|
اهرم ساعت موزیکالمو چند دور خلاف جهت عقربه ی ساعت می چرخونم... یه مقدار از اسپری elena توی
هوای معلق اطرافم می پاشم تا در باتلاق حس خلسه ای که نیاز دارم فرو برم. سرمو میزارم روی دستام و
چشمهامو میدوزم به حرکت اهرم قلب مانند ساعتی که از توی سینه ی پسرکی به بیرون پرت شده...
پسرکی که سرشو روی پاهای دختری گذاشته و یه لبخند پرمعنا روی لباش جا خوش کرده. روی لبای دخترک
هم لبخندی از جنس عشق خونه کرده. لبخندی که هزار حرف ناگفته داره. حرفهایی که هیچ وقت قرار نیست
گفته بشن و جاشون برای همیشه توی صندوقچه ی اسرار دل می مونه... 
صندوقچه ی دلمممم پر شده از این حرفهای ناگفته که وقتی سرریز میشن هیچ کس بار سنگینی شو تحمل
نمیکنه.حتی نزدیکترین کس به من غریبه تر از هر غریبه ای برخورد میکنه و با سنگینیه کلامش بهم میفهمونه
که اشتباه کردی که حرفهای ناگفته رو به زبون آوردی, این حرفها مال صندوقچه ی دل تنهای تنهای خودته...
چشمهامو می بندم. شاید اینجوری بتونم سفر کنم. شاید اونجای دور بر فراز قله ی کوهستانی سرد دور از
شهر و آدمهای ماشینی دلم کمی آروم و قرار بگیره. میشینم روی تخته سنگی و باز می کنم حکایت دل. یه
ریز حرف میزنم و سنگ صبورم لام تا کام حرف نمیزنه...انگار خدا فقط دو تا گوش برای شنیدن بهش داده, خم
می شم و بیشتر دقت میکنم. آره انگار نه چشمی برای دیدن و قضاوت کردن نابجا داره و نه زبانی برای گفتن
و دل شکستن. خیالم راحت میشه و دوباره شروع به سخن گفتن میکنم 
هر لحظه ای که می گذره انگار کوهی از روی دوشم برداشته میشه, ساعتها تند از پی هم گذشته, باد سرد
کوهستان صورتمو نوازش میکنه و گونه هام از سوزشش رنگ شقایق های وحشیه دامنه های تند کوهستان می شن
ماه نقره ای وسط آسمون پرستاره جا خوش کرده. راستی از اینجا عجب نزدیکم به آسمون. کافیه دستمو دراز
کنم تا بتونم ستاره هارو بچینم و بریزم توی سبد احساسم...

|