تبليغاتX
همیشه با تو
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  پریشب در حین گفتگو با سرور گرامیه روح و جانممم در حال بهره وری از الفاظ کمی تا قسمتی دور از ادب

اینجانب بودم که ناگهان وسط مکالمات, عالیجناب به هر جان کندنی که بود به عرضمان رساندند که داریم زیاده روی میکنیم و فکر نمیکنید جدیدا کمی بی ادب شده اید؟

بنده هم از آن شب به بعد به خودمان و ایشان قول دادیم  که دیگر کلماتی بر وزن بی شور(شما بخونید

بیشعور) و ... بر زبانمان جاری نگردد که یک وقت خدای نکرده زبانمان لال پیش خود نگویند مردم خانوم

دارند ما هم خانوم داریم اما از آن نوعش...

ایشان هم از هیچ کمکی دریغ نکرده الحق و الانصاف دستشان درد نکند که چپ و راست روی اعصاب از پیش داغون شده مان بسی ویراژ دادند تا بلکه حرص اینجانب را درآوردهما را از کوره به در کرده و

شرمنده ی قولمان سازند ولی زهی خیال باطل که اگر شما استاد آسفالت کردن اعصاب مایی من هم

استاد مدیتیشن و کنترل اعصابم تا دهان مبارک را باز کرده و حرفی در شرف خارج شدن بود زود

جمع و جورش کرده با لبخندی تصنعی سروته دسته گلمان را هم آورده و بسی موجبات روده بر شدن

عالیجناب را فراهم نمودیم

با تمام این اوصاف دیشب شکست خود را قبول کرده و با آقاهیه ناسم کنتاکت حسابی داشتمنتیجه ش خط خطی شدن اعصاب خودم و مریض شدن امروز صبحم که نیدونم از ناراحتی بود یا دلیل دیگه ای داشتولی جای خیلی خوفش این بود که املوز صبح آقاهیم زنگ زد و لوسم کرد و کلی سفارش کرد که مباظب خودم باشممن هم از این به بهد با خودم قرار گذاشتم همیشه مریض بشم

اینقده شیرین بود وختی زیر پتو قایم شده بودم و سرمو روی بالشت گذاشته بودم و حال حرف زدن نداشتم و آقاهی همش نازم میکرد و از چیزایی که دوس دارم حرف میزد و بهترتر از دکترا حالمو خوف میکرد و آرامشو بهم هدیه میداد

پ.ن ۱: دوستای گلممممممممم عیدتون مبارککککککککککک

پ.ن ۲: دو ساعت پای سیستم نشستم و در حال گوش دادن به ترانه ی "پشیمون" از مهدی مقدمم دریغ از فهمیدن حتی یک جمله ش. نمیدونم این روزها حواسمو کجا جا گذاشتم که حسابی پرت شده. جالب اینجاست که بعد از تموم شدن آهنگ هی فلش بک میزنم چون مثلا آهنگش خیلی قشنگه. به نظر شما من که حتی یه جمله شو گوش ندادم چطوری فهمیدم قشنگه؟

به آقایی نوشت: عشق آسمونیه من نمیدونم چطور میتونم اینهمه مهربونیتو جبران کنم. میبینم هر روز بدخلقی هامو با صبوری تحمل میکنی و منو تا دنیا دنیاست شرمنده ی محبتت میکنی. هر روز عاشقترت میشم و هر ثانیه دلتنگ شنیدن صدای روح نوازت...

این روزها بهترین روزهای تقویم زندگیمه و همشو مدیون وجود زیبای تو و عشق مقدس توام. عیدت مبارکککککککک عزیزترینم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  اهرم ساعت موزیکالمو چند دور خلاف جهت عقربه ی ساعت می چرخونم... یه مقدار از اسپری elena توی

هوای معلق اطرافم می پاشم تا در باتلاق حس خلسه ای که نیاز دارم فرو برم. سرمو میزارم روی دستام و

چشمهامو میدوزم به حرکت اهرم قلب مانند ساعتی که از توی سینه ی پسرکی به بیرون پرت شده...

پسرکی که سرشو روی پاهای دختری گذاشته و یه لبخند پرمعنا روی لباش جا خوش کرده. روی لبای دخترک

هم لبخندی از جنس عشق خونه کرده. لبخندی که هزار حرف ناگفته داره. حرفهایی که هیچ وقت قرار نیست

گفته بشن و جاشون برای همیشه توی صندوقچه ی اسرار دل می مونه...

صندوقچه ی دلمممم پر شده از این حرفهای ناگفته که وقتی سرریز میشن هیچ کس بار سنگینی شو تحمل

نمیکنه.حتی نزدیکترین کس به من غریبه تر از هر غریبه ای برخورد میکنه و با سنگینیه کلامش بهم میفهمونه

که اشتباه کردی که حرفهای ناگفته رو به زبون آوردی, این حرفها مال صندوقچه ی دل تنهای تنهای خودته...

چشمهامو می بندم. شاید اینجوری بتونم سفر کنم. شاید اونجای دور بر فراز قله ی کوهستانی سرد دور از

شهر و آدمهای ماشینی دلم کمی آروم و قرار بگیره. میشینم روی تخته سنگی و باز می کنم حکایت دل. یه

ریز حرف میزنم و سنگ صبورم لام تا کام حرف نمیزنه...انگار خدا فقط دو تا گوش برای شنیدن بهش داده, خم

می شم و بیشتر دقت میکنم. آره انگار نه چشمی برای دیدن و قضاوت کردن نابجا داره و نه زبانی برای گفتن

و دل شکستن. خیالم راحت میشه و دوباره شروع به سخن گفتن میکنم

هر لحظه ای که می گذره انگار کوهی از روی دوشم برداشته میشه, ساعتها تند از پی هم گذشته, باد سرد

کوهستان صورتمو نوازش میکنه و گونه هام از سوزشش رنگ شقایق های وحشیه دامنه های تند کوهستان می شن

ماه نقره ای وسط آسمون پرستاره جا خوش کرده. راستی از اینجا عجب نزدیکم به آسمون. کافیه دستمو دراز

کنم تا بتونم ستاره هارو بچینم و بریزم توی سبد احساسم...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  شب بود و سکوت... صدای برآشفته و خستگیه کلامت در هم آمیخته و حس ترس و دلهره بی رحمانه بر جانم

چنگ می انداخت. شاید لرزش تارهای صوتیه حنجره ی خاموشم, رأفت به خواب رفته ی قلبت را بیدار کرد که

عطوفت جای خشونت صدایت را گرفت و نرمیه کلامت چه غمناکک ابرهای خاکستری و پراکنده ی چشمانم را

به باریدن طلب کرد و چه فداکارانه و باگذشت درصدد برقراری مجدد صلح و آرامش تلاش کردی و خود را به در

و دیوار احساسم کوبیدی و کوه غرورت را فدای بی قراری های پاییزیه دل بارونیه من کردی تا دوباره حس آبیه آرامش را در رگهای تشنه ی روحم جاری سازی

خوب میدانستم نهایت بی رحمی ست که تو را این چنین زار و پریشان به آغوش خواب بفرستمت ولی نشد...

هرچه کردم قفل زبانم باز نشد و طلسم خاموشی بی اثر نگشت. هرچه در اعماق ذهنم دنبال جمله ای

گشتم تا بیان کننده ی شدت غصه هایم باشد هیچ نیافتم و لب فرو بستم.شاید سکوت با سمفونیه هق هق

گریه هایم, در آن لحظه ماهرترین نقال دردهایم بود

آخرین ذره های باقی مانده ی توانم را در صدایم جمع کردم و ملتمسانه خواستم که انگشتان ظریفت دکمه ی

پایان تماس را نوازش کند

وقت رفتن آهنگ غمگین صدای سکوتت از پس فرسنگها فاصله, ناآرامیه مرا و ناتوانیه تو را و دلتنگیه پاییز را به

یادم می آورد

توضیح نوشت: چند شب پیشیا یهنی پلیشب اینا منتظر تماس آقایی بودم ولی آقایی با دوست جونیاش بیرون

بود و زنگ نزد, نزد, نزد تا شیشه ی دلتنگیه ی من به تلنگری زد و شکستالبته اینم بگم که مریض

بودم و حالم خیلی بد بود و خو زودرنج و دلتنگ هم شده بودم تیگه خو...مهربونم کلی تلاش کرد تا بخندونتم

ولی هرچی میگفت من ساز مخالف میزدم

دوس داشتی الان پیشت بودم؟ نه!!     دوس داشتی بغلت میکردم و نازت میکردم؟ نه!!

دوس داشتی با هم فیلم نگاه میکردیم همونجوری که همیشه دوس داری؟ نه!!

میخوای گریه کنی و من اشکاتو پاک کنم مث وقتی که تو ماشین کنارم بودی و اشکاتو پاک میکردم؟نه!!

وای وای همش دو دقیقه بود رفته بودم بلیط بگیرما و تو هم از فرصت استفاده کردی و زار زارررر گریه میکردی

یادته؟ نههههههههههه!!     نمیخوای بگی چی شده؟ نه!!

و تنها "نه" بود که از دهانم خارج میشد و بهدترش که نتونستم تحمل کنم هق هق گریه کردم آقایی هم عصبانی شد ناراحت شد غصه خورد دلش گرفت که چرا پیشم نیس تا آرومم کنه

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  صبح به آقایی sms میدم که شب قراره برم مهمونیزنگ می زنه , بلافاصله می گم نه مهمونی کنسل

شد نمی رم     ـ چرا نمیری؟       ـ هیچی همینطوری! حوصله ندارم برم

میگه:زنگ زدم که دعوات کنم مگه درس نداری تو؟ میگم:خو تیگه که نمیرم پس دعوام نتون خو؟

نصیحتم میکنه:ببین عزیزم چرا نمیخونی؟ مگه تجربه نشد برات؟مگه نمیخوای بیای پیشم؟

ـ اوهوم, میخواممم یه لحظه گوشیو نگه دار برم دیس کانکت شم خو؟  

ـ تو پای نت بودی مث همیشه؟ میخوای زمان به تندی بگذره؟    

ـ اوهوم آقایی دقیقا همین قصدو داشتم چه جوری فهمیدی؟

ـ عزیزم چرا نمیخونی؟ بی قراری؟    ـ آقایی اینو تیگه چه جوری فهمیدی؟ خهلی بی قرارم این روزا   

ـ چرا بی قراری قربونت برم؟ بهم بگو تا آرومت کنم من وظیفه م اینه که آرومت کنم

از آقایی اصرار و اصرار و اصرار. از من امتناع از اونجایی که زور آقایی همیشه بیشتر از منه و من همیشه

از این بی عدالتی شکوه کردم لبهای به هم دوخته مو باز می کنم و حرف میزنم

نمیدونم دقیقا از چی ناراحتم؟ یه حسی که اسمش بغضه قده یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ راه

گلومو می بنده. دلم درد می گیره. صدای گرفته ای از دلم به گوش می رسه و می فهمم که ای دل غافل

دلمم قده دنیا گرفته. بغضی که قده نارنگی بود یا شایدم یه سیب سرخ, گلومو فشار میده و فشار میده.

نفسم بالا نمیاد. دلم بیشتر درد می گیره. فشارشو بشتر می کنه تا عاقبت چشمه ی جوشان و همیشه

خروشان چشمام میجوشه و اشکام سر میخوره رو گونه هام. اونوقت دلم واسه تو تنگ میشه. واسه

دستای سوزانت که دستای سردمو در پناهش می گرفت و بوسه ی عشق روشون می کاشت و من

خجالت زده سعی می کردم دستای سردمو از آغوش دستای سوزانت رها کنم تا شرمنده ام نکنی. واسه

نگاههای گیج و عاشقت که نگاههامو ازش می دزدیدم تا آب نشم و نرم زیر زمین...

میرم عقب تر, سالهای دورتر, حالا حس عذاب وجدان هم به دردهام اضافه میشه. عذاب وجدان از اینکه

آخرین فرصت برای دیدن بابابزرگ عزیزمو از دست دادم. فقط به خاطر امتحان به بابابزرگم گفتم آخر هفته میام

بابا خو؟ بابا هم با تن صدای ضعیفش که حکایت ها از کسالت و خستگی داشت گفت: زحمت نکش هر

وقت تونستی بیا. ولی من وقتی تونستم برم که بابا روی تخت بیمارستان بود و دیگه با صدای مهربون و

شمرده شمرده اش حرف نمی زد و فقط با چشمهای همه رنگ و کهرباییش نگاه می کرد و اشکاش سر

می خورد رو گونه هاش. شاید بابا هم یه بغض قده نارنگی یا یه سیب سرخ راه گلوشو فشار می داد و

فشار می داد. این آخرین باری نبود که بابا رو می دیدم. چند روز بعد بابا رو دیدم که جسم خاکیشو لای

پارچه ای پیچیده بودن و فقط صورتشو می دیدم که آروم چشمهای همه رنگ و کهرباییشو بسته بود و پر

کشیده بود از دنیای خاکی به سوی یک رنگیه آسمون. ترسیدم برم جلو, ترسیدم دعوام کنه که چرا زودتر

 نیومدم. قرار بود آخر هفته بیام. ولی بابا من اومدم... نگات کردم... نگام کردی... گریه کردم... گریه

کردی... بوسیدمت... نبوسیدی... حرف زدم... هیچی نگفتی... گریه کردم... گریه کردی... یادت نمیاد؟

و حالا من عذاب دارم که چرا نرفتم جلو و صورت مهربون بابا رو برای آخرین بار قبل از سپردنش به خاک پاک

غرق بوسه نکردم و قناعت کردم به اینکه گوشه ی سالن بایستم و نگاه کنم به قد رعنای بابا و این سوال

بیاد تو ذهنم که قد بابا عجب بلند شده وقت رفتن و نگاه کنم به زمزمه های آشنای مامان خانوم که دم

گوش بابای عزیزتر از جانش قرآن می خوند و آروم اونقد آروم که فک کنم فقط خودش و خداش و باباش

می شنیدن حرف می زد و اشکاش سر می خورد رو گونه هاش. شاید مامان خانوم هم یه بغض داشت قده

یه نارنگی یا شایدم یه سیب سرخ.

برگردیم به زمان حال همه ی این چیزایی که آزارم می ده نتونستم برای آقایی توضیح بدم. چون یه حرفهایی

همیشه هست که زبان قادر به توصیفش نیست و شاید نوشتن راهی باشه برای کمیییییی تخلیه شدن و

آسودگی که من الان همچین حسی دارم

بهده اینکه واسه آقایی کم و بیش توضیح دادم که بی قرارم و دلم می گیره  آقایی گفت:برو حموم!!

ـ چی؟آقایی دیروز حموم بودم     ـ خو بازم بروووو....

ـ یعنی اگه برم حموم حالم خوب میشه؟ دلم نمی گیره؟ اشکام سر نمی خوره؟

ـ شاید...!! شایدم نه...!! خوب عزیزم تیگه چه خبر؟

ـ اهههههه آقایی شوک زده ام کردی تو اونهمه اصرار کردی من اونهمه امتناع کردم.... اصرار کردی... امتناع

کردم... اصرار کردی... امتناع نکردم و قفل دهنمو باز کردم حالا می گی فقط برم حموم؟ یه ذره بیشتر دلداریم

بده خو من الان به شدت بحران زده ام

قلبون شب سیاه چشمهات که در اسارت مژه های به هم قفل شده ی بلندت زیبایی و شیداییشون صدچندان می شه بلم که با شیوه هایی که فخط خاصههههه خودته آرومم کردی

پ.ن ۱: ببخشید که این پست خهلییییییی طولانی شدالبته از اونجایی که خهلی دیر به دیر میام فک کنم پست طولانی گذاشتن همچین خالی از لطف نباشه هوم؟ نظر شما چیه دوستای مهربونم؟

پ.ن ۲: من به پدربزرگ مادریم می گفتم "بابا" ! خیلی دوستش داشتم و دارم شاید چون هیچ وقت نه

پدربزرگ پدری داشتم و نه مادربزرگ از هیچ نوع پدری و مادری. همیشه تو بچگی هام فک می کردم شاید

اگه مادربزرگ داشتم اونم مث بابا با یه بغل پفک و لواشک و شکلات و کیک می اومد خونمون. بهدها که

بزرگتر شدم مفهوم مادربزرگ داشتن خیلی عوض شد. خیلی!! برای تنهاییای بابا, مادربزرگ می خواستم که

همیشه راه طولانیه حیاط خونه رو به انتظار نشینه و حسرت روزهای گذشته ی با هم بودن, حسرت یه بار زل

زدن تو آبیه دریای همیشه آروم چشمهای مادربزرگ توی چشمهایکهرباییش برق نزنه. می دونم که الان با همن توی خونه ای که قده مهربونیهای خداست

 روح همه ی مادربزرگها و پدربزرگها شاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  روزهای شیرینی رو پشت سر گذاشتم. روزهایی که از همیشه بهم نزدیکتر بودی از همیشه بی قرارتر

بودم و بی تاب شنیدن صدای روح نوازت...

نگرانم بودی و من تو دلم قند آب می شد که کسیو دارم که دلواپسم میشهبار غصه هامو رو دوشش

می زاره و دلتنگیامو با مهربونیاش تسکین می ده

وقتی با شوخیه آمیخته با لحن جدی سر دخمل یا پسمل بودنه نی نی چونه می زدیوقتی وسط موش

و گربه شدنمونبا لهجه ی غلیظ دلخوری میگفتی:"تو لجبازی نینی هم مث خودت لجباز میشه

پس نینی بی نینی" دلمو می گرفتم و میخندیدم اونقد می خندیدم که دیگه دلخوریام از یادم می رفت و دوباره لبریز میشدم از عشق

وقتی روز آخر ماه مهمونیه خدا دم افطار زنگ زدی و گفتی:"خانوم پاشو بیا افطار درست کن من گشنمه"

دلم ضعف رفت برای در کنار تو بودن

وقتی گفتی پروازت به علت طوفان شن کنسل شده دیگه قرار نیسسس با هواپیما بری و قراره با شوهر

خواهرت برگردی خونه کلی خوشحالیییییییییییی شدم که تیگه تا برسی خونه و تا پرنده ی غول آسای آسمون

به زمین بشینه و تا گوشیتو روشن کنی دلم صدجای ناجور نمیره

روزها و شب هام پر شده از نام و یاد تووقتی به تو فکر میکنم یه لبخند عمیق میشینه رو لبام،حس میکنم

زندگی خهلیییی قشنگه پر از بهونه های کوچیک واسه شاد بودنپر از لحظه های با تو بودن

هر چند این روزها گاهی دلهره میاد سراغم و اون ته مهای دلم دوس ندارم برم دانشگاه دوس داشتم پیش تو

بودم ولی فکرمو پرت میکنم سوی دیار چشمهای تو تا غصه دار نشم

لاستی عشخه من عیدت مبالککککککک قلبون شلک ماهت بشم الهی که همه نماز روزه هات قبول شده باشه ملوسکم

 دومست دالممممممم دیفونهههههه ی من

پ.ن ۱: دوستای خوبم عیدتون مبارککککککک. نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق

پ.ن ۲:فایییییییییی خدا جون چهرا شکلک های وب دوباره به هم ریخته؟ نهههههههه

بهدا نوشت: عزیزی از ناجوونمردیه روزگار دلش گرفته و خسته از دورنگی ها چشمای قشنگشو واسه

یه مدت کوتاه بسته تا استراحت کنه. براش دعا کنید تا زودتر با دنیا آشتی شه و برگرده به آغوش گرم

خونواده ش که چشماشون می باره و می باره و دلشون پره غصه و خونه... واسه سلامتیه کامل یه صلوات

دو تا دست به سوی آسمون و یه دعا از تهه تههههه دل لطفا... ممنون از مهربونیاتون...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  منم جمله ام رو مثل خانومی آغاز کنم آیا؟

20 سال پیش وقتی فقط 16 روز از ورود ناگهانیممم به سیاره ی شناخته شده ی زمین می گذشت، وقتی

نگاهم به آسمون بود و ستاره هارو می شمردم تا خوابم ببره یهوووووو متوجه سقوط ناگهانی تره یه شی

ناشناخته از اون بالا بالاها شدم که همرنگ خودم بود و هم زمان توی دل کوچیکم یه چراغ آبییی هم رنگ

آسمون ها روشن شد.

