سلام سلام صد تا سلام این دفعه وبلاگ زود منو طلبید اومدم با کلی خبر اول اینکه ..... نه بزار
اولو آخر بگم باحال تر میشه
یادتونه گفتم دلم مهمونی می خواد؟ الان حرفمو پس می گیرم خدا دلم یه ویلا کنار دریا با آقایی و همه ی
تجهیزات و خدمه اش و دعوتنامه از طرف دانشگاه شهید بهشتی واسه تحصیل و ..... می خواد آخه از
همون روز تا الان همش مهمونی داشتیم بسی زده شدم اگه میدونستم اینقد زود خواسته ام برآورده
میشه یه چیز دیگه از خدا می خواستم خدا جونم حداقل یه ندایی میدادی دلم گریه میخواد از نوع
زیادششش
روز اول دخترخاله و شوهرش و دخمل کومچولوش و خاله م اومدن خیلی خوش گذشت اسم دخملش
س.ا.ر.ا ست 4 سالشه اینقد نازنازیه این س.ا.ر.ا خانومه ما یه پسمل کومچولوی دیگه رو دوس داره ولی
پسمله واسش ناز میتونه فداش شم پسمله هم جیگره منه اونم نوه ی خاله مه تازه خیلییی شیرینترم
هست اسمش ط.ا.ه.ا ست ولی ما از همون وقتایی که نینی کوشولو بود تامی صداش میکردیم اونم اسم پییشی شو تامی گذاشته این تامیه ما هر وقت عاشق یکی از شخصیت های فیلم یا کارتون
میشه واسه هممون مکافاتیه یه بار عاشق جکی جان شده بود سوار دوچرخه ش شد و گفت مامان
کاری نداری باهام؟ مامانه:کجا پسرم؟ تامی:میرم پیش جکی جان هر چقد مامانش سعی کرد
بهش بفهمونه که نمیشه اونجا رفت نشد که نشد آخرش تامیه قصه ی ما چنان آبغوره ای گرفت که بیا و ببین
منم از شدت خنده آبغوره گرفتم حالا برسیم به جریانه س.ا.ر.ا خانومه نازنازی. یه بار داشتم به
س.ا.ر.ا و تامی صبحونه میدادم این دو تا با زبون بچگونه با هم حرف میزدن در یه لحظه ی خیلی غافلگیر کننده
تامی گفت من تورو دوس ندارم ملیکا رو دوس دارم کاش میتونستم قیافه ی س.ا.ر.ا رو در اون لحظه
براتون می کشیدم لقمه تو دهنش موند فقط نگاش کرد بعدم سرشو گذاشت رو زانوهاشو و سیلی راه
انداخت دیدنی حالا من هر چی میگم نه تامی دوستت داره شوخی کرد تامی از اونور داد میزد نه من
فقط ملیکا رو میخوام چقد دوس داشتنای بچگی شیرینه نه؟ 
روز دوم پسر خاله مو نامزدش اومدن شبم رفتیم بازار که واسه پسرخاله م کت و شلوار بگیریم که به خاطر 22
بهمن اکثر مغازه ها بسته بود و خریدمون ناکام موند ولی یه گشت و گذاری کردیم چقد کراوات ها
جینگولی و دخترونه شده همش رنگای صورتی زرد بنفش ... اینا چی ان آخههههه؟ 
راستی از طرف سازمان سنجش واسم نامه اومد مامانم میگفت بخون ببین یه وقت رشته ی خوب قبول
نشدی چه مامانه خوش خیالی دارم آره مامان جون قبول شدم فقط یادشون رفته بهم بگن یه 7-8 ماهی
با تاخیر خبر دادن نه بابا از این خبرا نبود که گفتن باید دوباره براشون عکس بفرستم خلاصه
شبش رفتم عکسمو گرفتم و بعدم با مامان خانوم رفتم دوره ی دوستانه شون به جون شما راه نداشت
برگردم خونه آخه تهنا بودم چقدم بعدش خوشحال شدم که برنگشتم آخه اینقد بهم خوش گذشت
خیلی وقت بود اینقد از تهه دل نخندیده بودم (چه حرفا من همیشه تو خونه از شدت خنده گریه میکنم آخه در
کل عادت دارم به جرز دیوارم بخندم بیچاره آقایی خانومه دیوونه ای داره )
روز بعدشم باز مهمون داشتیم امروزم همین الان از بازار اومدم دوست جونم راتین فردا میره رامسر
(دانشگاه) کلی خرید داشت . چقد دلم براش تنگ میشه فک کنم تا نوروز نبینمش امروز خیلی روز خوبی
