تبليغاتX
همیشه با تو
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  من دیگه قلم دستم بشکنه که پست طولانی نزارم  پدرم دراومد تا اسمایلی های پست قبلی رو گذاشتم

اگه کسی احیانا هر روز گذرش به اینجا خورده باشه حتما فهمیده پاراگرافی درستش کردم

این روزا عیدو بهار زودتر از همیشه به وبلاگستان اومده و همه در حال تبریک عید و آرزوهای قشنگن منم

فقط اومدم آخرین آپ سال ۸۷ رو بنویسم و عسکای آدم برفیارو بزارم که متاسفانههه سایت تینی پیک انگاری

خراب شده و باز عسکا موند واسه بعد اکشال نداره مث اینکه بختش هنوز باز نشده

چهارشنبه سوری من و آقایی هیچ کدوممون بیرون نرفتیم و به جاش آقایی بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیمو عشقولی شدیم In Love واووووو توی شهرک انگار بمب منفجر میکردن خیلی افتضاح بود هلاک شدممم

از سردرد  نکته ی جالبش این بود که هر صدایی میومد آقایی تشخیص میداد که از چه نوع مواد منفجره ای

بوده آقایی چشمم روشن شمام بهلههههههه؟ بهههههدددد آقا کوچولو کلی از خاطرات چهارشنبه

سوریای گذشته برام تعریف کرد و کلی با هم خندیدیم ماشالا پیشکسوتی بوده واسه خودش

امسال برای من سال خوبی بودهرچند با استرس خیلی چیزااا گذشت استرس دوری از آقایی استرس

کنکور و .... ولی من تو سال ۸۷ توی این دنیای مجازی کلی دوستای خوب و مهربون پیدا کردم که زود زود دلم واسشون تنگ میشه و اگه چند روز نیام نت و بهشون سر نزنم انگار چیزی رو در خودم گم کردماز همتون

ممنونم که بهم یاد دادین حتی اگه خیلی از هم دور باشیم حتی اگه یه بارهم همدیگرو ندیده باشیم حتی اگه

یه ثانیه هم صدای همو نشنیده باشیم ولی می تونیم دوستای وفاداری برای هم باشیم و توی غم و شادیها

شریک هم باشیم و همدیگرو دوس داشته باشیم  برای همتون سال خوبی رو آرزو می کنم و امیدوارمممم

سال ۱۳۸۸ برای همه خوش یمن باشه و هر روز عاشقتر از پیش باشید و به خدا نزدیکتر

پ. ن ۱: طولانی ننوشتم که چشمای خوشلتون اذیت نشه

الهی نوشت: خدا جونم به خاطر سالی که با غم و شادی گذشت ولی خونواده ام سالممممم بودن و همین

بزرگترین لطفیه که به ما ارزانی داشتی ازت ممنونمامیدوارم باز هم لایق این باشم که لذت عشقووووو

بیشتر از قبل بچشم عاشقتر باشم و بتونم برای عشقم بهترین باشمدوستت دارم

به آقایی نوشت: علوسک اخمالوی من دلم واست تنگولیده پس چلا املوز زنگ نزدی؟ چلا همش گوشیت آنتن

نمی ده چلا همش میری گوشه ی اتاق میشینی که آنتنت بره؟ پسمل بد خانوم به این خوفی دالی پس

چلا رفتی اون گوشه زانوی غم بغل گرفتی؟

یه سال چه زود گذشت نه آقایی؟ من که اصن هیچی نفهمیدم وااااای داریم پیر می شیم یهنی؟ پیشیه من

دیرم شده باید برم یادت نره دومست دالم خیلی خیلییییی زیاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام دوستای خوبم شطورین؟ ما هم خوبیم میسی که جویای احوالمون بودین و بهمون سر می زدین 

خیلی دوس داشتم زودتر آپ کنم ولی افکارم خیلی پراکنده بود نمیتونستم به رشته ی تحریر دربیارمشون

(اواااااااااااا چه لفظ قلم شد)

خوب حالا بریم سر این روزایی که من نبودم یه هفته ی پیش عروسیه پسرخاله ام بود که مث داداش

بزرگمه خیلی عروسیه توپی بود همه نخورده مست بودنهر کی میومد وسط دیگه بیرون رفتنش با خدا

بودولی من همش تو عروسی غصه میخوردم دلم میخواست آقایی بود و با هم می رقصیدیم آخه همه

زوجها با هم می رقصیدن و شاد بودن

بعد شام آهنگ سلطان قلبها رو زدن که عروس و داماد والس برقصنخواننده هه گفت : هرکی

دوس داره بیاد و با عروس و داماد همکاری کنه  دخترخاله ی دیوونه ی منم دستمو کشید گفت بیا با هم

والس برقصیمچشام 4 تا شد : گم شو  همه بهمون می خندن این آهنگ مال زوج هاست

با هزار بدبختی از دستش خلاص شدم شانس آوردم آهنگ زود تموم شد

تامی خان که معرف حضورتون هست از همون اول مجلس خوابش میومد حتی یه بار رو صندلی خوابیده بود

همه هم با آخی و نازی نگاش می کردن . مامانشم که خواهر دوماد بود همش در حال رقص بود . آخرای

عروسی داشتم از سردرد میمردم و نشسته بودم تامی هم بغلم بود که شازده پسر تازه یادش اومده بود

عروسیه داییشه . همش میگفت بیا بریم برقصیم . تو یه آهنگ dj بردمش وسط (با تعجب نخونین تامی با وجود

سن کمش خیلی قشنگ میرقصه) ولی انگار میخ به پاهاش کوبیده بودن هی دستاشو میگرفتم میرقصیدم که

نه خیر اصن قصد نداشت یه تکونی به خودش بده آخرشم گفت خلاجت میکشم برگردیم خو؟ خلاصه هر دو

دست از پا درازتر برگشتیم و بسی مایه ی خنده ی حضار شدیم .

من عاشق رقص نورش شدم خیلی قشنگ بود یه مدلای خوشگل روی سقف و دیوارا مینداختن که هوش از سر آدم میپرید کیکشون که دیگه محشر بودعسک گرفتم در اولین فرصت که بریزم تو سیستم براتون

عسکشو میزارم  کیکش 2 طبقه بود روی طبقه ی اولش یه باغچه ی کوچولو داشت داخل باغچه یه حباب

بود که به برق زدن و روشن شدبعد دو تا گل بزرگ مث پله کنار هم بودن و لبه هر گل یه قناری نشسته

بود این گلا در حقیقت آب نما بودن و آبی که توشون به گردش درمیومد قرمز بود دقیقا مث شراب  روی

طبقه ی دوم هم یه گل بزرگ بود کنارشم یه زنگوله ی بزرگ به رنگ بنفش وایییییییییی منم میخوام کیکمون

آب نما داشته باشه 

عروسی خیلی خوب بود و همه سنگ تموم گذاشته بودن.ولی اولای مجلس خواهر عروس یه سلیته بازی ای

درآورد اعصاب همه رو خورد کرد . دخترخاله ام م.ی.ت.ر.ا هنوز هندیکمو درنیاورده بود که خواهر عروس

گفت : دوماد به ما گفته دوستای عروس با موبایل فیلم نگیرن پس شما هم نباید بگیرین . م.ی.ت.ر.ا هم که

از گل نباید بهش نازکتر گفت ناناحت شد و گفت من میخوام برم . خاله ی منم به خواهر عروس گفت : اگه

م.ی.ت.ر.ا بره ما هم میریم. بعدشم بهشون محل نزاشت و فیلم گرفت . به خدا کل فیلم خودمون بودیم اصن

از اونا نگرفته بودیم . در ضمن اصن اون خانوم چطور مارو که فامیلای درجه ی 1 بودیم با دوستای عروس یکی

دونست؟ ما هیچ کدوممون با موبایل فیلم نگرفتیم چون این کارو دور از فرهنگ میدونیم ولی اونا با وجود اینکه

تذکر داده شده بود همه موبایلاشونو درآورده بودن و فیلم می گرفتن .

اینم خاطره ی عروسیه پسرخاله امهمیشه واسه عروسیش نقشه می کشیدیم چه زود تموم شد و رفت انتظار اومدنش خیلی شیرینتر بودSigh

توی این روزا اتفاقای بدم برام زیاد افتاد که یکیش افتادن دوستم از پله های خونمون بود که متاسفانه دو تا از

دندوناش شکست و لبش پاره شدفداش بشم چقد ترسیده بود  قربونت برم عزیزم خیلی دوستت

دارم همش دعا میکنم زودتر خوب بشی  همش به مامانم میگم واست دعا کنه که جای هیچ کدوم از

بخیه هات نمونه

تو افتادن دوستم خودمو مقصر میدونستم چون من اصرار کردم بیاد خونمون و همش فک میکنم اگه اصرار نمیکردم اینطور نمیشد خیلی گریه کردم گله و شکایت کردم از خدا که چرا واسه دوستم همچین اتفاقی

افتاد که قربون خدا برم خوشش نیومد از شکایتم روز بعدش که با مامان خانوم رفته بودیم بیرون پاشنه ی

بوتم به جدول گیر کرد و با سر افتادم زمین ولی نگران نشین سرم به زمین نخورد   فقط خیلی ناقابل زانوی

شلوار کتانم به زمین کشیده شد و پاره شد  زانو و ساق پامم که ناجور زخم شد هنوزم با گذشت 10روز

زخم زانوی پام خوب نشده

عاقبت ناشکری و گلایه کردن به درگاه خدا همینه دیگه  خدا زد پس کله م گفت: تا تو باشی دفعه ی بعد تو کار من دخالت نکنی

ولی ماجرای بدبیاریای من اینجا تموم نمیشه یه حادثه ای برام پیش اومد و سرم به شدت خورد به دیوار و خون

اومد جای نگرانی نیس چون خونش وحشتناک نبود فقط کف سرمو حسابی قرمز کرد باورتون

میشه همون لحظه خیلی ریلکس حتی بدون اینکه سرمو بشورم قرص خوردم و خوابیدم؟  شانس آوردم

موهام بلنده و باعث شد خون به بالشتم منتقل نشه واالا مامان خانوم پوستمو میکند  اگه آقاییمو نداشتم

دق میکردم از غصهآخه به خونواده ام هم چیزی نگفته بودم آقایی خیلی هوامو داشت همیشهههه

هوامو داره ها ولی این روزا فرق میکرد

پ.ن 1: دیگه تا همینجا بسه دیگه دوستای گلم خو؟ اگه بخوام مو به مو بنویسم خیلی زیاد میشه

پ.ن 2: من هنوزم عسک آدم برفیامونو نزاشتم,تا زمستون خدافظی نکرده میزارمشون قول مردونه میدم

پ.ن 3: مهلبون جونم چرا بی خبر رفتی؟نمیگی نگرانت میشیم؟عسیسم یه خبری از خودت بده خانومی

 توهم زدگی: چشامو می بندم و میرم کنار دریا . دستای آقایی تو دستمه و صدای قشنگ خنده هاش تو

گوشم.به آقایی میگم کفشامونو دربیاریم میخوام پاهامون خنکی و خیسیه ماسه هارو لمس کنه اونقد میدویم

تا خسته بشیم . میشینیم روی تخته سنگا و به هجرت خونین خورشید خیره میشیم . چقد سکوت ما پرحرفه

یه بند داره داد میزنه تو خودش هزار حرف نگفته داره آقایی یکی از اون لبخندای دلرباشو پیشکشم میکنه وای

دیوانه میشم توی آغوش گرمش جایی برای خودم باز میکنم همونجا که همیشه رزرو منه . آقایی جونممم چرا

خورشید اینقد غمگین خدافظی میکنه؟ یهنی آخر همه چی جدایی و خدافظیه؟ نه عشق من خورشید از

خودش میگذره تا به عشق حقیقی برسهاون به ماه فرصت تابیدن میده خورشید هیچ وقت امید خودشو از

دست نمیده و هر صبح دزدکی رو گونه های ماه بوسه می کاره و پر میشه از انرژی راز عشق و دوس داشتنو

از اون بالا تو گوش همه ی عاشقای دنیا میخونه : باید عاشق بود همیشه عاشقباید صبر داشتباید

توکل کرد به خالق هستیباید ناامیدی رو روسیاه کردباید از مشکلات درس گرفتباید با کمک هم

سنگارو دونه دونه برداشتباید ردپای عشق و محبت رو دنبال کرد تا برسیم به ابدیتباید از خود گذشت

و به دیگری رسید

الهی نوشت:خدا جونم ممنونم به خاطر این نفس هایی که تو ریه های خودم و عشقم و خونواده ام و دوستام

میاد و میره و یادآور میشه که هنوز زنده ایم و باید از زیباییها لذت ببریمسلامتی رو که بزرگترین نعمته از

ما دریغ نکن  خدایا عاشقتممممممم

به آقایی نوشت:از هر جا شروع کنم آخرش به تو میرسم چطور میتونم از یادت ببرم وقتی همه چی به تو ختم

میشه, نفسای من به نفسای تو بسته ست In Love وایییییییی آقایی تو چقد خوبی که نزاشتی دیشب اصن

بترسم اصن فکرشم نمیکردم بتونم بدون گریه کردن بخوابم  اولین تجربه ی تنها موندن توی خونه خیلییییییی

شیرین بود  امروز مامان اینا که برگردن احتمالا وقتی بشنون من تنها بودم دو تا شاخ به درازای دو متر سبز