افتادن ناشناخته رو به فال نیک گرفتم و منتظرش موندم.

18 سال بی وفا تند از پی هم گذشته بود و من با یه جای خالیه گنده قده دریاها توی قلبم، سرگردون تو

کوچه پس کوچه های دیار محبت قدم می زدم تا....تا رسیدم به چشمهای عاشق و قلب بی تاب خانوم

گلم که بوی ناشناخته ی دیرینه مو میداد و جای خالیه قلبمو برای همیشه پر کرد.

نی نیه ناسه یه لوزه ام با وجود گرمت به زندگیم معنا بخشیدی، دوستت دالم و تفلدت مبالککک

خانومی یادته پارسال می گفتی: "ایشالا سال دیگه کنار هم تفلدمونو جشن می گیریم" ولی قسمت نشد

کاش اینهمه صبر ما یه پاداش قشنگ داشته باشه.

 عسیسم عاشختم قده همه ی شناختنیها و ناشناختنیها

 

 وقتی که از بهار چشم تو سرشار می شوم

 از گریه های عاشقانه سبکبار می شوم

 بانوی من! ببین چگونه من از شوق دیدنت

هر شب در آینه ی عشق تو تکرار می شوم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  20 سال پیش وقتی من هنوز پا روی کره ی خاکی نگذاشته بودم یه ستاره کوچولوی مهربون دل از

کهکشونهای وسیع کند، سقف آسمونو پاره کرد و تالاپی افتاد روی زمین تا مهر و محبتو روی زمین بپاشه.

ستاره کوچولو رد نورشو تو آسمونها جا گذاشته بود.

 

رد اون ستاره رو دنبال کردم تا اینکه منم سر از سرزمین جادوییه سبز و آبی و رنگ و وارنگ زمین درآوردم.

تو کوچه پس کوچه های دیار محبت پرسه زدم تا عاقبت رسیدم به تویی که رو به روی احساسم ایستادی و

با نگاه گیج و تبدارت زل زدی توی چشمهای عاشق من و من بی قرار رد نور ستاره کوچولوی گمشده ام

رو توی چشمهای شیدای تو خوندم و عاشق شدم و عاشق موندم.

ستاره کوچولوی مهربون سالروز فرارت از کهکشونها و ورود آروم و بی سر و صدات به زمین مبارک.

ای همیشه بهار زندگیم، لمس بودنت مبارک.

 

هیس!! عزیزم می شنوی؟ صدای آواز جیرجیرکهای شیطون از توی بیشه زار میاد که سرود تولدت مبارک رو

سر میدن، ستاره های مهربون هم حسابی سرشون گرم شکار لحظه های ناب عاشقی اند. یواشکی از من

و تو عکس می گیرن و یادشون رفته که نور فلاش دوربینشون شب سیاهو نورانی کرده.

باغ خاطره هامون در سکوت شب غرق نور و شادیه. می بینی ستاره کوچولو همه جا زمینی شدنتو

جشن می گیرن و من تا ابد فراموش نمی کنم که یه روز یه ستاره از آسمون تالاپی افتاد تا عشق بپاشه

توی دل بی تاب من....

 

در بغض غریب آسمان یاد تو بود

درد دل غنچه مثل فریاد تو بود

 در جشن شکوفه های گیلاس نیاز

حرف از گل بی خزان میلاد تو بود

 

پ.ن ۱: یه توضیح برای دوستای گلم تفلد آقاییم سی ام مرداد بود و من این متنو براش نوشته بودم ولی از

اونجایی که یه مدت اینترنت نداشتم نتونستم ثبتش کنم و دلم نیومد که تو خونه ی عشقمون واسه تقلد

ملوسم چیزی ننویسم این شد که این پستو با کلی تاخیر و شرمندگی می زارم. همتون خهلییییییی زیاد

دوس دالم و میسی که بهمون سر می زنین و کلی خوشحالمون میکنین.

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  يه خانوم گلی با چشای پففففف كرده و قلب آزرده و خسته از رسم زمونه از دنيای مجازی داره واستون

می نويسه. من هنوز توی شوكم. از ديشب تا حالا چشام شده ابر بهار... هی ميباره و ميبارههههه...

ديشب سازمان سنجش نتايجو اعلام كرد و من اصلن راضی نيستم از رتبه ام. دوس دارم فقط فراموشش كنم

ولی نميتونم. همه چی مث يه فيلم جلو چشام رژه ميره....درسايی كه خوندم و مطمئن بودم كه خوب

می زنم مطمئن بودم كه خوب زدم پس چی شد؟

خدايا تو كه اون بالايی و همه چيو می بينی چرا اينجوری شد؟ من زيستو خورده بودم حفظ بودم بعده آزمون از

تنها درسی كه مطمئن بودم عالی زدم زيست بود پس چرا درصدش اونقد پايينه؟

واييييييييی دارم ديوانه ميشم از اين همه فكرو سوالايی كه مياد تو ذهنم. ديشب واسه من مثل خط پايان تمام

آرزوها و برنامه هام بود. ديگه هيچ حس و حالی ندارم واسه انجام كارام

حس نوشتن ندارم بهتره برم. اميدم به انتخاب رشته ست. واسم دعا كنينننننننننننن

الان خانوم همسايه طبقه پايينمون اومد دم در و يه ذره دلداريم داد. خانومه ميگه تو ايران كه كار پيدا نميشه

برين هر رشته ای كه شد فقط مدرك بگيرين بسه. آخه دخترش هم كنكوری بود و از رتبه اش راضی نيس

توی اين شرايطی كه نياز شديد دارم به حرفای دلگرم كننده ، مامان خانومم رفته گنبد و تا شب برنمی گرده.

طفلی ديشب هم زنگ زده بود هم تبريك بگه به من و داداشم و هم باهام حرف بزنه كه من با يه لحن

خهلی خهليييی ناراحت و بغض آلود و ولوم صدای تقريبا بالا كمی پايينتر از داد و فرياد گفتم كه تنهام بزاره و

نمی خوام الان حرف بزنم

به آقايی نوشت: ديشب انتظار داشتم تويی كه به من نزديكی باهام باشی و آرومم كنی. نميدونم اين

بداقباليمو بندازم گردن فوت نا به هنگام دختر فاميلتون كه يهو آشفته ت كرد و داری از سفرت برميگردی يا

بندازم گردن تقدير بی رحم خودم كه خوف انگيزترين سرنوشتارو واسم رقم ميزنه. طغيان احساساتم رو با

بی رحمانه ترين فشارها روی صفحه كليد بخت برگشته خالی می كنم.كاش صدايی ازش بلند می شد و بر

سرم فرياد می كشيد كه عامل تمام بدشانسی ها فقط خودتی نه هيچ بنی بشر دوپای ديگه....

منو ببخش خيلی پرم فقط يه ذره درك می خوام.... ميدونم كه عزاداری و غمگين.... روحش شاد....

بعدا نوشت: چند روزی نت ندارم  از همه دوستای گلم ممنونم به خاطر دلگرمی ای که بهم دادین. دوستتون دارم خهلییییییییییییی زیاد به زودیه زود میام

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

مهربون من دو سال پيش تو يه شب مهتابی مثل امشب، آرام چون مسافری از راه دور اومدی و بر كرسيه قلبم نشستی، شدی حاكم بی چون و چرای قلب نازكم و بر احساسم حكمرا شدی

از عشق و مهربونی گفتی و من به نغمه های پرمهر تو روشن شدم...دل دادم و دل سپردم...

شاهزاده ی قصر بلورين قلب شيشه ايم با اومدنت همه چی رنگ گلبرگ شقايق عاشق شد...

سپيده ی عشق از افق نيلگون آسمون دلم دزدكی به همه جا سرك كشيد و عطر صميميت ياسهای كبود تو

فضای خونه ی دلم پيچيد

عشق تو خيمه زد تو صحرای وجودم و همه جارو گل افشانی كرد. نگاه گرم و عاشقت قلب تبدارمو آتيش زد. با تو عشق را شناختم و اين زيباترين متنی شد در دفتر خاطرات زندگی ام...

من راز عشقو توی گوش هميشه شنوای تو هر بامداد تا شامگاه هم چون چكاوك عاشق زمزمه میكنم.

با تو من دنيايی قده همه ی كهكشونهای خدا دارم....

با تو می تونم از روی هر جمله ی مهرآميز مشق كنم....

با تو می تونم پر بزنم تو  آبيه آسمونها و برسم به ماه عاشقا....

با تو میتونم اميدی برای طلوع خورشيد فردا باشم و شبی پر از آواز ستاره های چشمك زن....

با تو می تونم روح گل سرخی باشم كه ميل به شكفتن در وجودش زبانه می كشه....

خودتو از من دريغ نكن اي همه ی وجود من....

 

نازنين شب های عاشقی ، تقويم زندگی يه سال ديگه به كوله بار خاطرات با هم بودنمون اضافه كرد و

اكنون در آستانه ی سومين سال عاشقی هستيم.

كاش توی اين شب مهم،كنارت بودم. تاجی از گلهای سفيد روی سرت ميزاشتم و يه عالم رز سرخ فرش

زير پات می كردم،سبد سبد ستاره می ريختم روی سرت،يه بوس كوچولو می كاشتم روی دستای سبز و

مهربونت،توی سياهيه شبه چشمای عاشقت زل می زدم و با نگاه تبدارم می گفتم كه تا آخرای دنيا از اون

هميشه های وفادار دوستت دارم و عاشقت خواهم ماند.

وقتی فكر می كنم كه چند تا شهر كوچيك و بزرگ و هزاران فرسخ فاصله مارو از هم دور كردن مثل ابر غم

گرفته پر ميشم از حادثه ی بارون ولی میدونم كه عشق پايان فاصله هاست و من صبر می كنم تا زمان

عاشقتر از عاشقی كه فاصله ها رو يك به يك از بين ببره.

 

خدای مهربونم ممنونم كه عشقو به ما هديه دادی و وجود مارو شايسته ی پذيرش اين هديه ی الهی

كردی.خدا جونم ممنونم كه يكی از فرشته های مهربونتو به من بخشيدی.

خدايا توی همه ی روزهای بی قراری بهمون آرامش بخشيدی. تكيه گاهی برای روزهای تنهايی و شونه هايی

محكم برای تحمل غصه ها و آغوشی باز برای اشكای گرممون بودی. نميدونم چطوری سپاسگزارت باشم كه

شايسته ی مهربونيات و بزرگيات باشه. خدای خوبم خيلي دوستت داريممم.

كمكمون كن تا خورشيد عشق فروزان تر از هر روز بر فراز آسمون زندگيمون بدرخشه و پرتوهای مهر و

محبتش بر همه ی ابعاد زندگیمون سايه گستر باشه.

 

آقاييه مهربون من شب كه از نيمه گذشت قرارمون لب دريا زير نور نقره ايه ماه بيدار

روی شن و ماسه های خيس ساحل

من بی تاب شنيدن تكرار دوستت دارم گفتن های خوش طعمتم

يه جوره عجيب دلتنگتم....يه جوره عجيب دوستت دارم....

يادت نره....يه جشن كوچيكه چهار نفره

فقط من....تو....ماه....و خدای آسمونها

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  بعده یه مدت ننوشتن چقد نوشتن سخته

سلام دوستای گلم خوفین؟ دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود بالاخره کنکورم تموم شد و رفت راحته

راحت شدممیدونم دوس دارین بدونین چی کار کردم؟نمیدونم چی بگم خیلی اونجوری که دلم

میخواست نبود ولی بد هم نبودخیلی از سوالا بود که توی دو تا گزینه شک داشتم نمیدونین چقد اینجوری

سخته هم میدونین که نصفه راهو رفتین و دو تا گزینه رو رد کردینکافیه فقط یکی از دوتای باقی مونده رو

انتخاب کنین هم میدونین که اگه اشتباه باشه به ضررتونه و نمره منفی داره  خوب مجبور میشدم ولشون

کنم برم سراغ بقیهبه هر حال هرچی بود دیگه تموم شد و رفت. غصه خوردن فایده ای نداره

چند روزه که من و آقایی قهریم یهنی فک می کنم که قهریم خوب وقتی دو نفر چند روز از همدیگه خبر

ندارن اسمش به جز قهر چی میتونه باشه؟ ولی خودمم نمی دونم که چرا قهریم؟  هرچقد فک می کنم

می بینم کاری نکردم که آقایی بخواد ناراحت شهآخرین باری که کلی با هم حرف زدیم همون روز کنکور

بود که عشقولی شده بودیمولی از اون روز به بعد هرچقد تک میزدم جواب نمیداد یا مثلا من صد بار

تک می زدم و آقایی فقط در جوابش یه تک کوتاه می زد از ظهر به بعدم که اصلن آنتن نداره انگار گوشیش

به صورت اتوماتیک تا ساعت اداری کار می کنه

پریروز فقط یه دقیقه باهاش حرف زدم وگفتم که می خوام برم گنبد ولی لحن صداش معلوم بود خوشش نیومد

منم نرفتم. تنهایی تو خونه پوسیدم خیلی حوصله م سر میره  از صبح تا شب نشستم پای سیستم و

کارتون نگاه می کنم یا بازی می کنم

چرا اینجوری شد یهویی؟  انتظار داشتم بعده کنکور همه چی خوب پیش بره ولی همه دور و ورم خالی

شد یهو دلم واسه آقاییم خیلی تنگ شده دلم گرفته امروز تو خونه تنها بودم هرچقد زنگ زدم "مشترک

موردنظر در دسترس نبود"

به آقایی نوشت: آقایی چرا اینطوری شدی؟  واسه اینکه گفتم کاش بهتر میخوندم و تو ناراحت شدی

که چرا از اول به حرفت گوش نمی دادم؟ اگه می دونستم ناراحت می شی اصلن حرف دلمو نمی زدم چرا

همیشه از دردو دلای من ناراحت میشی؟ خوب من اشتباه خودمو قبول دارم که همیشه فک می کردم هنوز

وقت هست ولی الان دیگه می تونم چی کار کنم؟ شایدم داری یه فکرای دیگه می کنی و....

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  حال عجیبی دارم یه چیزی بینابین شوک و بی اعتمادی و ناامیدی. انتخابات ۲۲ خرداد به طور محسوسی بوی خیانت می ده،خیانت به آرای مردم. معنیه دمکراسی اینه؟

واقعا انتظار همچین اتفاقی رو نداشتم. بین آرای کاندیداها اختلاف غیرعادی وجود داره. روزهای گذشته با توجه به خبررسانی های اینترنت،روزنامه ها و دیگر رسانه های عمومی انتظار اکثریت مردم پیروزی موج سبز بود. دیروز مامان و بابام رفته بودن گنبد و اطلاع دادن که به طور تقریبی ۸۰٪ رای مردم آقای موسوی ست،اینجا هم همینطور بود،دوستانی که تهران بودند گفتند که اونجا هم اکثریت به آقای موسوی رای دادند ولی نمی دونم پشت پرده چه اتفاقاتی می افته؟

هیچ فکر کردین دلیل حضور بی سابقه ی مردم در این انتخابات چی بوده؟ مردم از وضع موجود ناراضی ان،اگه غیر از این بود چه دلیلی داشت شخصی که یک عمر رای نداده با میل باطنی بیاد پای صندوق های رای؟ چه دلیلی داشت که همه از تغییر وضع ۴ سال گذشته حرف می زدن؟

ما اعتماد کردیم و پا پیش گذاشتیم. باید از آراهای ما مثل جونشون محافظت می کردن. بی هیچ شک و شبهه ای مطمئنم که تقلب صورت گرفته. چرا اختلاف آراها در همون حد ثابت اولیه مونده و هیچ نوسانی نداشته؟ اصلا امکان نداره که پراکندگی آراها در شهرهای مختلف یکی باشه. چرا با وجود اینکه آقای محمود سالارکیا،معاون دادستان عمومی و انقلاب تهران گفتند که قطع اینترنت و پیام کوتاه در روز انتخابات صحت ندارد ولی ماها همه شاهد قطع پیام کوتاه از شب روز قبل از انتخابات بودیم؟ چرا تا حالا حتی یک رای باطله گزارش نشده؟ اصلا انگار امسال زیرساخت انتخابات رو عوض کردن. خیلی عجیبه که امسال برخلاف روند انتخابات گذشته آراها رو به صورت منطقه ای و استانی اعلام نمی کنن. چرا رسانه های عمومی حامیه رئیس دولت فعلی قبل از اعلام نتایج با اطمینان اعلام می کنن که ایشون با رای ۶۰٪ پیروزند و الان می بینیم که رای ایشون از میزان ۶۰٪ و خورده ای تکون نمی خوره؟ سوالهای زیادی دارم نمیدونم چی کسی قراره به ماهایی که اعتماد کردیم و اومدیم جلو،جواب قانع کننده بده. من که به شخصه فک نکنم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم. نمیدونم آرای هنرمندان،اساتید،دانشجویان،علما و روحانیون،روشنفکران و رنج کشیده های سبزاندیش کجا گم شده؟

بعد اینکه داداشم رای داد و برگشت ازش پرسیدم چی شد؟ رای دادی بالاخره؟ گفت: آره،نوشتم موسوی ولی می خونند احمدی نژاد. حالا هم می بینیم که واقعا همینطور شده.

اون موج طولانی سبز که دست در دست هم داده بودن و زنجیره ی مهرو ساخته بودن حالا در یه کابوس وحشتناک به سر می برند. من از دیشب که اولین آمارو خوندن با ناباوری چشام پره اشکه و دلم پره خون. فقط از آقای موسوی خواهش می کنم از آراهای ما حمایت کنن. هر کدوم از برگه های رای ما بارقه ای از نور امید بود که ریختیم تو صندوقها. ما درخواست می کنیم از امیدهای ما حفاظت بشه.