بود هوای اینجا بهاریه همه ریختن تو خیابونا . هنوز چراغای 22 بهمن رو برنداشتن و همه جا پره چراغای
چشمک زنه رنگی و ریسه های ستاره ای بود خیلی قشنگگگ بود . می خوام تو عروسیمون از اون ریسه های
آبشاریه ستاره ای بیارم خیلی ندید بدیدم آیا؟ 
دم یه مغازه ایستاده بودم راتین می خواست واسه مامانش گندم بگیره یه آقا پسری از پشت سر گفت:
آبجی شرمنده (یهنی میخوام رد بشم _ دایره المعارف و حال می کنین؟ ) همینطوری عقب عقبی اومدم
کنار که نزدیک بود کیسه ی لیمو ترش هارو بندازم و آبروم بره (هیچم بی دست و پا نیستم )
پسره خواست بره بیرون چشاش یه جای دیگه رو نگاه میکرداااا از کنارم که رد شد خیلی سریع گفت :
آبجی شماره بدم؟ بعد به سرعت نور دور شد آخه پسر جون نه به آبجی گفتنت نه به شماره دادنت
این دیگه چه مدلشه؟
رفته بودیم از این مغازه های دکمه فروشی و این چیزا . دو تا پسر سوسول اومدن گفتن دکمه واسه شلوار
می خوایم آقاهه بهش داد بعد پسره گفت میتونیم همینجا بزنیم؟ حالا شلوارشم پاش بوداااا نمیدونم
چطوری میخواست همونجا دکمه هه رو بزنه یهو دوستش انگار تازه یادش اومده بود گفت تو مغازه که نمیشه بچه ها دوره زمونه رو حال میکنین؟
امروز خیلی اتفاقای جالب برام افتاد که وقت نمیشه همشو بگم فقط یه دونه دیگه شو بگم خو؟ بچه ها
می خواستم سوار ماشین بشم که یه خانومی از پشت سر صدام کرد یه بچه بغلش بود گفت بچه م مریضه
می خوام براش ساندویچ بگیرم یه پولی داری بهم بدی؟ منم تمام پولامو خرت و پرت گرفته بودم تل کشی و
گل سر و تابلو و ... تهه کیفم فقط 100 تومان داشتم که کرایه ی برگشتم بود (نخند اینجا تاکسیا ارزون
حساب میکنن ) خیلی محترمانه گفتم نه ببخشید تمام پولمو خرج کردم بعد خانومه گفت به خاطر امام
حسین یه کمکی بکن منم نمیدونستم چی کار کنم در اینجور مواردم اون روی پروانه ایم میاد رو کارو اعصابمو
خرد میکنه ولی با 100 تومن که نمیشد ساندویچ گرفت باز گفتم باور کنین ندارم بعد خانومه یه اخمی کرد
انگار ارث باباشو طلب داره بعدم گفت یعنی برا امام حسین احترامی قائل نیستی و غر غر کرد و رفت 
عجب مردمی پیدا میشن هیچ دوس ندارم این حرفو بزنم ولی بعد که اونطوری طلبکارانه حرف زد اصن ازش
خوشم نیومد چرا با احساسات مردم بازی میکنن؟ چرا از جملات کلیدی استفاده میکنن که بیشتر
دل مردمو به رحم بیارن؟ خانوم جوونی بود میتونست کار کنه و دستشو به طرف دیگران دراز نکنه . من
آدمی نیستم که اگه پولی داشته باشم دریغ کنم اونایی که منو میشناسن میدونن چطورم
حالا وقت اولین بهونه ست که منو کشید اینجا 
از طرف خودم و آقایی به همه ی دوستای گلم روز عشقشون رو تبریک می گم هر سال عشقتون پر رنگ تر از سال قبل و زندگیتون سرتاسر پر از لحظه های ناب عاشقی  
به آقایی نوشت: آقایی جونم happy valentine ایشالا سال دیگه کنار هم جشن می گیریم یه روزی یه جایی
یه وقتی .... صبر داشته باش .... صبر داشته باش! خیلی دوستت دارم تمام دنیای منی من بی تو
هیچم من بی تو می میرم تو خیال نکن که من بی تو صبورم!! 
پ.ن 1: نمی خواستم اسمایلی بزارم ولی باز نتونستم من جدا این اسمایلی های نانازو دوس دارم 
پ.ن 2: راستی فهمیدین چی شد دیگه نه؟ من این روزا اصن درس نخوندم دیگه دلم نمی خواد بخونم
|