میشه رو سرشون  به خاطر تمام این لحظه هایی که سعی میکنی خیلییییی قشنگ باشه و هروقت زنگ

میزنی با حرفا و کارات از ته دل شادم میکنی ممنونتم  همه ی دنیای من عاشقتم به خودم میبالم

که فرشته ی مهربونی چون تورو دارم دومست دالم ملوسکممممم

روزهای پایانیه سال 87 برای ما با تب و تاب عاشقی می گذره  آرزو میکنم واسه همه ی دوستای

 خوبم و واسه همه ی عاشقای دنیا به زیبایی بگذره     

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من یه دوست خیلییی خوب دارم که از سال سوم دبستان هم کلاس بودیم این دوست جونه من اسمش

ش.ی.ر.ی.ن.ه یه ذره از لحاظ بنیه ضعیفه البته نه اینکه هیکلش نحیف باشه ها نه  منظورم اینه که زود

فشارش میاد پایین و بی حال میشه

حالا غرض از پیش کشیدن این موضوع عرضم به حضورتون که دیروز مامان خانوم میره خونه ی ش.ی.ر.ی.ن اینا

(مامانم با مامان ش.ی.ر.ی.ن دوسته) و میبینه که فضای خونه کمی سنگینه و گردن ش.ی.ر.ی.ن هم حدود

90 درجه روی تنه ش چرخیده و یه خورده مایل به راست شده . طبق پرس و جوهایی که به عمل اومد معلوم

میشه دوست جون من صبح که از خواب پا میشه متوجه میشه سرش جای همیشگیش نیس و نگران میشه

و در حال داد و فغان که یهو از حال میره و خلاصه کار به دکتر و آمپول می کشه

فک کنم تا حالا فهمیدین به چه بلایی گرفتار شده بود؟ نهههههههه؟ اااااااا چرا؟ تابلو بود که!!!!  گردن

ش.ی.ر.ی.ن خانوم اسپاسم کرده بود

این ماجرا رو مامان ش.ی.ر.ی.ن با گریه تعریف میکرده و میگفته میترسیدم گردن دخترم همینطوری بمونه

مامان خانوم منم حالا بخند و کی نخند بوده اونجا  آخه این چیزا تو خونه ی ما عادیه مثلا من خودم اینقد

تک تک اعضای بدنم اسپاسم کرده که دیگه آب دیده شدم

حالا برخورد خونواده و آقاییه من در برخورد با همچین مشکلی :

صبح با هزار ناز و نوز بیدار میشم . یه ذره بدنمو کش و قوس میدم و ااااااااااا مامانننننن؟ چرا این شکلی شدم؟

صورتم پشت سرمه یهنی پشت سرم جلوی صورتمه یهنی گردنم 180 درجه چرخیده و الان دارم پشت سرمو

میبینم . خلاصه یه, یه ربعی به خودم میخندم چون فک می کنم شوخیه  (می بینین چه شوک سنگینیی

بهم وارد شده؟  )

بعد که یه خورده حالم جا میاد : مامان اصن نمیتونم سرمو تکون بدم

مامان : چیزی نیس حتما بد خوابیدی       نیم ساعت بعد : مامان هنوزم همونطوره قضیه جدیه هاااا

مامان : حتما رگش گرفته اینقد بهش فک نکن خودش خوب میشه به کارات برس 

_ آخه وقتی گردنم کجه چطوری درس بخونم ؟ وای مامان گردنم خشکه خشکه اصن تکون نمیخوره , واییی

می بینی رنگم پریده دارم می میرم منو ببرین دکتر , فشارمم افتاده , کمککککک !!

احتمالا بعده دو ساعت که زار میزنم مامان خانوم راضی میشه که گردنم جدی جدی اسپاسم کرده ولی اگه

فک کردین منو می برن بیمارستان و بستری میشم و تا یه هفته همه دوستم دارن و برام کمپوت میارن اشتباه

فک کردیناگه شما کمپوت دیدین منم دیدم Begging به جاش تا یه هفته سوژه خنده ی داداشها و سوژه ی

سرزنش های آقایی می شم

چند لحظه بعدش به آقایی زنگ میزنم  _ آقایی گردنم اصن تکون نمی خوره الان سرم پشت و روئه

می گه : بیخودی بهونه نیار که از زیر درس در بری امروز باید 13 ساعت بخونی اگه نخونییی ....

می گم : آخه ....     نمیزاره حرفم تموم بشه بچه م هوله, 6 ماهه به دنیا اومده , رشته ی کلامو پاره

می کنه: آخه و اما و اگر نداره همون که گفتم وگرنه .... (آخه خوندن تنبیه بدنی که جذابیتی نداره)

ولی من از رو نمی رم : ای بابا چرا باور نمی کنی؟ به جون خودم راست می گم , آخخخخ خواستم گردنمو

تکون بدم درد گرفت

در آخر که چاره ای جز قبول کردن نداره می گه: حقتههههه می خواستی عین آدم بخوابی که اسپاسم نکنه

همش یه جوری میخوای درس نخونی (آقاییه من عادت داره همه چیو به درسم ربط بده ) ای بابا اینجوری

نمی شه هااااااااا میتونی یه کم استراحت کنی ولی باید شب جبران کنی حالا بیا بغلم ببوسمش تا خوب

بشه ولی من این وسط نمی فهمم چرا میگه حقته؟ نه خداییش چراااااا ؟

حالا برسیم به روزمرگی هامون . خوب چه جوری خلاصه بگم که حوصله تون سر نره؟

این روزا دارم دوباره درس میخونم و کلی امواج مثبت ساطع می کنم مامان خانوم و دوستشم یه سره دارن رو

پروژه ی قبول شدن من کار میکنن و امواج مثبت میفرستن تا انشالا چند ماه دیگه نتیجه ی این همه راز و قانون

جذب خوندنو بگیرن (رسما موش آزمایشگاهی شدیم) منم از اونجایی که دلم نمیخواد زحمتاشون

نتیجه ی عکس بده و از کتاب و کتاب خونی و نویسنده ی کتاب راز متنفر بشن دارم به شدت میخونم (ببینین

من چقد به فکره ارتقای فرهنگ کتابخونی ام)

در این بین هم آقا کوچولو دوباره رفته تهران خوش گذرونی  اصولا این روزا زیادی بهش خوش میگذره خوب

فهلا سخت گیری نمی کنیم آخه طفلک تعطیلات بعده امتحانشه ولی بهدا داریم براشششش

دیگه هم کار خاصی نمیکنم فقط دیروز مامان خانوم کلی سبزیجات و سیفی جات گرفته بود واسه ترشی که

من با کله رفتم تو آشپزخونه : وای واییی من میخوام ریزشون کنم (درسمم که به امون خدا رها شد)

هی از من اصرار از مامان انکار بالاخره زور من بیشتر بود و نشستم پای ریز کردنشون  اینقده حال داد

در آخر با یه کمر شکسته و چند جفت انگشت بریده از آشپزخونه جیم شدم و تا آخر شب اثری ازم نبود

پ.ن 1: مینی جونم خیلی براتون خوشحالم که هم دیگه رو دیدین منو بردی به اون روزای گذشته ....

پ.ن 2: یه دوستی که خیلی برام عزیزه گفته که طرز نگارشم قدیمی شده من نمیدونم منظورش دقیقا چی

بود احتمالا خودم براش قدیمی شدم  شاید دیگه ننویسم ....(صابون به دلتون نزنین گفتم شاید)

پ.ن 3: از همه ی دوستای گلم ممنونم که بهم سر میزنید همتونو دوس دارم این دنیای مجازی برای من خیلی قشنگه چون باعث شد کلی دوست خوب و یک رنگ پیدا کنم

به آقایی نوشت: میدونم این پست به نظرت عجیب میاد نمیدونم چرا نوشتم دلم گرفته بود اینجا یه جاذبه ای

داره که منو میکشه به سمت خودش. هر روز هر ساعت هر دقیقه منو صدا میکنه کاش درک کنی...

دیشب لحظه لحظه ی دیدارمونو مرور کردم باید از مینی ممنون باشم خیلی خوشحال شدم وقتی با sms

گفتی تو هم در حال تجدید خاطرات بودی واقعا اون موقع ها حضور م.ی.ت.ر.ا بزرگترین مایه ی دلگرمی و

شهامتم بودا واالا تاب نمی آوردماونطوری رفتن اونطوری خدافظی کردن خیلی سخت بود خیلی ....

کاش می گفتم بیشتر بمون .... تک تک خیابونا که ازشون رد شدیم اومد جلوی چشام ولی نمیدونم چرا اون

خیابونی که وقتی رفتیم کافی شاپ و.ح.ی.د ماشینو اونجا پارک کرده بود و بعدش تا اونجا قدم زنان رفتیم و

من به بازوهات تکیه کرده بودم پر رنگ تر از جاهای دیگه ستولی عجب جایی پارک کرده بود کلی

پیاده روی داشت نه؟ شایدم به نظر من طولانی بود راستی اونجا چه اتفاقی افتاد که پررنگش کرده ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه ميزباني وب ثبت سايت دامنه فارسي