و کلام آخر اینکه من نه سیاسی ام نه گرایشی به حزب یا گروه خاصی دارم فقط حرف دل خودم و هزاران نفری که در شوک و ناباوری به سر می برن نوشتم.

آقای موسوی اصلاحات هیچ وقت تسلیم نمیشه. شما در هر حالت پیروز میدان بودین و ما به شما افتخار می کنیم که هنوز هستند کسانی که به فکر ما و آینده ی ما هستند. نام سبز شما برای همیشه توی قلب ها حک شد و خاطره ی این روز با تمام کارشکنی ها و قانون شکنی ها توی ذهن ها بایگانی شد.

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
   سال نوت مبارککککک عزیزم    

سلام به همهHelloسال نو و بهار طبیعتتون مبارکپست جدید سال نو رو با تاخیر دارم میزارم آخه

هم خودم هم خانومیم دستمون بند بود منظورم بند لباس نیستا  خانومی این روزا حسابی داره میخونه و

دیگه نتونست بیادو آپ کنه  البته نمیدونم شاید میخواسته من عادت بدمو بشکنم و بیام آپ کنم آخه خیلی

وقته عزیز دلم میادو آپ می کنه منم راس راس ول میگردم

الهی فدات بشم که این قدر اذیتت می کنم خانومی ببخشید خو؟   از ۱ شنبه قول دادیم به هم که تا جمعه از هم خبری نگیریم تا خانومیم بهتر بخونه اما خدایی احساس بدی دارم و بی قرارمممدلم برات

خیلی خیلی تنگ شده

عزیزم سال خوب و قشنگی داشته باشی و از خدا می خوام که سال آینده پیش هم باشیمسالی پر از

خنده و موفقیت رو برات آرزو می کنمامیدوارم که همه ی روزای زندگیت همیشه سبز مثل بهار باشه و

به تک تک آرزوهات برسی In Love

پ ن:خیلی وقته آپ نکردم و نوشتن یادم رفته خلاصه ببخشید دیده   

به خانومی نوشت: خیلیییی خیلی خیلیییی خیییلیی خییلیی خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم دلم برات

یه ذره شده مواظب خودت باش

خانوم گلی نوشت: سهلامممم  یکی منو از شوک بیاره بیرونننننننننن  پست آقاییو دیدم دو تا شاخ

درآوردم آخه اصن انتظار نداشتم بیاد و بنویسه  اون همه قبلنا گریه زاری شیون داد بیداد می کردم که

بنویسه ولی نمی نوشت اما حالاااااااااا ....

یه وقت فک نکنین الان اومدم نت درسامو نخوندما من همشو خوبه خوببب خوندم اومدم ببینم دوستای گلم در

چه حالنپست آقایی رو که دیدم کلی خوشحالی شدم  کلی هم شرمنده ی آقایی شدم که اینقد

خوبه و من اینقد اذیتش کردمآقایی جونم میسی کلی خستگیمو تکوندی 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من دیگه قلم دستم بشکنه که پست طولانی نزارم  پدرم دراومد تا اسمایلی های پست قبلی رو گذاشتم

اگه کسی احیانا هر روز گذرش به اینجا خورده باشه حتما فهمیده پاراگرافی درستش کردم

این روزا عیدو بهار زودتر از همیشه به وبلاگستان اومده و همه در حال تبریک عید و آرزوهای قشنگن منم

فقط اومدم آخرین آپ سال ۸۷ رو بنویسم و عسکای آدم برفیارو بزارم که متاسفانههه سایت تینی پیک انگاری

خراب شده و باز عسکا موند واسه بعد اکشال نداره مث اینکه بختش هنوز باز نشده

چهارشنبه سوری من و آقایی هیچ کدوممون بیرون نرفتیم و به جاش آقایی بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیمو عشقولی شدیم In Love واووووو توی شهرک انگار بمب منفجر میکردن خیلی افتضاح بود هلاک شدممم

از سردرد  نکته ی جالبش این بود که هر صدایی میومد آقایی تشخیص میداد که از چه نوع مواد منفجره ای

بوده آقایی چشمم روشن شمام بهلههههههه؟ بهههههدددد آقا کوچولو کلی از خاطرات چهارشنبه

سوریای گذشته برام تعریف کرد و کلی با هم خندیدیم ماشالا پیشکسوتی بوده واسه خودش

امسال برای من سال خوبی بودهرچند با استرس خیلی چیزااا گذشت استرس دوری از آقایی استرس

کنکور و .... ولی من تو سال ۸۷ توی این دنیای مجازی کلی دوستای خوب و مهربون پیدا کردم که زود زود دلم واسشون تنگ میشه و اگه چند روز نیام نت و بهشون سر نزنم انگار چیزی رو در خودم گم کردماز همتون

ممنونم که بهم یاد دادین حتی اگه خیلی از هم دور باشیم حتی اگه یه بارهم همدیگرو ندیده باشیم حتی اگه

یه ثانیه هم صدای همو نشنیده باشیم ولی می تونیم دوستای وفاداری برای هم باشیم و توی غم و شادیها

شریک هم باشیم و همدیگرو دوس داشته باشیم  برای همتون سال خوبی رو آرزو می کنم و امیدوارمممم

سال ۱۳۸۸ برای همه خوش یمن باشه و هر روز عاشقتر از پیش باشید و به خدا نزدیکتر

پ. ن ۱: طولانی ننوشتم که چشمای خوشلتون اذیت نشه

الهی نوشت: خدا جونم به خاطر سالی که با غم و شادی گذشت ولی خونواده ام سالممممم بودن و همین

بزرگترین لطفیه که به ما ارزانی داشتی ازت ممنونمامیدوارم باز هم لایق این باشم که لذت عشقووووو

بیشتر از قبل بچشم عاشقتر باشم و بتونم برای عشقم بهترین باشمدوستت دارم

به آقایی نوشت: علوسک اخمالوی من دلم واست تنگولیده پس چلا املوز زنگ نزدی؟ چلا همش گوشیت آنتن

نمی ده چلا همش میری گوشه ی اتاق میشینی که آنتنت بره؟ پسمل بد خانوم به این خوفی دالی پس

چلا رفتی اون گوشه زانوی غم بغل گرفتی؟

یه سال چه زود گذشت نه آقایی؟ من که اصن هیچی نفهمیدم وااااای داریم پیر می شیم یهنی؟ پیشیه من

دیرم شده باید برم یادت نره دومست دالم خیلی خیلییییی زیاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام دوستای خوبم شطورین؟ ما هم خوبیم میسی که جویای احوالمون بودین و بهمون سر می زدین 

خیلی دوس داشتم زودتر آپ کنم ولی افکارم خیلی پراکنده بود نمیتونستم به رشته ی تحریر دربیارمشون

(اواااااااااااا چه لفظ قلم شد)

خوب حالا بریم سر این روزایی که من نبودم یه هفته ی پیش عروسیه پسرخاله ام بود که مث داداش

بزرگمه خیلی عروسیه توپی بود همه نخورده مست بودنهر کی میومد وسط دیگه بیرون رفتنش با خدا

بودولی من همش تو عروسی غصه میخوردم دلم میخواست آقایی بود و با هم می رقصیدیم آخه همه

زوجها با هم می رقصیدن و شاد بودن

بعد شام آهنگ سلطان قلبها رو زدن که عروس و داماد والس برقصنخواننده هه گفت : هرکی

دوس داره بیاد و با عروس و داماد همکاری کنه  دخترخاله ی دیوونه ی منم دستمو کشید گفت بیا با هم

والس برقصیمچشام 4 تا شد : گم شو  همه بهمون می خندن این آهنگ مال زوج هاست

با هزار بدبختی از دستش خلاص شدم شانس آوردم آهنگ زود تموم شد

تامی خان که معرف حضورتون هست از همون اول مجلس خوابش میومد حتی یه بار رو صندلی خوابیده بود

همه هم با آخی و نازی نگاش می کردن . مامانشم که خواهر دوماد بود همش در حال رقص بود . آخرای

عروسی داشتم از سردرد میمردم و نشسته بودم تامی هم بغلم بود که شازده پسر تازه یادش اومده بود

عروسیه داییشه . همش میگفت بیا بریم برقصیم . تو یه آهنگ dj بردمش وسط (با تعجب نخونین تامی با وجود

سن کمش خیلی قشنگ میرقصه) ولی انگار میخ به پاهاش کوبیده بودن هی دستاشو میگرفتم میرقصیدم که

نه خیر اصن قصد نداشت یه تکونی به خودش بده آخرشم گفت خلاجت میکشم برگردیم خو؟ خلاصه هر دو

دست از پا درازتر برگشتیم و بسی مایه ی خنده ی حضار شدیم .

من عاشق رقص نورش شدم خیلی قشنگ بود یه مدلای خوشگل روی سقف و دیوارا مینداختن که هوش از سر آدم میپرید کیکشون که دیگه محشر بودعسک گرفتم در اولین فرصت که بریزم تو سیستم براتون

عسکشو میزارم  کیکش 2 طبقه بود روی طبقه ی اولش یه باغچه ی کوچولو داشت داخل باغچه یه حباب

بود که به برق زدن و روشن شدبعد دو تا گل بزرگ مث پله کنار هم بودن و لبه هر گل یه قناری نشسته

بود این گلا در حقیقت آب نما بودن و آبی که توشون به گردش درمیومد قرمز بود دقیقا مث شراب  روی

طبقه ی دوم هم یه گل بزرگ بود کنارشم یه زنگوله ی بزرگ به رنگ بنفش وایییییییییی منم میخوام کیکمون

آب نما داشته باشه 

عروسی خیلی خوب بود و همه سنگ تموم گذاشته بودن.ولی اولای مجلس خواهر عروس یه سلیته بازی ای

درآورد اعصاب همه رو خورد کرد . دخترخاله ام م.ی.ت.ر.ا هنوز هندیکمو درنیاورده بود که خواهر عروس

گفت : دوماد به ما گفته دوستای عروس با موبایل فیلم نگیرن پس شما هم نباید بگیرین . م.ی.ت.ر.ا هم که

از گل نباید بهش نازکتر گفت ناناحت شد و گفت من میخوام برم . خاله ی منم به خواهر عروس گفت : اگه

م.ی.ت.ر.ا بره ما هم میریم. بعدشم بهشون محل نزاشت و فیلم گرفت . به خدا کل فیلم خودمون بودیم اصن

از اونا نگرفته بودیم . در ضمن اصن اون خانوم چطور مارو که فامیلای درجه ی 1 بودیم با دوستای عروس یکی

دونست؟ ما هیچ کدوممون با موبایل فیلم نگرفتیم چون این کارو دور از فرهنگ میدونیم ولی اونا با وجود اینکه

تذکر داده شده بود همه موبایلاشونو درآورده بودن و فیلم می گرفتن .

اینم خاطره ی عروسیه پسرخاله امهمیشه واسه عروسیش نقشه می کشیدیم چه زود تموم شد و رفت انتظار اومدنش خیلی شیرینتر بودSigh

توی این روزا اتفاقای بدم برام زیاد افتاد که یکیش افتادن دوستم از پله های خونمون بود که متاسفانه دو تا از

دندوناش شکست و لبش پاره شدفداش بشم چقد ترسیده بود  قربونت برم عزیزم خیلی دوستت

دارم همش دعا میکنم زودتر خوب بشی  همش به مامانم میگم واست دعا کنه که جای هیچ کدوم از

بخیه هات نمونه

تو افتادن دوستم خودمو مقصر میدونستم چون من اصرار کردم بیاد خونمون و همش فک میکنم اگه اصرار نمیکردم اینطور نمیشد خیلی گریه کردم گله و شکایت کردم از خدا که چرا واسه دوستم همچین اتفاقی

افتاد که قربون خدا برم خوشش نیومد از شکایتم روز بعدش که با مامان خانوم رفته بودیم بیرون پاشنه ی

بوتم به جدول گیر کرد و با سر افتادم زمین ولی نگران نشین سرم به زمین نخورد   فقط خیلی ناقابل زانوی

شلوار کتانم به زمین کشیده شد و پاره شد  زانو و ساق پامم که ناجور زخم شد هنوزم با گذشت 10روز

زخم زانوی پام خوب نشده

عاقبت ناشکری و گلایه کردن به درگاه خدا همینه دیگه  خدا زد پس کله م گفت: تا تو باشی دفعه ی بعد تو کار من دخالت نکنی

ولی ماجرای بدبیاریای من اینجا تموم نمیشه یه حادثه ای برام پیش اومد و سرم به شدت خورد به دیوار و خون

اومد جای نگرانی نیس چون خونش وحشتناک نبود فقط کف سرمو حسابی قرمز کرد باورتون

میشه همون لحظه خیلی ریلکس حتی بدون اینکه سرمو بشورم قرص خوردم و خوابیدم؟  شانس آوردم

موهام بلنده و باعث شد خون به بالشتم منتقل نشه واالا مامان خانوم پوستمو میکند  اگه آقاییمو نداشتم

دق میکردم از غصهآخه به خونواده ام هم چیزی نگفته بودم آقایی خیلی هوامو داشت همیشهههه

هوامو داره ها ولی این روزا فرق میکرد

پ.ن 1: دیگه تا همینجا بسه دیگه دوستای گلم خو؟ اگه بخوام مو به مو بنویسم خیلی زیاد میشه

پ.ن 2: من هنوزم عسک آدم برفیامونو نزاشتم,تا زمستون خدافظی نکرده میزارمشون قول مردونه میدم

پ.ن 3: مهلبون جونم چرا بی خبر رفتی؟نمیگی نگرانت میشیم؟عسیسم یه خبری از خودت بده خانومی

 توهم زدگی: چشامو می بندم و میرم کنار دریا . دستای آقایی تو دستمه و صدای قشنگ خنده هاش تو

گوشم.به آقایی میگم کفشامونو دربیاریم میخوام پاهامون خنکی و خیسیه ماسه هارو لمس کنه اونقد میدویم

تا خسته بشیم . میشینیم روی تخته سنگا و به هجرت خونین خورشید خیره میشیم . چقد سکوت ما پرحرفه

یه بند داره داد میزنه تو خودش هزار حرف نگفته داره آقایی یکی از اون لبخندای دلرباشو پیشکشم میکنه وای

دیوانه میشم توی آغوش گرمش جایی برای خودم باز میکنم همونجا که همیشه رزرو منه . آقایی جونممم چرا

خورشید اینقد غمگین خدافظی میکنه؟ یهنی آخر همه چی جدایی و خدافظیه؟ نه عشق من خورشید از

خودش میگذره تا به عشق حقیقی برسهاون به ماه فرصت تابیدن میده خورشید هیچ وقت امید خودشو از

دست نمیده و هر صبح دزدکی رو گونه های ماه بوسه می کاره و پر میشه از انرژی راز عشق و دوس داشتنو

از اون بالا تو گوش همه ی عاشقای دنیا میخونه : باید عاشق بود همیشه عاشقباید صبر داشتباید

توکل کرد به خالق هستیباید ناامیدی رو روسیاه کردباید از مشکلات درس گرفتباید با کمک هم

سنگارو دونه دونه برداشتباید ردپای عشق و محبت رو دنبال کرد تا برسیم به ابدیتباید از خود گذشت

و به دیگری رسید

الهی نوشت:خدا جونم ممنونم به خاطر این نفس هایی که تو ریه های خودم و عشقم و خونواده ام و دوستام

میاد و میره و یادآور میشه که هنوز زنده ایم و باید از زیباییها لذت ببریمسلامتی رو که بزرگترین نعمته از

ما دریغ نکن  خدایا عاشقتممممممم

به آقایی نوشت:از هر جا شروع کنم آخرش به تو میرسم چطور میتونم از یادت ببرم وقتی همه چی به تو ختم

میشه, نفسای من به نفسای تو بسته ست In Love وایییییییی آقایی تو چقد خوبی که نزاشتی دیشب اصن

بترسم اصن فکرشم نمیکردم بتونم بدون گریه کردن بخوابم  اولین تجربه ی تنها موندن توی خونه خیلییییییی

شیرین بود  امروز مامان اینا که برگردن احتمالا وقتی بشنون من تنها بودم دو تا شاخ به درازای دو متر سبز

میشه رو سرشون  به خاطر تمام این لحظه هایی که سعی میکنی خیلییییی قشنگ باشه و هروقت زنگ

میزنی با حرفا و کارات از ته دل شادم میکنی ممنونتم  همه ی دنیای من عاشقتم به خودم میبالم

که فرشته ی مهربونی چون تورو دارم دومست دالم ملوسکممممم

روزهای پایانیه سال 87 برای ما با تب و تاب عاشقی می گذره  آرزو میکنم واسه همه ی دوستای

 خوبم و واسه همه ی عاشقای دنیا به زیبایی بگذره     

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من یه دوست خیلییی خوب دارم که از سال سوم دبستان هم کلاس بودیم این دوست جونه من اسمش

ش.ی.ر.ی.ن.ه یه ذره از لحاظ بنیه ضعیفه البته نه اینکه هیکلش نحیف باشه ها نه  منظورم اینه که زود

فشارش میاد پایین و بی حال میشه

حالا غرض از پیش کشیدن این موضوع عرضم به حضورتون که دیروز مامان خانوم میره خونه ی ش.ی.ر.ی.ن اینا

(مامانم با مامان ش.ی.ر.ی.ن دوسته) و میبینه که فضای خونه کمی سنگینه و گردن ش.ی.ر.ی.ن هم حدود

90 درجه روی تنه ش چرخیده و یه خورده مایل به راست شده . طبق پرس و جوهایی که به عمل اومد معلوم

میشه دوست جون من صبح که از خواب پا میشه متوجه میشه سرش جای همیشگیش نیس و نگران میشه

و در حال داد و فغان که یهو از حال میره و خلاصه کار به دکتر و آمپول می کشه

فک کنم تا حالا فهمیدین به چه بلایی گرفتار شده بود؟ نهههههههه؟ اااااااا چرا؟ تابلو بود که!!!!  گردن

ش.ی.ر.ی.ن خانوم اسپاسم کرده بود

این ماجرا رو مامان ش.ی.ر.ی.ن با گریه تعریف میکرده و میگفته میترسیدم گردن دخترم همینطوری بمونه

مامان خانوم منم حالا بخند و کی نخند بوده اونجا  آخه این چیزا تو خونه ی ما عادیه مثلا من خودم اینقد

تک تک اعضای بدنم اسپاسم کرده که دیگه آب دیده شدم

حالا برخورد خونواده و آقاییه من در برخورد با همچین مشکلی :

صبح با هزار ناز و نوز بیدار میشم . یه ذره بدنمو کش و قوس میدم و ااااااااااا مامانننننن؟ چرا این شکلی شدم؟

صورتم پشت سرمه یهنی پشت سرم جلوی صورتمه یهنی گردنم 180 درجه چرخیده و الان دارم پشت سرمو

میبینم . خلاصه یه, یه ربعی به خودم میخندم چون فک می کنم شوخیه  (می بینین چه شوک سنگینیی

بهم وارد شده؟  )

بعد که یه خورده حالم جا میاد : مامان اصن نمیتونم سرمو تکون بدم

مامان : چیزی نیس حتما بد خوابیدی       نیم ساعت بعد : مامان هنوزم همونطوره قضیه جدیه هاااا

مامان : حتما رگش گرفته اینقد بهش فک نکن خودش خوب میشه به کارات برس 

_ آخه وقتی گردنم کجه چطوری درس بخونم ؟ وای مامان گردنم خشکه خشکه اصن تکون نمیخوره , واییی

می بینی رنگم پریده دارم می میرم منو ببرین دکتر , فشارمم افتاده , کمککککک !!

احتمالا بعده دو ساعت که زار میزنم مامان خانوم راضی میشه که گردنم جدی جدی اسپاسم کرده ولی اگه

فک کردین منو می برن بیمارستان و بستری میشم و تا یه هفته همه دوستم دارن و برام کمپوت میارن اشتباه

فک کردیناگه شما کمپوت دیدین منم دیدم Begging به جاش تا یه هفته سوژه خنده ی داداشها و سوژه ی

سرزنش های آقایی می شم

چند لحظه بعدش به آقایی زنگ میزنم  _ آقایی گردنم اصن تکون نمی خوره الان سرم پشت و روئه

می گه : بیخودی بهونه نیار که از زیر درس در بری امروز باید 13 ساعت بخونی اگه نخونییی ....

می گم : آخه ....     نمیزاره حرفم تموم بشه بچه م هوله, 6 ماهه به دنیا اومده , رشته ی کلامو پاره

می کنه: آخه و اما و اگر نداره همون که گفتم وگرنه .... (آخه خوندن تنبیه بدنی که جذابیتی نداره)

ولی من از رو نمی رم : ای بابا چرا باور نمی کنی؟ به جون خودم راست می گم , آخخخخ خواستم گردنمو

تکون بدم درد گرفت

در آخر که چاره ای جز قبول کردن نداره می گه: حقتههههه می خواستی عین آدم بخوابی که اسپاسم نکنه

همش یه جوری میخوای درس نخونی (آقاییه من عادت داره همه چیو به درسم ربط بده ) ای بابا اینجوری

نمی شه هااااااااا میتونی یه کم استراحت کنی ولی باید شب جبران کنی حالا بیا بغلم ببوسمش تا خوب

بشه ولی من این وسط نمی فهمم چرا میگه حقته؟ نه خداییش چراااااا ؟

حالا برسیم به روزمرگی هامون . خوب چه جوری خلاصه بگم که حوصله تون سر نره؟

این روزا دارم دوباره درس میخونم و کلی امواج مثبت ساطع می کنم مامان خانوم و دوستشم یه سره دارن رو

پروژه ی قبول شدن من کار میکنن و امواج مثبت میفرستن تا انشالا چند ماه دیگه نتیجه ی این همه راز و قانون

جذب خوندنو بگیرن (رسما موش آزمایشگاهی شدیم) منم از اونجایی که دلم نمیخواد زحمتاشون

نتیجه ی عکس بده و از کتاب و کتاب خونی و نویسنده ی کتاب راز متنفر بشن دارم به شدت میخونم (ببینین

من چقد به فکره ارتقای فرهنگ کتابخونی ام)

در این بین هم آقا کوچولو دوباره رفته تهران خوش گذرونی  اصولا این روزا زیادی بهش خوش میگذره خوب

فهلا سخت گیری نمی کنیم آخه طفلک تعطیلات بعده امتحانشه ولی بهدا داریم براشششش

دیگه هم کار خاصی نمیکنم فقط دیروز مامان خانوم کلی سبزیجات و سیفی جات گرفته بود واسه ترشی که

من با کله رفتم تو آشپزخونه : وای واییی من میخوام ریزشون کنم (درسمم که به امون خدا رها شد)

هی از من اصرار از مامان انکار بالاخره زور من بیشتر بود و نشستم پای ریز کردنشون  اینقده حال داد

در آخر با یه کمر شکسته و چند جفت انگشت بریده از آشپزخونه جیم شدم و تا آخر شب اثری ازم نبود

پ.ن 1: مینی جونم خیلی براتون خوشحالم که هم دیگه رو دیدین منو بردی به اون روزای گذشته ....

پ.ن 2: یه دوستی که خیلی برام عزیزه گفته که طرز نگارشم قدیمی شده من نمیدونم منظورش دقیقا چی

بود احتمالا خودم براش قدیمی شدم  شاید دیگه ننویسم ....(صابون به دلتون نزنین گفتم شاید)

پ.ن 3: از همه ی دوستای گلم ممنونم که بهم سر میزنید همتونو دوس دارم این دنیای مجازی برای من خیلی قشنگه چون باعث شد کلی دوست خوب و یک رنگ پیدا کنم

به آقایی نوشت: میدونم این پست به نظرت عجیب میاد نمیدونم چرا نوشتم دلم گرفته بود اینجا یه جاذبه ای

داره که منو میکشه به سمت خودش. هر روز هر ساعت هر دقیقه منو صدا میکنه کاش درک کنی...

دیشب لحظه لحظه ی دیدارمونو مرور کردم باید از مینی ممنون باشم خیلی خوشحال شدم وقتی با sms

گفتی تو هم در حال تجدید خاطرات بودی واقعا اون موقع ها حضور م.ی.ت.ر.ا بزرگترین مایه ی دلگرمی و

شهامتم بودا واالا تاب نمی آوردماونطوری رفتن اونطوری خدافظی کردن خیلی سخت بود خیلی ....

کاش می گفتم بیشتر بمون .... تک تک خیابونا که ازشون رد شدیم اومد جلوی چشام ولی نمیدونم چرا اون

خیابونی که وقتی رفتیم کافی شاپ و.ح.ی.د ماشینو اونجا پارک کرده بود و بعدش تا اونجا قدم زنان رفتیم و

من به بازوهات تکیه کرده بودم پر رنگ تر از جاهای دیگه ستولی عجب جایی پارک کرده بود کلی

پیاده روی داشت نه؟ شایدم به نظر من طولانی بود راستی اونجا چه اتفاقی افتاد که پررنگش کرده ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام سلام صد تا سلام این دفعه وبلاگ زود منو طلبید اومدم با کلی خبر  اول اینکه ..... نه بزار

اولو آخر بگم باحال تر میشه

یادتونه گفتم دلم مهمونی می خواد؟ الان حرفمو پس می گیرم خدا دلم یه ویلا کنار دریا با آقایی و همه ی

تجهیزات و خدمه اش و دعوتنامه از طرف دانشگاه شهید بهشتی واسه تحصیل و ..... می خوادآخه از

همون روز تا الان همش مهمونی داشتیم بسی زده شدم  اگه میدونستم اینقد زود خواسته ام برآورده

میشه یه چیز دیگه از خدا می خواستمخدا جونم حداقل یه ندایی میدادی  دلم گریه میخواد از نوع

زیادششش

روز اول دخترخاله و شوهرش و دخمل کومچولوش و خاله م اومدن خیلی خوش گذشتاسم دخملش

س.ا.ر.ا ست 4 سالشه اینقد نازنازیه این س.ا.ر.ا خانومه ما یه پسمل کومچولوی دیگه رو دوس داره ولی

پسمله واسش ناز میتونه  فداش شم پسمله هم جیگره منه اونم نوه ی خاله مه تازه خیلییی شیرینترم

هستاسمش ط.ا.ه.ا ست ولی ما از همون وقتایی که نینی کوشولو بود تامی صداش میکردیم اونم اسم پییشی شو تامی گذاشتهاین تامیه ما هر وقت عاشق یکی از شخصیت های فیلم یا کارتون

میشه واسه هممون مکافاتیهیه بار عاشق جکی جان شده بود سوار دوچرخه ش شد و گفت مامان

کاری نداری باهام؟  مامانه:کجا پسرم؟  تامی:میرم پیش جکی جان  هر چقد مامانش سعی کرد

بهش بفهمونه که نمیشه اونجا رفت نشد که نشد آخرش تامیه قصه ی ما چنان آبغوره ای گرفت که بیا و ببین

  منم از شدت خنده آبغوره گرفتم  حالا برسیم به جریانه س.ا.ر.ا خانومه نازنازی. یه بار داشتم به

س.ا.ر.ا و تامی صبحونه میدادم این دو تا با زبون بچگونه با هم حرف میزدن در یه لحظه ی خیلی غافلگیر کننده

تامی گفت من تورو دوس ندارم ملیکا رو دوس دارمکاش میتونستم قیافه ی س.ا.ر.ا رو در اون لحظه

براتون می کشیدم لقمه تو دهنش موند فقط نگاش کرد بعدم سرشو گذاشت رو زانوهاشو و سیلی راه

انداخت دیدنی حالا من هر چی میگم نه تامی دوستت داره شوخی کرد تامی از اونور داد میزد نه من

فقط ملیکا رو میخوامچقد دوس داشتنای بچگی شیرینه نه؟

روز دوم پسر خاله مو نامزدش اومدن شبم رفتیم بازار که واسه پسرخاله م کت و شلوار بگیریم که به خاطر 22

بهمن اکثر مغازه ها بسته بود و خریدمون ناکام موند ولی یه گشت و گذاری کردیم چقد کراوات ها

جینگولی و دخترونه شده همش رنگای صورتی زرد بنفش ... اینا چی ان آخههههه؟

راستی از طرف سازمان سنجش واسم نامه اومد  مامانم میگفت بخون ببین یه وقت رشته ی خوب قبول

نشدی  چه مامانه خوش خیالی دارم آره مامان جون قبول شدم فقط یادشون رفته بهم بگن یه 7-8 ماهی

با تاخیر خبر دادننه بابا از این خبرا نبود که گفتن باید دوباره براشون عکس بفرستمخلاصه

شبش رفتم عکسمو گرفتم و بعدم با مامان خانوم رفتم دوره ی دوستانه شون  به جون شما راه نداشت

برگردم خونه آخه تهنا بودم  چقدم بعدش خوشحال شدم که برنگشتم آخه اینقد بهم خوش گذشت

خیلی وقت بود اینقد از تهه دل نخندیده بودم (چه حرفا من همیشه تو خونه از شدت خنده گریه میکنم آخه در

کل عادت دارم به جرز دیوارم بخندم بیچاره آقایی خانومه دیوونه ای داره)

روز بعدشم باز مهمون داشتیمامروزم همین الان از بازار اومدم  دوست جونم راتین فردا میره رامسر

(دانشگاه) کلی خرید داشت . چقد دلم براش تنگ میشه فک کنم تا نوروز نبینمش  امروز خیلی روز خوبی

بودهوای اینجا بهاریه همه ریختن تو خیابونا . هنوز چراغای 22 بهمن رو برنداشتن و همه جا پره چراغای

چشمک زنه رنگی و ریسه های ستاره ای بود خیلی قشنگگگ بود . می خوام تو عروسیمون از اون ریسه های

آبشاریه ستاره ای بیارم خیلی ندید بدیدم آیا؟

دم یه مغازه ایستاده بودم راتین می خواست واسه مامانش گندم بگیره یه آقا پسری از پشت سر گفت:

آبجی شرمنده (یهنی میخوام رد بشم _ دایره المعارف و حال می کنین؟)  همینطوری عقب عقبی اومدم

کنار که نزدیک بود کیسه ی لیمو ترش هارو بندازم و آبروم بره(هیچم بی دست و پا نیستم )

پسره خواست بره بیرون چشاش یه جای دیگه رو نگاه میکرداااا از کنارم که رد شد خیلی سریع گفت :

آبجی شماره بدم؟ بعد به سرعت نور دور شد  آخه پسر جون نه به آبجی گفتنت نه به شماره دادنت

این دیگه چه مدلشه؟

رفته بودیم از این مغازه های دکمه فروشی و این چیزا . دو تا پسر سوسول اومدن گفتن دکمه واسه شلوار

می خوایم آقاهه بهش داد بعد پسره گفت میتونیم همینجا بزنیم؟  حالا شلوارشم پاش بوداااا نمیدونم

چطوری میخواست همونجا دکمه هه رو بزنهیهو دوستش انگار تازه یادش اومده بود گفت تو مغازه که نمیشه  بچه ها دوره زمونه رو حال میکنین؟

امروز خیلی اتفاقای جالب برام افتاد که وقت نمیشه همشو بگم فقط یه دونه دیگه شو بگم خو؟بچه ها

می خواستم سوار ماشین بشم که یه خانومی از پشت سر صدام کرد یه بچه بغلش بود گفت بچه م مریضه

می خوام براش ساندویچ بگیرم یه پولی داری بهم بدی؟ منم تمام پولامو خرت و پرت گرفته بودم تل کشی و

گل سر و تابلو و ... تهه کیفم فقط 100 تومان داشتم که کرایه ی برگشتم بود (نخند اینجا تاکسیا ارزون

حساب میکنن ) خیلی محترمانه گفتم نه ببخشید تمام پولمو خرج کردم بعد خانومه گفت به خاطر امام

حسین یه کمکی بکن منم نمیدونستم چی کار کنم در اینجور مواردم اون روی پروانه ایم میاد رو کارو اعصابمو

خرد میکنه ولی با 100 تومن که نمیشد ساندویچ گرفت باز گفتم باور کنین ندارم بعد خانومه یه اخمی کرد

انگار ارث باباشو طلب داره بعدم گفت یعنی برا امام حسین احترامی قائل نیستی و غر غر کرد و رفت

عجب مردمی پیدا میشن هیچ دوس ندارم این حرفو بزنم ولی بعد که اونطوری طلبکارانه حرف زد اصن ازش

خوشم نیومدچرا با احساسات مردم بازی میکنن؟ چرا از جملات کلیدی استفاده میکنن که بیشتر

دل مردمو به رحم بیارن؟خانوم جوونی بود میتونست کار کنه و دستشو به طرف دیگران دراز نکنه . من

آدمی نیستم که اگه پولی داشته باشم دریغ کنم اونایی که منو میشناسن میدونن چطورم

حالا وقت اولین بهونه ست که منو کشید اینجا

از طرف خودم و آقایی به همه ی دوستای گلم روز عشقشون رو تبریک می گم هر سال عشقتون پر رنگ تر از سال قبل و زندگیتون سرتاسر پر از لحظه های ناب عاشقی

به آقایی نوشت: آقایی جونم happy valentine ایشالا سال دیگه کنار هم جشن می گیریم یه روزی یه جایی

یه وقتی .... صبر داشته باش .... صبر داشته باش! خیلی دوستت دارم تمام دنیای منی من بی تو

هیچم  من بی تو می میرم تو خیال نکن که من بی تو صبورم!!

پ.ن 1: نمی خواستم اسمایلی بزارم ولی باز نتونستم من جدا این اسمایلی های نانازو دوس دارم

پ.ن 2: راستی فهمیدین چی شد دیگه نه؟ من این روزا اصن درس نخوندم دیگه دلم نمی خواد بخونم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام بچه ها خوبین؟من و آقایی هم خوبیم ولی حس آپ کردن نداشتم یه جورایی تنبلیم میومد وقتم

نداشتم آخه نوشتن و شکلک گذاشتن ساعتای مفید درس خوندنمو می گیره ولی از اونجایی که قرار بود

ماهی یه بار بیام اومدم

اصن حوصله ام ندارم واسه هیچی آخه آقاییم رفته تهران با خونواده ش . قرار بود داییش از آمریکا بیاد و

رفتن پیشوازش  خوش به حالشون قراره همش مهمونی های فامیلی داشته باشن  خو منم دلممم

مهمونی می خوادددددددددد

چند روز پیشا از آقایی خواستم به جا من آپ کنه         گفت: باشه

چند روزه بعدش می پرسم آپ کردی؟              میگه: نهههههه 

میگم:چراااااااا ؟                   میگه:کار داشتم خو   

می گم:چی کار داشتی؟       میگه:شیشه های خونه رو پاک میکردم

راستی سیم کارت آقایی بالاخره سوختانگار سرنوشتش خواه ناخواه همین بوده . نه خیرشم هیچم

سرنوشت نبود اینقد آقایی به جون این سیم کارت افتاد و باهاش کشتی گرفت که بدبخت تسلیم شد تا

آقاییم دست از سرش برداره  چقدر ناناحت شدم ولی آقایی رفت و تقاضا کرد و چند روز بعد یه سیم کارت

دیگه براش صادر کردن خدارو شکر زود تحویل دادن و ختم به خیر شدآقایی اگه یه بار دیگه سیم کارتو

از جاش در بیاری و خم و راستش کنی .... (خود سانسوری می کنیم )

امتحانای آقایی تموم شد به سلامتی یه نفس راحت کشیدیم دسته جمعی , نمره هاشم خوب بودن تازه

ملوس یه دونه 20 داشت ولی خودش دلش می خواست همه شو 20 بشه . همش تقصیر من بود دیده

اینقد اذیتش کردم که نتونست خوب بخونه

دیشب داشتیم شام میخوردیم حواسم جای دیگه بود که یهو جیغ بنفش کشیدم از درد  آخه میدونین

چی شده بود؟ نمیدونین کهچاقو رو توی انگشتم فرو کرده بودم و بعدشم کشیده بودمش که وقتی

کشیدمش تازه فهمیدم چی شد و دردو احساس کردم  سرمو که بالا کردم دیدم همه لقمه تو دهنش گیر

کرده و دارن منو نگاه می کنن  منم نیشم تا بناگوش باز , مگه کار دیگه ایم میتونستم بکنم؟

دیشب داداشم کلی فیلم از دوستش گرفته بود خواستیم نگاه کنیم ولی هیچ کدوم زیرنویس نداشت

نهههههه من از فیلم بدون زیرنویس متنفرم در نتیجه دست از پا درازتر نشستم سر درسم(چقد آقایی

خوشحال میشه این قسمتو بخونه)

وایییی بین فیلما " کینه the grudge "هم بوددیدینش؟ 3 قسمتیه . من قسمتای 1 و 3 رو قبلا دیده

بودم چقدم ترسیده بودممن عاشق فیلمای ژانره وحشتم خیلی از فیلمای ترسناک از ارواح و اجنه و

دراکولا و قاتلای زنجیره ای و ...... دیدم ولی هیچ کدوم به اندازه ی کینه روم تاثیر روانی نذاشت تا جایی که

شبا قرص خواب میخوردم ولی بازم خوابم نمی برد و آقایی آرومم میکرد حموم که میخواستم برم یا باید مامانم

پشت در میموند یا درو نیمه باز میذاشتم

خلاصه دیشب داداشم کینه رو نگاه کرد ولی اصن نترسید چرااااااااااا ؟ وسطاش بهم میگفت بیا تعریف کن

ماجراش چیه؟ آخه من قبلا با زیر نویس دیده بودم منم جاهایی که روحه پیداش نبود میومدم بعد صحنه های

حساس میرسید با نهایت سرعت از اتاق جیم میشدمبا این حال دیشب تمام فیلم جلوی چشمم بود و

نتونستم بخوابم آقاییمم نبود که آرومم کنه

این روزا همش فکرم شده که واسه چی موندم ؟ همه ی دوستام رفتن دانشگاه , من چرا موندم؟  

وقتی به آقایی و آرزوهامون فکر میکنم امید می گیرم ولی انگار واقعیت میخواد با پتک بکوبه تو سرم 

دوستام می گن دیگه امسال نمیشه شهرهای دور قبول شد می گن هر دانشگاه بومی هاشو می گیره

میخندم و میگم امواج مثبت بفرستین و برام دعا کنین ولی تو دلم میترسم اگه راست بگن چی؟ اونوقت

ما چند سال دیگه باید از هم دور باشیم؟شاید هم اصن هیچ وقت نشه که پیش هم باشیم اونوقت

چی پیش میاد؟

پ. ن 1: برام دعا کنین بیش از هر زمانی به دعاهاتون نیاز دارم

پ.ن ۲:خیلی طولانی شد نه؟ شرمنده

پ.ن ۳:می خواستم عسکه آدم برفیارو بزارم ولی دیگه جا نیس باشه واسه دفعه بعد

پ.ن ۴: روزهام تکراری شدن دلم یه چیز تازه می خواد یه تنوع یه هیجانننن

الهی نوشت: چیزی تا کنکور نمونده خدای خوبم این زمانو طولانی کن تا بتونم نهایت استفاده رو ببرم

دل نوشت: دلم بارون می خواد .... شب .... بارون ... جاده ی ناتموم .... آقایی .... دستای مهربونش ....

زمزمه های عاشقونه .... حرفای در گوشی .... خنده های ریز .... چشمای خیس .... بوسه های شور ....

بارون ....

به آقایی نوشت: مهربونم عاشقتم دلم واست قد سر سوزن شده مواظب خودت باش

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  این روزا آبجیه آقایی با دو تا بچه ی کوشولوش اومدن خونه ی آقایی ایناآخی عزیزم مجبوره همش بره تو

اتاق و درس بخونه

یکی از خواهر زاده های آقایی یه نی نیه 5/1 ساله ست اینقده ناسههههههه خیلی ام شیرین زبونه مثلا به

نینی گفتن برو پیش دایی بهد نینی قیافه ی غمگین به خودش گرفته گفته نمیخوام دایی دوسم نداله

(هی دایی واسه چی دوسش نداری؟ نی نی دچار کمبود محبت شده از بس در اتاقتو بستی و درس خوندی بسه خوردی کتابارو)

یا مثلا یه پسر بچه ی 5-4 ساله از فامیلای آقایی , داشته واسه جمع تعریف میکرده که می خواستیم بریم

شهر بازی ولی بسته بود باز این نی نی شیطونه با لحن خیلی خیلیی دلداری دهنده گفته : "واییییییییی

چلا عدیدم؟  " (عدیدم همون عزیزم میباشد : فرهنگ لغت جدید) آخه وروجکککک تو این چیزارو

از کجا میفهمی

یا یه شب همه خوابیده بودن آقایی می خواسته بره تو حیاط واسه اینکه بقیه بیدار نشن چراغ گوشیشو

روشن می کنه و میره سمت در که یهووووو یه صدایی از پشت سرش داد میزنه : "وایییییییی اراق قوه مو

بده(الف با کسره_اراق قوه همون چراغ قوه میباشد عزیزان) و آقاییه عزیزه بنده چند متر آنورتر میپره از

ترسنی نی جون چی کار کردی؟ آخه نصفه شب آقاییه منو تعقیب میکنی واسه چی؟به جان

خودم کار خلاف نمیکنه . من آقاییمو میخوامممممم این نی نی سعی در جلب توجه هه آقاییو داره تازشم

شبام میره دنبالشاصن ما شدیدا ناناحت میباشیم

پ.ن 1: امروز یه ذره برف بارید اینجا واییییییییی چه حالی داد پشت پنجره همش داشتم نگاه میکردم ولی زود

تموم شد پارسال که بی سابقه ترین ریزش برف رو داشتیم آدم برفیه خودمو آقایی رو ساختم می خوام این

روزا عسکشو بزارم نانازی بانو,طنین جونم به کمکتون نیاز دارم چطوری عسکارو تو یه صفحه ی جدا بزارم؟

پ.ن 2 : واسه آقاییم دعا کنین امتحاناشو خوب بده 

به آقایی نوشت : یه موقع فکر نکنی دل من واست تنگ نمیشه

فکر نکنی اگه بری زندگی بی رنگ نمی شه

حتی اگه دلت نخواد اسم تو , توی قلب منه

چهره ی تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  تو این چند روزه یه اتفاقی واسه آقایی تو دانشگاهشون افتاد که من خیلی ناناحت شدم و هی غر زدم و

آقایی هی گفت : قلبونت بلم چلا خودتو اذیت می تونی اینطولی نیس که فک می کنی

دیروز داشتیم درباره همین مسئله به هم sms میدادیم که یهو پیام هام دلیورد نشد چند دقیقه بهد آقایی زنگ

زد(صداش مث اون بچه هایی که سعی در مظلوم نمایی دارن,چشاشم مث گربه ی چکمه پوشه شرک)

می گم:چی شد؟ شارژت تموم شد؟       می گه:سلام (تازه یادم میاد سلام ندادم) نه

من : پس چی شد؟        می گه : (با اوج مظلومی بخونین لوفا  ) می دونی آنتنم رفت یه لحظه ,

منم سیم کارتو در آوردم یه کم خم و راستش کردم بهد دوباره گذاشتم که erorr داد سوخت

می دونین چرا میگم با مظلومی حرف می زد؟چون خودش میدونه که من حساسم به این مسائل و

وقتی با یه چیزی خاطره دارم خیلی برام سخته فراموش کردنش

ناراحت بودم واسه همین ترجیح دادم حرف نزنم حرف می زد که فراموش کنم بعد که دید نمی شه خدافسی

کرد ولی من هنوز تو فکر سیم کارته سوخته بودم و یه بغض به سنگینیه همه غصه هام رفت کز کرد گوشه ی

گلوم و یهو ترکید و من هق هق گریه می کردمو آقایی هاج و واج می پرسید چی شده؟ 

فدای آقاییه مهلبونم بشم که هرچی گفتم قطع کن قطع نکرد تا آروم شم  

بهد که آروم شدم خدافسی کردیم و یه ذره درس خوندم و چند لحظه بهدترش آقایی sms داد و گفت یه ذره

ور رفتم و درست شد وای اینقده خوشحال شدم خدا جونممم میسی که شادم کردی

پ.ن 1: دلم یه آپ گندههههه میخواست ولی نیدونم چلا چند وقته حس نوشتنم باهام قهله ناجوررر

پ.ن 2: دیده یواش یواش حضورم در وب کمرنگ تر می شه شاید ماهی یه بار,بر من خرده نگیرین لوفا

تقصیر سازمان سنجشه خو

الهی نوشت : خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم ....

خدایا کمکم کن تا در عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ....

خدایا کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم ....

و راز عشق را در گوشش سر دهم ....

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ....

                               نازنینم دوستت دارم از دیروز تا تمام فرداها

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلاممممممممم چه زود برگشتم ها؟Helloبابام طاقت نیاورد آخه هر لحظه امکان داشت مریضاش یا

منشیش زنگ بزنن خونه (بابام رادیولوژیسته و همیشه ام در دسترس نیس)واسه همین خوشبختانه تلفنمون وصل شدهشما که خوبین نه؟من؟زیاد خوب نیستم دلم واسه آقاییم تنگ شدهیه وقت فک

نکنین قهریمااااامتحانای ترم آقایی چند هفته ی دیگه شروع میشه و از الان داره می خونه منم سعی

می کنم مزاحم درساش نشم  خودمم که این روزا اصن خوب درس نمی خونم راضی نیستم از روند کار

دیگه خسته شدم از کتابام  دلم می خواد همشونو آتیش بزنم انگار موقع تقسیم اراده,خدا به من

نرسونده هیچی آخه واقعا اراده ام ضعیفهزود خسته میشم رو در و دیوار اتاقم پره از این جمله های

تاکیدیه مثبت مامان خانوم می گه انگار تو برعکس همه ی آدماییاین جمله ها به جا اینکه قویترت کنه

داره ضعیفت میکنه واقعا همینطوره چقد احساس ضعف میکنم دلم میخواد فقط کتاب بخونم الان دارم در کنار

درس کتاب سینوهه رو میخونم(به آقایی نگینااا پوستمو می کنه)یه بار اول دبیرستان که بودم خونده

بودمش ولی نمی دونم چرا یهو نیاز شدید به این کتاب پیدا کردمچون کتاب تو مطب بابا بود گفتم جلد

اولشو بیاره به خیال خودم اگه هر روز 20 صفحه بخونم که به درسم لطمه نزنه با این حساب جلد اولش 25

روز طول می کشه و هنوز هنوزا به جلد دوم نیازی پیدا نمی کنمولی از اونجایی که این فکر فقط تو

خیالم بود همون روز اول تمومش کردمحالا مث خ.رررررر تو گل موندم که چطوری به بابا بگم جلد دومشو

بیاره

آقایی هم همش می گه : بجنب دیگه وقت ندارییییییییی!! منم استرس میگیرم ناجور کسی نیس

بهم امید بده آیا؟دلم واسه آقایی یه ذره شده دلم میخواد یه روز از صبح تا شب باهاش حرف بزنم من که خسته نمیشم ولی آقایی رو نمیدونم؟

پریروز که با آقایی حرف میزدم بهش گفتم:دوس دارم تو خونمون از اون آب نماهای بزرگ که چند تا فرشته ی

کوشولو با کوزه هاشون آب میریزن داشته باشیم  ولی آقایی گفت خیلی پرسروصداست  

_نه خیرم هیچم پرسروصدا نیستازشم همیشه که به برق نمی زنیمش که صدا بده تازشم تو نباید رو

حرف من حرف بزنیدفعه آخرت باشه ها!!

گفت که واسم چند تا عسکه نینی گرفته از اینترنت منم که خودمو گرفته بودم گفتم نمیخوام خودم دارم

ولی الان پشیمونم من عسکامو می خوامممممم!

آقایی جونم گفت که چرا من بهش نمی گم گلم؟  منم گفتم آخه تو گل نیستی که  تو خاره روی

گلی بهد گفت ای نامرد!!! منم گفتم که نقش خار خیلی مهمتر از گله چون وظیفه ی حفاظت از گیاهو

بر عهده داره و هیچم با ظاهرش گول نمی زنه ولی من همینجا جلو این همه شاهد می گم که من

حاضرم جامو عوض کنم و تو بشی گل و من خار ولی در اونصورت من باید همش امر و نهی کنمااا  

خو چی می گی؟ قبول گلم؟

خیلی خانوم بدی شدمچقد آقایی تحملم می کنه! بهونه گیر شدم آخه همش فک می کنم آقایی به

حرفم گوش نمی ده خدا پس کی ما پیش هم خواهیم بود که این سوء تفاهما حل شه؟

پ.ن 1 : ببخشید که خیلی طولانی شد می بخشید دیگه؟ جبران غیبتا بود هنوزم می خواستم بنویسم ولی

میگرنم گرفته نمی تونم دیگه

به آقایی نوشت : مهربونم توی قلبم خونه کردی , تو منو دیوونه کردی!

                                        گلم با یاد تو نفس می کشم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  ل.ع.ن.ت به این بلاگفااااااااااااااااااعصابمو به هم ریخته واسه چی شکلکام به هم میریزه؟

دوست جونام شمام وبو باز می کنی اسمایلی ها نمی آد؟

تلفن خونمون قطع شده من یه مدت نیستم بدی که ندیدین خوبی دیدین حلالمون کنین

شاید آقایی در نبودم بیاد بنویسه ولی اونم شایدددددددددمی دونین که  آقا کوچولو امتحان داره یهنی تازه داره امتاناشو شروع میشه واسه همین نمی تونه بیاد

من دلم گرفته که نمی تونم بیام پیشتون ولی زیاد نگران نباشینااااااا میام کافی نت سر میزنم به همتونآقایی الان باهام قهله  چی کال تونم؟

پ.ن ۱ :دوستای گلم دلم واسه همتون تنگ می شه به یادتون هستم  

شکوه نوشت به آقایی :چلا همش اذیتم میتونی؟دیده دوسم ندالی؟ولی من دومست دالممممم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
   قربان , جشن بزرگ انسان , در بندگیه حضرت رحمان بر شما مبارک

دوست جونام با کمی تاخیر عیدتون مبارککککککککک

دیروز با مامان خانوم داشتیم اتاقمو مرتب می کردیم دیدم مای بی بیه پسرخاله ی کوچولوم جا مونده (به جون

خودم مال پسرخاله م بود) به مامانیم گفتم : بده بهم می خوام یاد بگیرم که چطوری چسباشو باز و

بسته می کنن؟  مامان خانومم گفت: وقتش که رسید یاد می گیری

واییییییی اینقد ذوق مرگ شدم که یه روزی یه کوچولویی از جنس آقاییو تو بغلم می گیرمیه فرشته ی

آسمونی که فقط مال ما دو تاست  فدات بشم نی نی جونم پس کی می آی تو بغلم؟ولی

آقایی نی نی دوس نداره نیدونم شایدم الان دوس نداره همش می گه:وقتی فک می کنم که پدر میشم

یه طورایی می ترسم یا اگه نی نی بیاد تو همش به نی نی می رسی و ....  ولی مهربون من , هیچ

چیزی حتی نی نی کوشولو ذره ای از عشق من به تو کم نمی کنه بچه ها به نظر شما چون آقاییه من

هنوز کوشولوهه اینطولی میترسه یا در آینده هم این ترس باهاش می مونه

از بحث نی نی بیایم بیرون امروز با آقایی خیلی حرف زدم پسله بد همش خودشو لوس می کرد

همشم هر چی می گفتم بهم می خندید اااااااا واسه چی می خندی بی تربیت!!!!

فداش بشم من دیوونه شم روز به روز , ساعت به ساعت , لحظه به لحظه بیشترتر دوسش دارم

پ.ن : پی نوشتم نمی آد چی کار کنم خو؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  هر اتفاقی توی زندگی یه نقطه ی آغاز داره که میشه اولین بار و اینم اولین های ما:

اولین باری که ما با هم حرف زدیم 4 روز بعد از دوستیمون بود آقایی هر روز زنگ میزد ولی من موقعیت نداشتم

که جواب بدم . یه روز گفت بزار حداقل یه لحظه صداتو بشنوم بعد بگو اشتباه گرفتی

اولین باری که آقایی بهم گفت : دوستت دارم تو هم منو دوس داری ؟ و من گفتم : فک نمی کنی برای این

سوال زود باشه؟(خیلی ظالمم نه؟)

اولین باری که یه قهر کوچولو کردم گوشیمو off کردم که همون شب آقایی به دخترخاله ام گفت که تورو خدا

بگو روشن کنه و من قند تو دلم آب شد

اولین باری که دعوا کردیم من خونه ی خاله م بودم و دختر خاله ام گفت:خوش به حالتون همیشه با هم

خوب و مهربونید(شایان ذکره که تو تمام فامیل این دختر خاله ی من عجیب چشمای شوری داره و به

همه هم ثابت شده)و این بود که ما اون شب به جان هم افتادیم و من ساعتی در شوک سنگین به سر

می بردم

اولین باری که به مدت طولانی از آقایی بی خبر بودم یه هفته قبل عید قربان بود که آقایی رفته بود جم . چند

روز بعد خط دائم اقایی به علت عدم پرداخت قبض , قطع شد و ایرانسل هم آنتن نمیداد اونجا و دقیقا 5 روز از

عزیزم بی خبر بودمتا اینکه جور شد که از خط آبجیش بهم زنگ بزنه

اولین باری که خیلی دلواپسش بودم و دلشوره داشتم وقتی بود که داشت می اومد اینجا . راهها یخ بندون

بود و جاده ها نوبتی باز و بسته می شدن.خیلی شرایط بدی بوددومین بارشم بگم دیده خو؟وقت

برگشت بود که با چشای بارونی خدافظی کردیمآقایی دم دمای صبح sms داد که اتوبوسمون همش لیز

می خوره و بعدم آنتن گوشی رفت و من تا وقتی که رسید تهران خواب به چشام نیومد و نگران بودم

اولین باری که خواستم متفاوت تر از دفعه های قبل آقاییو اذیت کنم وقتی بود که گفتم : من اسکیزوفرنی دارم

و با دارو کنترل میشم و چند سال پیش به مدت 1 ماه در آسایشگاه بستری بودم . فداش بشم اولش باور

نمی کرد فکر می کرد دارم شوخی می کنم که بخندیم ولی با توجه به جدی بودن و سابقه ی تخیلات من و

حرف زدنم با نی نیه خیالی و دلایل و شواهدی که آوردم کمی تا قسمتی باورش شدالبته این اولین 

و آخرین شیطنتم نبود و نخواهد بود

اولین باری که آقایی بوسید منو,احساسات مختلفم قاطی پاطی شده بود :عشق,ترس,خجالت و حسابی 

سورپرایزم کرد

پ.ن 1: اول از همه از تینا جونم ممنونم که باعث یادآوری کلی خاطره تو ذهنم شد میسی عزیزم

پ.ن 2: بهدم اینکه منم از همه ی دوستای خوبمون:نانازی جونمطنین جونمعسلی جونمخانوم خونه

عزیزملیلا جونمدوست گلم "برای تو" که اسمشو نمی دونمیاسمن جونراشین جونم شیده

خانوم گلدوستای گلمون محمد و مریم عزیززهرا جونو...دعوت می کنم اگه قبلا این بازیو انجام

ندادن حالا انجام بدن

پ.ن ۳:اگه اسم کسی جا موند به بزرگیه خودتون ببخشین هر کی دوس داره بنویسه اولین هاشو

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  آقایی علاقه ی عجیبی به جوجه داره , وقتی جوجه می بینه ذوق می کنه , خیلی دوسشون داره مثلا یکی

از دفعاتی که زنگ زده بودم و ایشون تو خیابون تشریف داشتن فروشنده های دستفروش جوجه های رنگی

می فروختن آقایی ام هی بالا پایین می پرید که :آخه چقد نانازن , خیلی با نمکن و ....

حالا بماند که که به کل وجود منو فراموش کرده بود القصه گوشیه گرامو برد کنار این زبون بسته ها که من

صدا جیک جیکه مستونشونو بشنوم , کمککککککک !!!!

نکته ی جالبش اینجاست که من از جوجه و مرغ و خروس و اصن هرچی نسل پرنده ست وحشت دارم تا حد

مرگ!جوجه رو از 4 فرسخی می بینم راهمو کج می کنم ولی جاش عاشق گربه هام  (خیلی با هم

تفاهم داریم نه ؟ خودم میدونم)

پ.ن 1:تینا جونم منو به بازیه "اولین ها" دعوت کرده و از اونجایی که این وب 2 نفره ست می خوام اولین های

مشترکمونو بنویسم . همچنان منتظر باشینننننن!!!

                         آقایی جونم خیلی دومست دالمممممم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  روز یکشنبه 26/8/87 آقایی اولین حقوقشو دریافت کرد آخی قربونت برم مبارکت باشه حاصل یه ماه تلاش و

خستگیو بی حوصلگی و بهونه گیریو قهر و ناز کردناتو .... بازم بگم؟داری حسابی لو میریااااااا !!!

قلبون اون چشای خوشلت بشم که اینطولی اخمالویی نگام میتونن In Love

هی من بهش تبلیک می گفتم هی آقایی خلاجت می کشید باز من می گفتم مبالکهههه آقایی می گفت

نگو دیده , چیز مهمی نیس که!!! اااااا دوس دارم بگم چی کارم داری؟

آقایی یه دسته گل خیلی خیلیییییی خوگشل از رزای قرمز با یه کارت که روش نوشته بود "دوستت دارم مادر"

واسه مامان خانومش برد آخی خوش به حال مامان خانومش

پس شیرینیه من کو بچه هااااااااا ؟؟ سرم کلاه رفت آیا ؟

آقایی جونم حتما خوشش نمیاد که اینجا نوشتمش ولی آقایی من ثبتش کردم تا همه ی خاطره هایی که از

اولین تجربه ی کاریت داشتیم یادمون بمونه

پ.ن 1:دوستای گلم اینقد دلم واستون تنگ شده بود که اصن حد نداره

پ.ن 2:سیستم قاطی کرده بود داداشه هم گفت تقصیر منه که اینقد میام نت و قدغنم کرد که نیام

پ.ن 3:باورتون نمی شه کلی حرف داشتم که بزنم ولی الان هیچی یادم نمیاد , پیرررررر شدم آیا؟

پ.ن ۴:کسی میدونه چرا هر چند مدت شکلکای وبم به هم میریزه ؟ اعصابمو خرد میکنه هربار باید بیام

درست نم خسته میشممممم خو

بعدن نوشت:پ.د.ر.م در اومد تا شکلکارو درست کنم هوی اسمایلی ها جون م.ا.د.ر.ت.و.ن دیگه خراب نشین

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  شلاممممممممم شطورین؟خوفین؟میسی منم خوفم

ملوس کار داشت نتونست بیاد این بود که خودم تشریف فرما شدم به عبارت دیگه پیشی خان افتخار نداد که

بیاد و بنویسهگفت:عزیز من , سرم شلوغه , درس دارم , خسته ام , وقت سر خاروندن ندارم , یه کم درک کن , ای باباااااااا دست از سر کچل من برداررررررررر!!!

منم الان دست از سر کچلش برداشتم و فقط امروز صبح اولتیماتوم دادم که اگه تا پایان شب 5 شنبه پستی

گذاشته نشه همون فکرایی که بهت گفتم و تو انکارشون می کنی باور خواهم کرد  و از اونجایی که دوس

ندارم کسی با زور کتک کاری برام انجام بده خودم شرف یاب شدم به حضور گرم دوستای گلم

البته جنبه ی دیگه ی قضیه این بوده که اینجانب دلم بسی به حال پیشیه لوس و ملوسم سوخت که صبح

علی الطلوع با چشای پف کرده راهیه شرکت شده به دنبال یه لقمه نون برای عیال و بچه های قد و نیم

نیم قدمون(بچه م تازه اولین تجربه ی کاریشه زود زود خسته میشه شما نخندینا خو؟)ظهر هم از

 شرکت راهیه دانشگاه شده به دنبال کسب علمو زگهواره و از این چیزا...و غروب با شانه های افتاده و 

 چشمان به گود رفته در حال طی کردن مسیر دانشگاه تا خونه سکه فک کنم یه ساعتی راهه

الهی من فدات بشم تا چند سال دیگه خودم میام پیشوازت تا دم دریه خونه ی گرم , یه غذای خوشمزه

یه خسته نباشیده پرمهر , یه آغوش باز , یه بوس داغ , گریه ی نی نی که بی قرار اومدن باباشه

 انتظارتو می کشه عزیز دل من(البته اگه خودم کشیک بیمارستان و شیفت شب نداشته باشم

آخه تا اون موقع فک کنم دکتر شدم دیگه نه؟)

پ.ن 1:خدا جونمممممم اینا آرزوهای بزرگ منه که برآورده کردنش برای تو آسونه , کمکم کن ای عاشق ترین

عاشقای عالم!!

پ.ن 2:من به آقایی اعتماد دارم خیلی,خودشم اینو میدونه فقط بعضی وقتا فکرایی به سرم میزنه که خودمم

میدونم بی اساسه ولی دوس دارم آقایی با حرفاش آرومم کنه ولی آقایی اینقد سرش شلوغه که من خودم

باید به داد خودم برسم شما که منو درک میکنین نه؟

پ.ن 3:هنوز خوب نشدم سرفه هام بیشتر شده چند بارم خونریزی از بینی داشتم نیدونم چرا؟

پ. ن 4:راستی به طرفدارای باراک اوباما تبریک می گم من که خیلی خوشحال شدمو دوسش می دارم

لحظه هاتون پر شادی پر خنده

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  دیروز با آقایی کلی حرفیدیم اینقده حال داد کلی خندیدیم خیلی خوش گذشتدومست دالم عسیسم

باشد که انشالا همه روزامون به شیرینیه عسل باشه الهی آمین

وسطای مکالمه صدا قطع و وصل میشد آقایی یهو بدون هیچ ندایی گوشیو قطع کرد زنگیدم:چرا قطع میکنی

وحشی؟

_وحشی چیه؟بی ادب صدات نمیومد.بعد هی بهم می گفت چطوری وحشیه من و حرصمو در می آورد

وقت خدافظی آقایی داشت میرفت سر کلاس , سر و صدا بود نمی تونست راحت حرف بزنه

من:دوسم داری دیگه؟              _آره

می گم:آره نه باید بگی                _دارم

من:کامل بگو                _آقایی با ولوم زیر صفر:دوستت دارم 

دوباره می گم:نه نشد قبول نیس باید بلند بگی     _دوستت دارممممممممممم

بعد آقایی گفت:وایییییی دیدی چی شد حسابی ضایع شدم خواستم برم تو یه کلاس فک کردم خالیه درو وا

کردم همون لحظه هم گفتم دوستت دارم که پسره که تو کلاس بود یهو نگام کرد(حقته عزیز من اگه قصد آزار

منو نداشتی و همون اول می گفتی اینطوری نمیشد فدات بشم)

یه کوشولو شیطون شده بودم بعد آقایی گفت وای تو چقده بی تربیت شدییییییییییی

همینه دیگه 3 هفته منو ول می کنه به امون خدا افسرده شدم دیوونه شدم داشتم به دام اعتیادم می

افتادم که شکر خدا نکشید به اونجا,ولی شما نگران نشین من همش یه کوشولو دخمل بدی شدم

پ.ن 1:مامانم فهمید که به دام عشق افتادم منم دیگه راست و حسینی همه چیو گفتم البته قابل ذکره که

اطلاعات خودش ردخور نداشت و کامل بود فقط اسم و آدرسو شماره شناسنامه رو نمیدونست که اونم خودم

بهش گفتم الانم مث دو تا دوست خوبیم با هم یه جورایی آروم شدم وقتی گریه می کردم و تعریف می کردم

به یه حالت خاصی نگام می کرد انگار بی قراریو تو چشام می خوند بعدم بغلم کرد و باهام حرف زد که کمکم

میکنه اگه عشقم راسته و من و آقایی ام باید خوب درس بخونیم و پیشرفت کنیم و همه چیو زیبا ببینیم چون

عشق همه چیو زیبا میکنه

پ.ن 2:باز سرما خوردم شدید حالم بده از مقامات بالا اجازه صادر شد که میتونم امروزو استراحت کنم کمتر

بخونم واییییییی آقایی جونم میسییییییییی

پ.ن 3:شاید پست بعدی رو من نتونم بیام واقعا وقت سر خاروندن ندارم و آقاییم نمی زاره جم بخورم اگه بتونم

جیم شم می آم اگه نتونم از ملوس می خوام که بیاد و بنویسه

پ.ن 4:امروز آقایی زنگ نزده دلم واسه صداش تنگه یه عالمه پیشی جونم دارم صدات میکنم زنگ بزن

پ.ن 5:من همستر می خواممممممممم!!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  بر می گردم به گذشته , به اون وقتی که سرمو رو شونه هات میزارم چه احساس خوبی داشتم وقتی

اشکامو پاک می کردی . حس کردم دارم بهت تکیه می کنم و تو امن ترین تکیه گاهمی

چه حس قشنگی بود وقتی....وقتی یه بوسه ی کوشولو و داغ رو گونه هام کاشتی

داشتی با مامان خانومت حرف می زدی و من خاموش نگاهم به جلو بود و یهو گر گرفتم لرزیدمممممم , یه

جسم داغ تو هوای سرد و برفی رو گونه هام لغزید و آتیشم زد دلمو باخته بودم فاتحه شو خوندم دادمش

دستت امانت تا دل شیشه ایت تنها نباشه , هواشو که داری مهربون من؟

من اون روزا رو می خوام,اون ساعتا,اون دقیقه ها,اون ثانیه ها,من اون صدم ثانیه های با تو بودن رو می خوام

پس کجایی مسافر؟

کجایی که من بی تو دارم می بارم و تو نیستی که آرومم کنی 

                        دوستت دارم عزیز دلم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  اکثر روزا به هم SMS میدادیم یه شب داشتیم درباره عشق بحث میکردیم میدونم چی شد که آقایی

گفت:عاشق تو باشم چطوره؟تو که یک انسانیمنم که خیلی خوش شانس درست همون لحظه داشتم

شام میخوردم و متوجه نشدم 10 دقیقه بعد آقایی sms داد که : جدی نگیرین شوخی کردم

من:حداقل میزاشتین یه کم بگذره شوخیتون جا بیفته خوب اثرشو بکنه بعد بگو خواب دیدی خیر باشه اونقدام

دیگه خر نیستم که همچین حرفیو باور کنم

گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه من و آقایی سر یه موضوعی یه کوشولو به هم توپیدیم بعدش دیگه نه من

sms دادم و نه اون . زمان زیادی گذشت یا شایدم واسه من زیاد بود شاید یه ماه شایدم بیشتررر تا اینکه یه

شب.....

خونه ی دوستم سحر بودم سحر گفت:امشب شب آرزوهاست هر آرزویی داشته باشی برآورده میشه فردام

اولین جمعه ی ماه رجبه اگه روزه بگیری خیلی ثواب داره منم یه فکری به سرم زد که همینارو به آقایی بگم

ولی از اونجایی که دلم نمی خواست فک کنه منتظر یه فرصت بودم smso واسه همه دوستام فرستادم و یه

جوری نوشتم که معلوم شه send to alle و دوباره بازی خطرناک تفدیر شروع شد هر روز بیشتر دوس

داشتم یه بهونه ای داشته باشم برا اس ام اس دادن

شب دوشنبه بود(1مرداد) قرار بود با سارینا جون مث قدیما بیایم چت و کنفرانس. به آقایی گفتم:شب میاین

چت؟و آقایی هم باکمال میل قبول کرد (مگه میشد قبول نکنه؟)اتفاقای زیادی تو چت افتاد که یکیش

درگیریه آقاییه سارینا با یکی از add listaye سارینا بود که به دعوت سارینا اومده بود تو کنفرانس. من و آقایی

هم هی پند و اندرز میدادیم

نزدیکای صبح بود که آقایی pm داد : اگه من به شما پیشنهاد دوستی بدم شما چه جوابی میدین ؟ با من

دوست میشی؟ به همین سادگی بود که من و آقایی با هم پیمان دوستی بستیمالبته به همین

سادگیام نبود من عاشق صداقت و سادگیو ادب و متانت آقایی شده بودم

پ.ن 1:حالم خوب نبود واسه همین دنباله شو دیر آپ کردم الانم کاملا به هم ریختمممم نوشتنم نمیاد دیگه 

ببخشید

پ.ن 2:من و آقایی کارد و پنیریم تا همین چند ساعت قبلم دوتا پیشوی رام بودیماولی یه اتفاق

خفنگناکی افتاده که آقایی با عکس العمل بدش اعصابمو خرد کرده

پ.ن 3:اون اتفاق خفنگناک اینه که مامانم ماجرارو فهمیده فعلا که فقط یه کوشولو به روم آورده تا بعد ببینم

چی میشه ؟ می آم واستون می گم

پ.ن 4:یهنی آخر شاهنامه نزدیکه آیا ؟ دعا یادتون نره

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  می خوام امروز از چه جوری آشنا شدنمون بگم ما مث اکثر عاشقا اول همدیگرو ندیدیم که بعد خوشمون بیاد

و پیشنهاد بدیم و ...
اسم آقاییو از زبون دوستم (سارینا جون)میشنیدمدوست آقایی (رضا) آقاییه سارینا بود من و سارینا

راه برگشت از مدرسه تا خونه رو پیاده میومدیم تو راه هر کدوم از ماجراهامون حرف میزدیم سارینا هم از

ماجراهای آقاییشو دوستش (آقاییه من) میگفت یه مدت بود که سارینا و آقاییش مشکل داشتن مث هر زوج

دیگه ای  یه شب آقاییه سارینا بهم زنگ زد و درباره خودشون حرف زد و در آخر هم گفت :"مواظب سارینا

 باش در حقم خواهری کن" از اون موقع ما آبجی و داداش شدیم یادم نمی آد اون شب چیا گفتم دقیق فقط

 میدونم که داداشی ناراحت شده بود

یه ساعت بعد سارینا زنگ زد :"خانومی چی گفتی؟دوست آقایی شماره تو می خواد باهات کار داره

_با من؟ چی کار داره؟ من نمیتونم حرف بزنم

چند دقیقه بعد یه شماره با کد اهواز زنگ میزد و من رد میدادم داشت رو اعصابم راه میرفت انگار نمی فهمید

نمیتونم حرف بزنم

_سلام آقای....مگه ساسا بهتون نگفت که نمیتونم حرف بزنم ؟ (رضا به سارینا میگفت ساسا) اگه کار دارین

اس ام اس بدین

_بی خیال دیگه مهم نیس,در ضمن فقط رضا به سارینا میگه ساسا,منم نمی گم شمام نباید بگی (اه اه چه

مغرور مث اینکه خیلی بهش برخورده بود)

_ساسا دوس داره به همون اسمی صداش کنیم که رضا روش گذاشته در ضمن یاد نگرفتین که جواب سلام

واجبه؟

بعد یه اس ام اس بلند بالا داد که نهایت عصبانیتشو نشون میداد و کلی باعث خنده ی من شد

_یه ببخشید بابت زنگ زدنم,یه ببخشید بابت مزاحم شدنم,یه ببخشید بابت سلام ندادنم,یه ببخشیدم بابت

هر چی که دلتون می خواد,خداحافظ

_منظورم توهین به شما نبود,ناراحت نشین از حرفم,حالا کارتونو بگین

خلاصه اون شب کلی sms بازی کردیم ولی آقایی نه اون شب نه شبای بعدش نگفت که چی کار داشت هر

بار میگفت حالا بعد میگم اینطور بود که سارینا جون و داداشم باعث اولین جرقه ی آشناییه ما بودن اما ما اون

موقع پیمان دوستی نبستیم بقیه شو دفعه ی بعد میگم

پ.ن 1:از آقایی خبر ندارم چند روزه,دیروز غروب میس انداخت منم در جوابش میس زدم بعد sms داد :

ببخشید اشتباه شد اگرم اشتباه نشده باشه یه کنجکاوی بود (منظورش این بود که می خواست ببینه off

کردم یا نه؟)

منم جواب دادم که :با احساسات مردم بازی میکنی اسمشو میزاری کنجکاوی؟ لطفا دیگه از این کنجکاویا

نکن آقاجواب داد:فک نکنم با یه تک احساس کسی برانگیخته شه به هر حال ببخشید

ولی برانگیخته شد احساس من حتی با یه تکم برانگیخته میشه و اون اینو میدونه , میدونم که داره تنبیهم

میکنه ولی من فک نمی کنم استحقاق این مجازاتو داشته باشم

پ.ن 2:احساس یه مزاحمو دارم واسه همینه که خودم زنگ نمی زنم وگرنه تا الان 100 بار میرفتم تو بغلش و

همه چیو حل میکردم نمیدونم اون اینارو میدونه یا ازم دلخوره که کاری نمی کنم

پ.ن 3:خدایااااااااااااااااااا چی کار کنم؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  آقا کوچولو ازم ناراحته خیلی,تو این یه هفته ما خیلی از هم دور بودیم دقیقا از شب عید که من رفتم خونه ی

یکی از دوستام . دوستم تنها بود و بهم زنگ زد و گفت که برم پیشش قرار بود ساعت 8 برم ولی 8:20

رفتم آژانس ها هم سرویس نداشتند آقایی ناراحت شد که دیروقته و چرا 20 دقیقه دیرتر دارم میرم و بعدشم

دلخوریهای دیگه پیش اومد همون شب و شبای بعد آقایی کارایی کرد که من نالاحت شدم حرف زدنمونم

فایده ای نداشت چون یه شب نبود شبای بعدم تکرار شد هر وقتم که زنگ زدم رفتارش سرد بود خوب طبیعتا

وقتی این رفتارو میدیدم منم سرد برخورد میکردم یه بارم به خاطر درسم دعوام کرد روزای عید نخوندم روزای

بعدشم 6 ساعت میخوندم آقایی هم دعوام کرد که این وضع درس خوندن یه کنکوری نیس بعد کلی sms

داد که تاثیر مثبتی روم داشت یعنی تصمیم گرفتم که واقعا زیاد بخونم تا ازم راضی باشه ولی بازم اوضامون فرقی نکرد

یه موضوعی خیلی وقت پیشا بین ما دوتا بود که من یه طور خاصی باورش کرده بودم ولی دیشب آقایی گفت

حقیقت چیز دیگه ایه و من از شنیدن حقیقت شوکه شدم میگن حقیقت تلخه راس می گنااااااا

پ.ن 1:میدونم حق با آقایی یه و من اشتباه کردم ولی واقعا کارم با منظور نبود و اصن فکرشم نمی کردم که

کارم درست نیس اگه میدونستم آقایی ناراحت میشه هرگز حتی در موردش فک نمیکردم

پ.ن 2:چند تا پست آخرو حذف میکنم چون دوسشون ندارم

پ.ن 3:خسته,بی حوصله,غمگین,دل شکسته,نالاحت و عصبی ام دیگه حال و حوصله ی وب و خاطره نوشتن

رو هم ندارم حسابی خورده تو ذوقم شاید دوباره برم تو کار وب قبلیم که فقط شعر بود

پ.ن 4:من آقاییو خیلی دوس دارم ولی حس میکنم که اون دیگه .....

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  قرار بود برم ساری با مامان و بابا خونه ی خاله ی بزرگم که خیلی دوسش دارم کلی ذوق کرده بودما ولی

یهو آقای پدر گفتن بعد عید بریم بهتره اینطوری دهن روزه سخته منم که دپرس شدم خیلی آخه آخرین

فرصت بود که میتونستم از شهر خارج شم بعد دیگه درسم شروع میشه و آقایی نمیزاره برم مسافرت

تازه شم اگه آقایی هم بزاره خودم نمیرم دلم گرفته خیلی حوصله م سر میره این روزا.کاش پیش آقایی

بودم چقد سخته دورییییییییییییی همین الان صدا ملوسمو شنیدم خیلی آروم شدم خدا جون مارو زودتر

به هم برسون 

داشتم فک میکردم اون وقتا که بچه بودم و دوس داشتم زودی بزرگ شم تا کفشای تق تقی بپوشم اگه

میدونستم اینقد بزرگ شدن دردسر داره هیچ وقت عجله نمی کردم . الان دلم لک زده واسه مدرسه,

دبیرستان غر زدنای اول صبحییی که "اه باز باید برم مدرسه خدا جون کی میشه تموم شه راحت بخوابم

"تازه یه ساله که مدرسه نمیرم ولی انقد دلم تنگ شده براش که حد نداره برا زنگای تفریح,شیطنتای

توی کلاس , حتی واسه امتحاناش . امسالم مجبورم بخونم واسه یه رشته ی بهتر راستی یادم رفت

بگم چی قبول شدم ؟ سراسری:مهندسی آب و خاک همین شهر خودمون گرگان , آزادم : گیاهپزشکی

بازم همینجا

ولی هدفم این نبود اصنم هیچ کدومو دوس ندارم آقایی گفت یه سال تلاش کن تا هم به هدفت برسی

هم بیای پیشم . منم با هزار بدبختی خونواده مو راضی کردم که به نفعمه که بخونم.نمیدونم کار درستیه

یا نه؟

واسم دعا کنین به آرزوم برسم خیلی دوس دارم پزشکی قبول شم امشب قراره داداشیم واسم برنامه درسی بریزه و به امید خدا از فردا شروع می کنم . خدا جون کمکم کنننننننننننننن

پ.ن ۱ :اگه وقت کنم میام خاطرات دبیرستانو مینویسم

 التماس دعا 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  یشب فیلم هندی داشتیم من و آقاییوقت افطار به آقایی sms دادم : قبول باشه عزیزم موافقی

قالب وبلاگمونو عوض کنیم ؟       _نه خیر موافق نیستم , نت هم نمی تونم برم که شعرتو بخونم

منم که نالاحت شدم شدید : اصن میرم پاکش میکنم اصن نمیخوام که بخونیش,اصنم دومست ندالم

بعدش دوباره قهر و ناز و منت کشی

آقایی از خط مامان خانومش زنگ زد : یعنی چی این کارا ؟ واسه چی اینطوری شدی؟از چی نالاحتی؟چند

روزه با کارات گیجم کردی همه کارات واسم تازگی داشت , اصلا انگار خودت نبودی

_نه آقایی خود جدیدم بودم(متحول میشویم) از این به بعد همینم میخوای بخواه نمیخوایم باید بخوای

بحث بالا کشید و دیدم آقایی داره از اون شکلیایی میشه که نباید بهش نزدیک بشم (از همونا که کارد بزنی خونش در نمی آدااااااااااا)

خدافسی کردیم و داشتم گله (گریه)می کردم که یهو دوباره آقایی زنگید . میدونم دل کوچیک و شیشه ایش

طاقت نیاورد Heart Smileآروم باهام حرف زد :عزیز من تو اگه به حرفام خوب گوش بدی و کامل به سوالام جواب بدی که من عصبی نمیشم از کارات اااااااااااا نگاه باز گفت تقصیر منه !!!!!!!!!!

_نه خیرشم اگه تو باهام اونطوری حرف نزنی منم دخمل خوفی میشم دیده , بغلتم می آمااا اصن واسه

چی همش سوال پیچم می کنی ؟

_بده که همه وقته به تو فکر می کنم ؟ هرر لحظه به کارا و حرفات فکر می کنم بعضی کارات برام نامفهوم

میشه و درباره شون ازت می پرسم 

حالا منو می گین کلی ذوق کردم قند تو دلم آب می کردن ولی به رو خودم نیاوردم که , تو دعوا که حلوا پخش

نمی کنن

آقایی حرف میزد من گله می کلدم همشم در تلاش بودم که لرزش تارهای صوتیمو وقت حرف زدن نفهمه

ولی فک کنم فهمید آخه صدا آقایی ام می لرزید و قلبمو تکون داد

احساس کردم ضعیفم که دارم گریه می کنم خیلی احساس بدی پیدا کردم ولی شما آقایون نخندین تنها

سلاح خانوما حراج مرواریدای چشای خوشگلشون نیس (تحویل می گیرویم خود را) راههای تاثیر گذارتر هم

بلدیم 

خلاصه آقایی به شیوه ی خاص خودش نازمو خرید به سلامتی

_خانوم صبور من کو ؟ تو به من یاد دادی که صبور باشم خانومی پس صبرت کو ؟ چرا کم آوردی؟من دومست

دالم , عاشقتم , ندونسته اذیتت می کنم , دوسم داری؟

مگه میشه من در مقابل این سوال خلع سلاح نشم

_آره دومست دالمممممممم بیشتر از جونم پیشیه ی ملوس من I Love You

شب که آقایی خواست کنارم بخوابه باز لوس شدم: لطفا بغلم نتون راحت ترم ولی آقایی نصف شب یواشکی بغلم کرد و یه ماچ خوشل از لپام کرد  منم تو بغل آقایی آروم و قرار گرفتم چشام رو هم افتاد و خواب مرا ربود Night

امروز حالم خیلی بده سردرد شدید دارم و تنم کوفته ست دارم جوجه خروسم می شمchicken(صدامو می گم) جاتون خالی این روزا کلی بد و بیراه و داد و بیداد از مامان خانومیم می شنومبابت آب سرد

خوردنو و با معده خالی قرص خورن و هیچی نوخوردنو و ....

قربون مامان جونم برم خودش مریض شد سرما خورد به منم از این سرماهه داد بخولمحالا با این

سینوزیت لعنتی تا مدت ها تو تنم می مونه یادش بخیر زمستون پارسال فک کنم کلا مریض بودم آقایی ام همش دعوام می کرد بابت شیطونیامSighکه زیر بارون نرو خانوم پروانه ایه من بزار وقتی من اومدم با هم بریم

چقد از این شاخه به اون شاخه پریدم . ببین چی داشتم می گفتم ؟ ها یادم اومد

قدر مامانای خوبتونو بدونین مخصوصا تو این ماه عزیز (خدا اگه ماه رمضونو 12 ماه میکرد همه مومن میشدیم

خفن) اون چشای خوشگلتونو بیشتر وا کنین زحمتاشونو ببینین نصف شب پا می شن واسه سحری

افطارم که دیگه سنگ تمومه با یه لبخند گرم , یه روی باز , یه شاخه گل , یه تشکر , یه بوس خستگیو از تنش در کنید

Flowerمامان جون خودم و مامان جون آقایی و همه ی مامان جونیا دمتون گرمFlower

پ.ن 1 : آقاییه من اونقد مهربونه که هیچ وقت شبیه لولو نمیشه من روغن داغشو زیاد می کنم

پ.ن 2 : من کلا از سوال پیچ شدن بدم میاد اون قدیمام وقتی درباره درس یا کارام میپرسیدن نالاحت میشدم

می گفتم مگه من نمی دونم دارم چی کار می کنم؟

پ.ن 3 : من و آقایی خیلی از هم دوریم من شمالم (گرگان) و آقایی جنوبه (اهواز) ولی وقتی می خوابم

واقعا حس میکنم که آقایی کنارمه , نفساشو حس می کنم  آقایی هم همینطوره بعضی وقتام از لطف

زیادی بالشتو جا من می بوسه اصن من به این بالشته حسودیم میشه چرا آقایی باید اونو ببوسه؟ 

نماز و روزه هاتون قبول باشه التماس دعا praying

             

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  اینقد لوزه گلفتم هیچی نبود بخولما منم گشنه م شد و سرماهه رو خولدم اسیدییییییییی

آقایی جونمم نیس پیشم که بغلش تونم و خوب شم

یه مدتیه حس شعر سرودنم اومده عجیبه  آخه من از این کارا بلد نبودم همیشه متنای قشنگ متونستم

بنویسم ولی هر کار میکردم نمیتونستم شعر بگم بسوزه پدر عاشقی که همه رو شاعر میکنه  

دفترمو برداشتم که برنامه ی درسیمو بنویسم که جا برنامه جمله های عجیب رو کاغذ نوشته میشدن

 یکی از دلنوشته هامو میزارم اینجا و تقدیمش می کنم به عزیزترینم

   تو را فرا می خوانم از فراسوی ابرها

   به دیدارم بیا در شبی سرد 

                      روشنی ده این دل پردرد

   بی تو چون درختی تکیده ام

                       که از جور زمان می لرزه پشتم

   بی تو چون گلی پژمرده م

                       که از دوری یار افسردم

   بی تو چون دختری گریانم

                       که در پی سرابی می نالم

   مهربانم گوش کن فریاد دلم :

                       من بی تو عمریه مردم

 تقدیم به پیشیه نازم با یه دنیا عشق

اینم یه خاطره ی به یاد موندنی :

یه شب با دوستام رفتیم بیرون می خواستیم فقط بریم مغازه ی سر خیابونو بر گردیم این شهرک ما یه

جای پر از درخته تاریکم هست یه زمین نزدیکای خونمونه که دارن اونجا باشگاه می زنن .

 یهو با صدای بلند گفتم : وایییییی بچه ها اینجا چقد شبیه قبرستونه که دوستم شترق افتاد  زمین و کفشش

 پاره شد  تو این وضعیت من که اصلا یادم رفت دست دوستمو بگیرم و داشتم غش می کردم از خنده

بعد که به خودم اومدم گفتم : پاشو پاتو بکش رو زمین و آروم آروم بیا

 ــ کجا بیام دیوونه ها , پامو بکشم کفشم جا می مونه

حالا من دوباره این شکلی شده بودمخواستم بهش روحیه بدم رفتم طرفش گفتم : ببین عزیز من

واسه هر کسی ممکنه از این اتفاقا بیافته خجالت نکش , یه لنگه کفشتو در بیار پا برهنه بیا

دوست منم یهو جو گرفتش خم شد هر دو تا لنگه رو در آورد گفت بریم

خلاصه با هر جان کندنی بود برگشتیم خونه ولی کلی دور هم خندیدیم

آقایی جونم دومست دالم دلم واست یه ذله شده هر لحظه به یادتما In Love

اصلا حواسم به ساعت نبود پاشم دیده بلم الان اذون میگن ۲ ساعت دیدهYah

لبتون خندون دلتون شادFlower

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  چند روزه که قهريم حرف مي زنيما ولي مثلا سرسنگينيم با همخيلي چيزا تو دلامون قلمبه شده

شديدا افتادم رو دنده ي لج و مخالفت  اينقدر لج کردم که حالا نمي دونم چطوري دوباره برم بغل آقايي

اصلا روم نمي شهولي خوب چي کار کنم ؟ نمي تونم کوتاه بيام اگه بيام باز مثه هميشه ميشه و

فايده اي ندارهاين بار آقايي بايد بفهمه که هر بار نمي تونه به نفع خودش همه چيو تموم کنه

تو يه رابطه ي دو نفره وقتي مشکلي پيش مياد هر دو مقصرن ولي آقايي همش ميگه تقصير کاراي منه

وقتي اون اينطور ميگه منم دوس دارم بگم نه خير تقصير توست اونوقت همه چي خراب ميشه و باز

ميريم تو فاز قهراصلا وقتي عصبيه به هيچ طريقي نميشه رفت طرفش منم که وقتي ناز کردنم گل

 کنه با يک من عسلم نميشه خوردممن يه عادت بدي دارم اونم اينه که همه چيو بي خيالي طي ميکنم

و لحظه اي تصميم مي گيرمآقايي هم هميشه همه ي کاراي منو با ذره بين نگاه مي کنه و ازم 

دلیل مي خوادحالا واي به روزگارم اگه دليلام قانعش نکنه
 
من نمي دونم هر رابطه ي دو نفره بعد يه مدت دچار اين بحرانا ميشه ؟ ما که اين همه همديگرو دوس 

داشتیم حتي ذره اي از عشقم کم نشده ولي چرا اينقدر از هم دوريم ؟

واسمون دعا کنين

دلم واسه آقا کوچولوم تنگ شده 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  چند شب پیشا با آقایی سر یه موضوع بی اهمیت بحثم شد هم من ناراحتش مردم هم اون ناراحتم

کرد کل بحث هم این بود که منظور همو نمی فهمیدیم آقایی عصبی میشد از اینکه من نمی فهمیدم

منم عصبی می شدم از اینکه هی بهم می گه نفهمیدممنم به جااینکه سعی کنم حرف آقاییو با تمام

ابعادش درک کنم همش تلاش می کردم بفهمونم که می فهمم

الهی فدای آقاییم بشم که چی می کشه از دست خانوم لجبازش

جدیدنا چقد عجیب شدم مننمیدونم چه مرگمه ؟ وقتی با هم بحثمون میشه مثل مرغ سر کنده

میشم هی از این ور اتاق به اون ور اتاق راه میرماین اشکامم که دست خودم نیست دونه

دونه میریزه تمومیم نداره  کمد دیواریه اتاقمم که شده پناهگاه من میرم توش زانوی غم بغل می گیرمو

می رم  تو رویااااااااا دختر این اداها چیه ؟ زشته بزرگ شدی

آلزایمرم گرفتم قبل اینکه بیام نت جمله ها تو سرم رژه می رن اما همین که می آم بنویسم می پره اصلا به

کومپلت همه چی del میشه از حافظه م  

من و آقایی چند وقت پیشا ۱۹ سالمون شد اون موقع نتونستیم بیایم اینجا و بنویسیم ولی الان می گم :

 تولدمون مبارک

                                   

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

 سلام بر همگی

سال گرد پیوند عاشقونمون رو به همه تبریک میگیم

منو خانومیم امشب خیلی خوشحالیم آخه درست یک سال پیش تو همین شب به هم قول دادیم که

همیشه با هم باشیم گفتیم که همیشه به یاد هم باشیم و به هم خیانت نکنیم ویک رابطه ی پر از

محبت و پاک رو داشته باشیم. دلم گرفت عزیزم دالم اشک میریزم خیلی دوست دارم

خیلی خیلی خیلی زیاد 

ما امشب اولین سالگرد پیوندمون رو جشن گرفتیم حس قشنگیه مگه نه؟

اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت وای خانومی خیلی دوست دارم خانومی برگرد به همون شب و به

یاد بیاروقتی که ازت درخواست کردم که همیشه با من باشی و تو قبول کردی هیچ وقت یادم نمیره

 اسم اون شب رو می زارم شب خاطره انگیزو از ته قلبم این شبو به دو تامون تبریک میگم عزیزم

مبارکمون باشه و آرزو میکنم که هر سال عاشق تر بشیم و واسه همیشه کنار هم بمونیم

خانومی من تو مهربون ترینی بهترینی

خانومی جونم خیلی دوست دارم قدر تمومه دنیاها قدر تمومه ستاره ها قدرتمومه آسمونا قدر

تمومه زیبایی ها قدر تمومه گلها قدر تمومه انسان ها قدر تمومه عاشقا قدر تمومه احساست پاک

قدر هر چی دوست دارمه قدر تمومه رنگ ها قدر تمومه خوشی ها قدر تمومه لذت ها قدر تمومه

از جان گزشتگی ها قدر تمومه زندگی اصلا قدر تمومه آفریده های خدا

و بدون که عشق منی مال منی جون منی همدرد منی مونسمی جزئی از وجودمی همه

کسمی همه دنیامی هیچ وقت تنهات نمی زارم همیشه به یادت می مونم با خندت می خندم با گریت

می گریم بدون تو هیچم بی تو می می میرم هیچ وقت تنهام نزار

تو برام زیباترین دختر زمینی بهترینی فداکاریتو مهربونیت منو دیوونه تر کرد نجابتتو دوست دارم

 و از همینجا داد میزنم که خیلی عاشقتم و میگم خیلی چاکریم

عزیزم دلم برات یه زره شده دوست داشتم الان کنارت بودم

خانومی جون خودم خیلی دیوونتم

                     عزیزم خیلی دوست دارم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  شلاممممممممم  بالاخره اومدم نمی دونین چقد دوس داشتم این روزا بیام اینجا ولی خوب قسمت نمی شد

عهد کرده بودم که بعد کنکور یه راست می آم اینجا و می نویسم ولی خوب از خوش شانسیم سیستم

خراب شد و هنوزم درست نشده  آقایی هم که همش درگیر کارای خودشه  اصلا انگار نه انگار که

اینجا دو نفره ست مثلا  موافقین بیرونش کنیم از اینجا ؟  نه دلم نمی آد  

به همه ی کنکوریا تبریک می گم که بالاخره تموم شد . لعنتی جون آدمو بلا میارن واسه چهار ساعت

ناقابل  آخه این انصافه یه سال بخونی اون همه کتابو بعد تو چهار ساعت ....  حالا بیچاره اونایی

که هول می شن و از حال میرن دیگه واویلا  خوشبختانه من از این کارای خو شگل بلد نیستم

غش کردنو می گم  آزادم امتحان دادم توهین نباشه به آزادیا ولی خداییش اون چه امتحانی بود

دفترچه عمومی رو که دادن مردم از خنده  گفتم اینههههههههههههههه ؟؟؟

حالا فكر كنين آزاد مجاز نيارم اون وقت آزاديا بهم مي خندن

اينقد ننوشته ام كه كاملا يادم رفته كليدها كجان ؟ بايد كلي دنبال يه حرف بگردم تا خودي نشان بدهد  

الان در حال وقت گذرانيم تا دختر خاله ي گراميم از استخر تشريف بياورند . كلي اصرار كرد كه باهاش برم

ولي از اون جهتي كه از آب مي ترسم خيلي محترمانه گفتم : مرسي عزيزم من بايد حتما يه پست بزارم

حالا انگار مرتب ميومدم و مي نوشتم و اگه ننويسم منو مي كشن  اون بيچاره هم مجبورا قبول كرد

مگه چاره ي ديگه ايم داشت ؟

الان درست ده روزه كه از آقايي جونم خبر ندارم  دلم براش يه ذره شده ولي انگار اون ....

ما معمولا تو اين مدت از اين لوس بازيا زياد داشتيم ولي بيشتر از سه روز طول نمي كشيد

حتما ميگين خوب چرا خودم زنگ نزدم ؟  خوب اين بار فرق مي كرد من يه انتظارايي داشتم ....

راستي شما فيلم بر باد رفته رو ديدين ؟ خارجيشو مي گمااااا

همون كه اسم شخصيتش اسكارلت اوهاراست  من اون جمله معروفش هيچ موقع يادم نميره كه

ميگه : الان بهش فكر نمي كنم فردا راجع به اين موضوع فكر مي كنم  اون فرداهه هم هيچ وقت نمي آد

من چند بار كه نه هميشه امتحان كردم ولي كارساز نيس آخه همه چي بدون اين كه حل بشه تو دلم

قلمبه ميشه و يه موقع هايي فوران مي كنه كه جاش نيس

من ديگه برم الاناست كه خانوم تشريف مي آرن  

                   آقايي جونم عاشقتم  آقايي جونم دوستت دارم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام

سال جدید مبارک

امیدوارم سال خوب و زیبایی داشته باشین

من به نیابت خانومی اومدم شرمنده یه زره دیر شد . خیلی سرمون شلوغ بود خانومی که همش

درس میخونه و این چند روز درگیر اسباب کشی بود چه دختر خوبی.فداش بشم

من و خانومی اولین سال نو رو با هم جشن گرفتیمخیلی خوشهالم خیلی دوسش دارمدلم براش

یه زره شده خانومی همیشه دلم برات تنگ میشه آهای شمایی که عشقتون پیشتونه قدر لحظه

هایی که با هم هستین رو بدونید.

اینم یه سخن آموزنده که تو  سال جدید ازش استفاده کنیم:

به خاطر داشته باشیم که : عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم. راه ما هموار

است آن را پیچیده نکنیم . نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم. طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.

زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم . دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم. رسیدن به آرزوها آسان.

خانومی خیلی بیشتر از خودت دوست دارم 

موفق باشین بدرود 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
   اوهوم  سلامممممممم . خوش اومدم  چقد این روزا زیاد می آم ببخشید دیگه مناسبتا زیاد

شده دلم نمی آد نیام و چیزی ننویسم  قبل از همه :

                                      happy valentine 

خوش به حال اونایی که الان پیش همن روزتون مبارک  خوش به حال من که آقایی الان تو قلبمه

                                 روز عشاقو به همه ی عاشقا تبریک می گم

می خوایم یه جشن کوچولوی دو نفره بگیریم همه ی عاشقا دعوتن  بیاین تو دم در بده

ااااااااا آقایی چرا نشستی ؟  پاشو بیا باید با هم برقصیم  خلاجت نکش دیده فقط خودمونیم و

عاشقا  بیا زود باش  

هیسسسس !!! چراغا خاموش , فکر کنم داداشیمم با خانومش داره می آد وسطخوش اومدی

هوراااااااااااااااااااااا!!!!! مبالکه لوز عشق همتون مبالکههههههههههه

آقا کوچولو بیا جلو ببوسمت  ایشالا سال دیگه پیش هم جشن می گیریم

برای من , هنوز هم تو مثل یه خیال خوب

شبیه آرامش عشق , غرور یه ستایشی !

برای من همیشه تو , از آسمان رسیده ای

زلال و آبی و رها , به رنگ پاک ابرها

که از خدای آسمان , به قلب من , نشسته ای !

برای من , هنوز هم , تو حس خوب بودنی

پر از طنین امن عشق , خود مقدس منی !

برای من هنوز هم , تو مثل یک نیایشی

عمیق و آبی و شریف , وسیع و سبز و سربلند

که می رسانی ام به اوج , که می نشانی ام به نور

و می سپاری ام :

به عشق ....!!!

 

دوستت دارم عزیزم 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام خوبین؟امیدوارم که خوب باشین

 وقتی از پیش خانومیم اومدم همش لحظه هایی رو که باهاش بودم رو مرور می کنم و حسرت میخورم

که چرا کم بود به خاطر همینه که الان ناراحتم

برای اولین بار بود که به شهر خانومیم می رفتم .حس عجیبی داشتم قبل از رفتنم از خدا خواستم یه

کاری کنه که هر طور شده من برم پیشش خدا جون ممنون

 وقتی نزدیکه شهر خانومیم شدم از خودم پرسیدم من دارم میرم پیشش؟با اینکه گیج بودم گفتم آره

باورش برام سخت بود که دارم دقایق آخرو طی می کنم چون چند دقیقه ی دیگه می رسیدم پیشش

توی راه همش به خانومیم فکر می کردم

زمان برام به کندی سپری می شد صبرم لبریز شده بود هی می گفتم چرا نمی رسم وقتی که رسیدم

هنوز باورم نشده بود که رسیدم انتظار به پایان رسید

 وقتی اومد جلوم نمیدونستم از خوشحالی چی کار کنم با ورتون میشه ازش خجالت می

کشیدم

اون لحظه به این فکر میکردم که چطور ازش دل بکنم و برگردم

-روز اول وقتی با هم قدم می زدیم باهام دعوا می کرد چون همش بهش می گفتم باورم نمیشه که

دیدمت واقعا خودتی؟می گفت: وای خیلی بدی که اینطور میگی بیچاره حق داشت آخه من

یکم زیاده روی می کردم

خلاصه اتفاقای زیادی افتاد یکیش خراب شدن زیپ سو یی شرتم بود. خیلی خنده دار بود

می خواستیم خیلی حرف هار و به هم بگیم ولی نشد

 خانومی خیلی بدی که دفتر خاطراتتو ندادی که بخونم. چرا یادت رفت ؟ البته بهت حق میدم عزیزم

- روز دوم یا روز آخر یا روز خدا حافظی.... خانومی به دلایلی آهنگ سفر و می خوندو من اشک می

ریختمو با حرص میگفتم نه نمیرم هرگز خانومی گفت تو برو من میام شهرتون واسه تحصیل قول

می دمبعد من و خانومیو دختر خاله ش رفتیم کافی شاپ و از چه طور اومدنم واسش گفتماون روز

نمی فهمیدم کجامو دارم چیکار میکنم.زمان به سرعت داشت سپری می شدنمی دونستم

چیکار کنم آخه یک ساعت یا کمتر به رفتنم بیشتر نمونده بود خانومیم باید زود می رفت خونه چون

مامانش نگران می شد

بعد با هم رفتیم بلیط برگشتو بگیریم بلیط رو گرفتمو اومدم توی ماشین

پیشش نشستم دیدم داره گریه می کنهدستمالشو ازش گرفتمو اشکاش پاک کردم حالا اون

دستمال منو یاد عطرو بوی خانومیم میندازه و هیچ وقت از خودم دورش نمی کنم

موقع خداحافظی با تمام وجود بغلش کردم و روی ماهشو بوسیدم گفتم سرنوشت خیلی

نامرده که دوباره مارو جدا کرد بهش گفتم بدون که یه عاشقی داری که انتظارتو میکشه اونم گفت

توهم بدون که یه عاشقی داری که همیشه انتظارتو میکشه دیگه بقیش سانسور میشه

گرمای دستاتو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

نمیدونم فکر کنم اگه شما هم واسه اولین بار طعم واقعی عشق رو چشیده باشین میفهمین من الان

چه حسی دارم

خوش باشین

                               بهترین و قشنگ ترین لحظه هامو با تو تجربه کردم

                               دوستت دارم عزیزم دلم برات تنگ شده

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  خیلی غمگینم  دلم خیلی شکسته نمی فهمم دارم چی کار می کنم ؟  دوس دارم یه گوشه ای

بشینم فقط گریه کنم  کسی ام کاری به کارم نداشته باشه اما مگه می شه ؟  دلم می خواد برم

مسافرت ولی با این کنکور لعنتی هنوز هنوزا خونه نشینم  معلوم نیس کار درسمم به کجا می کشه

فعلا که در نبرد با دلمم

خدا جون همه چیو به تو می سپارم کمکم کن بتونم با مشکلات کنار بیام

آه همه چی تقصیر منه  آقایی خیلی دلم برات تنگ شده  می خوام سرمو بزارم رو شونه هاتو

و گریه کنم

روزای تعطیل همه چیش بده از همون صبح که بیدار می شی تا آخر شب که می ری مثلا بخوابی

راستی یه خاطره ی کوچولو که می خواستم بیام و بنویسم ولی شانسم این طوری شد

دیروز با دختر داییم تو تاکسی نشسته بودیم به مقصد رسیدیم می خواستیم پیاده شیم که ۲ تا خانوم

خواستن سوار شن یه ذره بیشتر از یه کوچولو گنده بودن راننده هه گفت : ببینیم تریلی آ کجا می خوان

برن ؟  

بقیه ش باشه واسه بعد  

آقا کوچولو ام سرش شلوغه واسه همین نتونست بیاد ولی سلام رسوند با یه دنیا محبت

آقایی خیلی خیلی دوستت دالممممممممممممم

شاد باشین

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  شلام  خوفين  ايشالا که همتون خوب خوبين و مثل من و آقايی دلتون گرفته نيست  فکر

نمی کردم روزی که بيام و اينجا و بنويسم اينقد غمگين باشم

تو اين مدت که نبوديم اتفاقای خيلی زيادی افتاد که مهم ترين , بهترين و زيبا ترينش اومدن آقايی

جونم بود  با کلی دردسر و مشکل و نگرانی و راضی کردن خونواده ش و .... بالاخره اومد

ولی من فقط چند ساعت پيشش بودم  آه خدايا چرا همش دوس دارم گريه کنم ؟ همه چی يه دفعه

ای شد  يه شب آقا کوچولو زنگيد و گفت : اگه دو هفته ی ديگه بيام چطور می شه ؟

از همون شب نقشه کشيدن واسه کنار هم بودن شروع شد  خيلی کارا می خواستم بکنم ولی

وقتی اومد همه چی يادم رفت  انگاری که شوکه شده بودم . انگار همه چی يه خواب بود و تازه بيدار

شدم و می فهمم چی شده ؟ تازه می فهمم چه ساعتايی رو از دست دادم ؟

 چه چيزاييو بايد مي گفتم و نگفتم آه خدا جون تازه داره باورم مي شه که رفت , حتي رفتنشم نفهميدم

بهترين ساعاتو با عشقم گذروندم ساعاتي که لحظه به لحظه ش جلوي چشامه و تا عمر دارم هرگز

فراموش نمي کنم

 هر چقدر که به شهرمون نزديک مي شد اضطراب منم بيشتر مي شد

وقتي گفت : " به گرگان خوش اومدم "ديگه قلبم داشت از حرکت مي ايستاد . اينقد دستپاچه شده بودم

که اصلا نمي دونستم چي کار بايد بکنم ؟

نوشتن از اون روزا خيلي سخته همه ي خاطره ها جلو چشام رژه مي رن انگار مي خوان زجر کشم

کنن .

آه خدا جون نمی شه دو تا بال از اونا که به فرشته های مهربونت دادی بهم قرض بدي تا پر بکشم

  به سوي شاهزاده ي قصر بلورين قلب تنهام ؟  قول مي دم وقتي رسيدم اونجا پسشون مي دم

همه چيز قشنگه قشنگ بود  صبح روز بعد آسمونم بزم مارو آراست و اشکاي شوقشو به مهمونيه

دلهاي عاشق دعوت کرد  لحظه ي آخر درست شب خداحافظي وقتي دستام تو دستايي آقايي بود و

مي خواستم سنگ صبور شبهاي تنهاييمو نشونش بدم نبود

اي ماه سرگردان اون شب کجا قايم شده بودي که هر چقد گشتم پيدات نکردم  نکنه تو هم از رفتنش

غصه دار بوديو و يه گوشه اي آروم آروم گريه مي کردي ؟

آقايي جونم نمي دوني وقتي رفتي قلب منم از جاش کندي و با خودت بردي . قول دادي زوده زود برگرديا

يادت نره

زيباي من وقتي با چشماي خيس نگام کردي خواستم از تصميمم منصرف بشم و بگم که بموني

خواستم يه حصار آهنين دورت بکشم و واسه هميشه اسيرت کنم که حتي اگه خودتم خواستي نتوني

بري ولي نتونستم قدرت اواره شدنتو نداشتم

آقايي جونم ببخشيد اگه من گفتم برو به خدا مجبور بودم

الان درست 8 روز از رفتنش مي گذره و من هنوز سختمه که باور کنم . روزا درس مي خونم و خودمو

مشغول مي کنم ولي همين که شب مي شه ....

 الان آقا کوچولو تو راه خونه س بازم شارژ گوشي تموم شده و خاموش شدهههههههه

 .هي آقايي مگه نگفتم حواست به اين باتريه طفلکم باش  

سفرت سلامت عزيزم خدا جون ميسپارمش به تو

لحظه هاتون پر شادي دعا يادتون نره هاااااااااااااااا یه ذره دعا کنین زود زود بیام شاید یه افاقه یی

کرد و این وبلاگ یه کم زود زود مارو طلبید

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

سلاممممممممممممممممممممممممم

امیدوارم که حالتون خوب باشه راستی نماز روزه هاتون قبول باشه هرچند که یکی دو روزبیشتر نمونده .

من آقا کوچولوهستم البته این اسمو خانوم گلیم انتخاب کرده خیلی قشنگه مگه نه؟؟        

گفتنیا رو خانوم گلیم گفته اما منم یه چیزایی اضافه می کنم . ما توثبت تاریخ پیوندمون کمی شک داشتیم.

 از اونجا که خانوم گلیم خاطرات رو تماما می نویسه شکمون رو همون لحظه بر طرف کرد. این

 وبلاگ درست شده  تا حرفهای قلبمونو توش بنویسیم وبا خواندن این حرف ها لذت ببریم وآروم بشیم .

خانم گلی چرا الکی قول میدی؟  شوخی کردم من تا جایی که بتونم مینویسم اما بدون کمک خانومم 

این کار شدنی نیست چون الان میفهمم نوشتن حرف دل کار سختیه.

ماهمدیگرو خیلی  دوست داریم خیلی به هم نزدیک هستیم و این عشقه که باعث شده که زیاد به

فاصله توجهی نداشته باشیم .البته نبودن عشق آدم کنارش خیلی سخته ولی چیکار میشه کرد. از خدا می خوام

که هیچ عاشقی تنها نباشه  من وخانوم گلیم بعضی وقت ها دچار سوء تفاهم هم میشیم  که خیلی خوب

نیست

ولی طولی نمیکشه که همه چیز درست میشه و دوباره به آغوش هم بر میگردیم یادمه وقتی مجرد بودم 

یا به عبارتی وقتی هنوز با  خانوم گلم آشنا نشده بودم احساس می کردم یه جوری هستم انگار یه چیزو

 گم کرده بودم الان میفهمم آدم یه دوسته با معرفت و صادق وخوب توی دور ترین نقطه ی زمین داشته باشه

بهتر ازصدتا دوست نامرد وخیانت کاره که نزدیکش باشه

  پس با تمام وجود میگم :

 دوست دارم عزیزم....                                                                      

راستی از رفیقم و خانومش تشکر میکنم که باعث رسیدن ما به هم شدن                

اوفیش راحت شدم  مردم تا این پست تموم شد البته در آینده بهتر میشه                       

خانومی بی حساب شدیم!  می بوسمت

خوش باشین

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

شلام . خوفین ؟ سلامتین ؟ نماز روزه هاتون قبول . اااااااااا یادم رفت خودمو معرفی کنم . اینقدر

 

که هولم و و خوشحال .

 

سلام دوستان . من خانوم . آقا کوچولوم بهم  میگه خانوم گلی . شما می تونین هر چی دوس

 

دارین صدام کنین

 

امشب اولین شب آغازه  ،  آغاز نوشتن یه دنیا خاطره . واوووووووو چه موقعی حس نوشتنم گل کرده، درست

 

وقتی که درسو شروع کردم .

 

من و آقایی 1 مرداد  86 دستامونو گذاشتیم تو دستای هم و پیمان دوستی بستیم ( هنوزم وقتی یاد اون روزا

 

می افتم کلی می خندم  بین خودمون باشه یه روزی می گم چی شد قراره اینجا دیگه صادق باشیم مگه نه

 

؟ )

 

به هم قول دادیم همدل ، یکرنگ ، وفادار، صادق ،فداکار و با گذشت باشیم و دل هیچ کسی رو نشکنیم  نزاریم

 

سوء تفاهم ها توی دل هامون بزرگ و بزرگ بشن و مارو از هم دور کنن و از همه مهمتر یادمون نره که خدا

 

همیشه با عاشقاست و دوسمون داره . حالا من و آقاییم می خوایم لحظه های شیرین و تلخ دوستیمونو تو این

 

محیط عاشقونه ثبت کنیم تا یه روزی ا ز خوندن شادیهامون شاد بشیم و با خوندن غصه هامون اشک

 

بریزیم  آقا کوچولو یه خواهش بزرگ دارم اگه یه روزی منم نبودم بیا اینجا و بنویس

 

شاید نتونم زود زود بیام و آپ کنم ولی از طرف آقا کوچولو قول میدم ااااااااااا چرا اینطوری نگام می کنی ؟

 

می دونم که می آی . هوممممممممممم ؟

 

یه خاطره ی کوچولو می تعریفم بعد دیگه لالا

 

چند روز پیش یه انسان عزیز و دوست داشتنی از شهرآقایی زنگید منم جواب ندادم . ااااااا خوب نمی شناختم 

 

با خودم می گفتم : هی خانومی یعنی کی می تونه باشه این وقت روز

 

منم که از اون کوچول موچولیام معما دوس داشتم یه ذره بین دستم گرفتم تا این رازو که معضل اجتماعی

 

شده بود  کشف کنم ( کاراگاه از دایره ی قتل های زنجیره ای  )

 

عجله نکنین الان می گم چی شد ؟

 

اولین فرضیه : شاید گوشیم قاطی کرده و شماره ی خونه ی آقایی از حافظه پاک شده وواسه همین وقتی زنگیده

 

 

اسمش نیومده ( این فرضیه به خودیه خود رد میشه چون طفلک گوشیم سالمه سالم بود )

 

فرضیه دوم : شاید یکی از اعضای خانواده ی آقا کوچولو می زنگید  واووووو داستان داره جنایی می شه

 

و اما آخرین فرضیه که به حل معما و دستگیری عامل پرونده خانوادگی کمک شایانی کرد .

 

 به داداشیم اس ام اس دادم .      ـ داداش توییییییی؟ نه ؟؟!!!        س کیه ؟؟؟

 

- نگران نباش حتما آقا کوچولوباز شیطنتش گل کرده .

 

منم دیگه این شکلی شده بودم شانس آوردم کار به آب شدن نکشید

 

-آقایییییی کجایی تو       - تو لباسم  

 

 - این شماره رو می شناسی ؟          - آره

 

- لوسسسس تویی؟

 

بله  پروفسور کوچولو داشتن آزمایش می کردن که آیا با سیستم هم امکان برقراری تماس وجود داره یا نه ؟

 

- همین ؟      آره دیگه همین !!!

 

این پست برام خیلی خیلیییی سخت بود . نمیدونم شاید همیشه شروع سخته . آقای من پست بعدی یادت نره

 

هاااااااا

 

لبتون خندون دلتون شاد .

 

خدا جون همه ی عاشقارو به هم برسون . ( اینم از دعای وقت خواب  )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه ميزباني وب ثبت سايت دامنه فارسي