته ی کلامو پاره

می کنه: آخه و اما و اگر نداره همون که گفتم وگرنه .... (آخه خوندن تنبیه بدنی که جذابیتی نداره)

ولی من از رو نمی رم : ای بابا چرا باور نمی کنی؟ به جون خودم راست می گم , آخخخخ خواستم گردنمو

تکون بدم درد گرفت

در آخر که چاره ای جز قبول کردن نداره می گه: حقتههههه می خواستی عین آدم بخوابی که اسپاسم نکنه

همش یه جوری میخوای درس نخونی (آقاییه من عادت داره همه چیو به درسم ربط بده ) ای بابا اینجوری

نمی شه هااااااااا میتونی یه کم استراحت کنی ولی باید شب جبران کنی حالا بیا بغلم ببوسمش تا خوب

بشه ولی من این وسط نمی فهمم چرا میگه حقته؟ نه خداییش چراااااا ؟

حالا برسیم به روزمرگی هامون . خوب چه جوری خلاصه بگم که حوصله تون سر نره؟

این روزا دارم دوباره درس میخونم و کلی امواج مثبت ساطع می کنم مامان خانوم و دوستشم یه سره دارن رو

پروژه ی قبول شدن من کار میکنن و امواج مثبت میفرستن تا انشالا چند ماه دیگه نتیجه ی این همه راز و قانون

جذب خوندنو بگیرن (رسما موش آزمایشگاهی شدیم) منم از اونجایی که دلم نمیخواد زحمتاشون

نتیجه ی عکس بده و از کتاب و کتاب خونی و نویسنده ی کتاب راز متنفر بشن دارم به شدت میخونم (ببینین

من چقد به فکره ارتقای فرهنگ کتابخونی ام)

در این بین هم آقا کوچولو دوباره رفته تهران خوش گذرونی  اصولا این روزا زیادی بهش خوش میگذره خوب

فهلا سخت گیری نمی کنیم آخه طفلک تعطیلات بعده امتحانشه ولی بهدا داریم براشششش

دیگه هم کار خاصی نمیکنم فقط دیروز مامان خانوم کلی سبزیجات و سیفی جات گرفته بود واسه ترشی که

من با کله رفتم تو آشپزخونه : وای واییی من میخوام ریزشون کنم (درسمم که به امون خدا رها شد)

هی از من اصرار از مامان انکار بالاخره زور من بیشتر بود و نشستم پای ریز کردنشون  اینقده حال داد

در آخر با یه کمر شکسته و چند جفت انگشت بریده از آشپزخونه جیم شدم و تا آخر شب اثری ازم نبود

پ.ن 1: مینی جونم خیلی براتون خوشحالم که هم دیگه رو دیدین منو بردی به اون روزای گذشته ....

پ.ن 2: یه دوستی که خیلی برام عزیزه گفته که طرز نگارشم قدیمی شده من نمیدونم منظورش دقیقا چی

بود احتمالا خودم براش قدیمی شدم  شاید دیگه ننویسم ....(صابون به دلتون نزنین گفتم شاید)

پ.ن 3: از همه ی دوستای گلم ممنونم که بهم سر میزنید همتونو دوس دارم این دنیای مجازی برای من خیلی قشنگه چون باعث شد کلی دوست خوب و یک رنگ پیدا کنم

به آقایی نوشت: میدونم این پست به نظرت عجیب میاد نمیدونم چرا نوشتم دلم گرفته بود اینجا یه جاذبه ای

داره که منو میکشه به سمت خودش. هر روز هر ساعت هر دقیقه منو صدا میکنه کاش درک کنی...

دیشب لحظه لحظه ی دیدارمونو مرور کردم باید از مینی ممنون باشم خیلی خوشحال شدم وقتی با sms

گفتی تو هم در حال تجدید خاطرات بودی واقعا اون موقع ها حضور م.ی.ت.ر.ا بزرگترین مایه ی دلگرمی و

شهامتم بودا واالا تاب نمی آوردماونطوری رفتن اونطوری خدافظی کردن خیلی سخت بود خیلی ....

کاش می گفتم بیشتر بمون .... تک تک خیابونا که ازشون رد شدیم اومد جلوی چشام ولی نمیدونم چرا اون

خیابونی که وقتی رفتیم کافی شاپ و.ح.ی.د ماشینو اونجا پارک کرده بود و بعدش تا اونجا قدم زنان رفتیم و

من به بازوهات تکیه کرده بودم پر رنگ تر از جاهای دیگه ستولی عجب جایی پارک کرده بود کلی

پیاده روی داشت نه؟ شایدم به نظر من طولانی بود راستی اونجا چه اتفاقی افتاد که پررنگش کرده ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی