تبليغاتX
همیشه با تو
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  بعده یه مدت ننوشتن چقد نوشتن سخته

سلام دوستای گلم خوفین؟ دلم واسه تک تکتون یه ذره شده بود بالاخره کنکورم تموم شد و رفت راحته

راحت شدممیدونم دوس دارین بدونین چی کار کردم؟ نمیدونم چی بگم خیلی اونجوری که دلم میخواست

نبود ولی بد هم نبودخیلی از سوالا بود که توی دو تا گزینه شک داشتم نمیدونین چقد اینجوری

سخته هم میدونین که نصفه راهو رفتین و دو تا گزینه رو رد کردین  کافیه فقط یکی از دوتای باقی مونده رو

انتخاب کنین هم میدونین که اگه اشتباه باشه به ضررتونه و نمره منفی داره خوب مجبور می شدم ولشون

کنم برم سراغ بقیه به هر حال هرچی بود دیگه تموم شد و رفت. غصه خوردن فایده ای نداره

چند روزه که من و آقایی قهریم یهنی فک می کنم که قهریمخوب وقتی دو نفر چند روز از همدیگه خبر

ندارن اسمش به جز قهر چی میتونه باشه؟ ولی خودمم نمیدونم که چرا قهریم؟هرچقد فک می کنم

می بینم کاری نکردم که آقایی بخواد ناراحت شه آخرین باری که کلی با هم حرف زدیم همون روز کنکور بود

که عشقولی شده بودیمIn Loveولی از اون روز به بعد هرچقد تک می زدم جواب نمی داد یا مثلا من صد بار

تک می زدم و آقایی فقط در جوابش یه تک کوتاه می زد از ظهر به بعدم که اصلن آنتن نداره انگار گوشیش

به صورت اتوماتیک تا ساعت اداری کار می کنه

پریروز فقط یه دقیقه باهاش حرف زدم وگفتم که می خوام برم گنبد ولی لحن صداش معلوم بود خوشش نیومد

منم نرفتم. تنهایی تو خونه پوسیدم خیلی حوصله م سر میرهاز صبح تا شب نشستم پای سیستم و

کارتون نگاه می کنم یا بازی می کنم

چرا اینجوری شد یهویی؟انتظار داشتم بعده کنکور همه چی خوب پیش بره ولی همه دور و ورم خالی

شد یهو  دلم واسه آقاییم خیلی تنگ شده دلم گرفته امروز تو خونه تنها بودم هرچقد زنگ زدم "مشترک

موردنظر در دسترس نبود"

به آقایی نوشت: آقایی چرا اینطوری شدی؟واسه اینکه گفتم کاش بهتر می خوندم و تو ناراحت شدی

که چرا از اول به حرفت گوش نمی دادم؟ اگه می دونستم ناراحت میشی اصلن حرف دلمو نمی زدم چرا

همیشه از دردو دلای من ناراحت میشی؟ خوب من اشتباه خودمو قبول دارم که همیشه فک می کردم هنوز

وقت هست ولی الان دیگه می تونم چی کار کنم؟ شایدم داری یه فکرای دیگه می کنی و....

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  حال عجیبی دارم یه چیزی بینابین شوک و بی اعتمادی و ناامیدی. انتخابات ۲۲ خرداد به طور محسوسی بوی خیانت می ده،خیانت به آرای مردم. معنیه دمکراسی اینه؟

واقعا انتظار همچین اتفاقی رو نداشتم. بین آرای کاندیداها اختلاف غیرعادی وجود داره. روزهای گذشته با توجه به خبررسانی های اینترنت،روزنامه ها و دیگر رسانه های عمومی انتظار اکثریت مردم پیروزی موج سبز بود. دیروز مامان و بابام رفته بودن گنبد و اطلاع دادن که به طور تقریبی ۸۰٪ رای مردم آقای موسوی ست،اینجا هم همینطور بود،دوستانی که تهران بودند گفتند که اونجا هم اکثریت به آقای موسوی رای دادند ولی نمی دونم پشت پرده چه اتفاقاتی می افته؟

هیچ فکر کردین دلیل حضور بی سابقه ی مردم در این انتخابات چی بوده؟ مردم از وضع موجود ناراضی ان،اگه غیر از این بود چه دلیلی داشت شخصی که یک عمر رای نداده با میل باطنی بیاد پای صندوق های رای؟ چه دلیلی داشت که همه از تغییر وضع ۴ سال گذشته حرف می زدن؟

ما اعتماد کردیم و پا پیش گذاشتیم. باید از آراهای ما مثل جونشون محافظت می کردن. بی هیچ شک و شبهه ای مطمئنم که تقلب صورت گرفته. چرا اختلاف آراها در همون حد ثابت اولیه مونده و هیچ نوسانی نداشته؟ اصلا امکان نداره که پراکندگی آراها در شهرهای مختلف یکی باشه. چرا با وجود اینکه آقای محمود سالارکیا،معاون دادستان عمومی و انقلاب تهران گفتند که قطع اینترنت و پیام کوتاه در روز انتخابات صحت ندارد ولی ماها همه شاهد قطع پیام کوتاه از شب روز قبل از انتخابات بودیم؟ چرا تا حالا حتی یک رای باطله گزارش نشده؟ اصلا انگار امسال زیرساخت انتخابات رو عوض کردن. خیلی عجیبه که امسال برخلاف روند انتخابات گذشته آراها رو به صورت منطقه ای و استانی اعلام نمی کنن. چرا رسانه های عمومی حامیه رئیس دولت فعلی قبل از اعلام نتایج با اطمینان اعلام می کنن که ایشون با رای ۶۰٪ پیروزند و الان می بینیم که رای ایشون از میزان ۶۰٪ و خورده ای تکون نمی خوره؟ سوالهای زیادی دارم نمیدونم چی کسی قراره به ماهایی که اعتماد کردیم و اومدیم جلو،جواب قانع کننده بده. من که به شخصه فک نکنم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت کنم. نمیدونم آرای هنرمندان،اساتید،دانشجویان،علما و روحانیون،روشنفکران و رنج کشیده های سبزاندیش کجا گم شده؟

بعد اینکه داداشم رای داد و برگشت ازش پرسیدم چی شد؟ رای دادی بالاخره؟ گفت: آره،نوشتم موسوی ولی می خونند احمدی نژاد. حالا هم می بینیم که واقعا همینطور شده.

اون موج طولانی سبز که دست در دست هم داده بودن و زنجیره ی مهرو ساخته بودن حالا در یه کابوس وحشتناک به سر می برند. من از دیشب که اولین آمارو خوندن با ناباوری چشام پره اشکه و دلم پره خون. فقط از آقای موسوی خواهش می کنم از آراهای ما حمایت کنن. هر کدوم از برگه های رای ما بارقه ای از نور امید بود که ریختیم تو صندوقها. ما درخواست می کنیم از امیدهای ما حفاظت بشه.

و کلام آخر اینکه من نه سیاسی ام نه گرایشی به حزب یا گروه خاصی دارم فقط حرف دل خودم و هزاران نفری که در شوک و ناباوری به سر می برن نوشتم.

آقای موسوی اصلاحات هیچ وقت تسلیم نمیشه. شما در هر حالت پیروز میدان بودین و ما به شما افتخار می کنیم که هنوز هستند کسانی که به فکر ما و آینده ی ما هستند. نام سبز شما برای همیشه توی قلب ها حک شد و خاطره ی این روز با تمام کارشکنی ها و قانون شکنی ها توی ذهن ها بایگانی شد.

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
   سال نوت مبارککککک عزیزم    

سلام به همهHelloسال نو و بهار طبیعتتون مبارکپست جدید سال نو رو با تاخیر دارم میزارم آخه

هم خودم هم خانومیم دستمون بند بود منظورم بند لباس نیستا  خانومی این روزا حسابی داره میخونه و

دیگه نتونست بیادو آپ کنه  البته نمیدونم شاید میخواسته من عادت بدمو بشکنم و بیام آپ کنم آخه خیلی

وقته عزیز دلم میادو آپ می کنه منم راس راس ول میگردم

الهی فدات بشم که این قدر اذیتت می کنم خانومی ببخشید خو؟   از ۱ شنبه قول دادیم به هم که تا جمعه از هم خبری نگیریم تا خانومیم بهتر بخونه اما خدایی احساس بدی دارم و بی قرارمممدلم برات

خیلی خیلی تنگ شده

عزیزم سال خوب و قشنگی داشته باشی و از خدا می خوام که سال آینده پیش هم باشیمسالی پر از

خنده و موفقیت رو برات آرزو می کنمامیدوارم که همه ی روزای زندگیت همیشه سبز مثل بهار باشه و

به تک تک آرزوهات برسی In Love

پ ن:خیلی وقته آپ نکردم و نوشتن یادم رفته خلاصه ببخشید دیده   

به خانومی نوشت: خیلیییی خیلی خیلیییی خیییلیی خییلیی خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم دلم برات

یه ذره شده مواظب خودت باش

خانوم گلی نوشت: سهلامممم  یکی منو از شوک بیاره بیرونننننننننن  پست آقاییو دیدم دو تا شاخ

درآوردم آخه اصن انتظار نداشتم بیاد و بنویسه  اون همه قبلنا گریه زاری شیون داد بیداد می کردم که

بنویسه ولی نمی نوشت اما حالاااااااااا ....

یه وقت فک نکنین الان اومدم نت درسامو نخوندما من همشو خوبه خوببب خوندم اومدم ببینم دوستای گلم در

چه حالنپست آقایی رو که دیدم کلی خوشحالی شدم  کلی هم شرمنده ی آقایی شدم که اینقد

خوبه و من اینقد اذیتش کردمآقایی جونم میسی کلی خستگیمو تکوندی 

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من دیگه قلم دستم بشکنه که پست طولانی نزارم  پدرم دراومد تا اسمایلی های پست قبلی رو گذاشتم

اگه کسی احیانا هر روز گذرش به اینجا خورده باشه حتما فهمیده پاراگرافی درستش کردم

این روزا عیدو بهار زودتر از همیشه به وبلاگستان اومده و همه در حال تبریک عید و آرزوهای قشنگن منم

فقط اومدم آخرین آپ سال ۸۷ رو بنویسم و عسکای آدم برفیارو بزارم که متاسفانههه سایت تینی پیک انگاری

خراب شده و باز عسکا موند واسه بعد اکشال نداره مث اینکه بختش هنوز باز نشده

چهارشنبه سوری من و آقایی هیچ کدوممون بیرون نرفتیم و به جاش آقایی بهم زنگ زد و کلی با هم حرف زدیمو عشقولی شدیم In Love واووووو توی شهرک انگار بمب منفجر میکردن خیلی افتضاح بود هلاک شدممم

از سردرد  نکته ی جالبش این بود که هر صدایی میومد آقایی تشخیص میداد که از چه نوع مواد منفجره ای

بوده آقایی چشمم روشن شمام بهلههههههه؟ بهههههدددد آقا کوچولو کلی از خاطرات چهارشنبه

سوریای گذشته برام تعریف کرد و کلی با هم خندیدیم ماشالا پیشکسوتی بوده واسه خودش

امسال برای من سال خوبی بودهرچند با استرس خیلی چیزااا گذشت استرس دوری از آقایی استرس

کنکور و .... ولی من تو سال ۸۷ توی این دنیای مجازی کلی دوستای خوب و مهربون پیدا کردم که زود زود دلم واسشون تنگ میشه و اگه چند روز نیام نت و بهشون سر نزنم انگار چیزی رو در خودم گم کردماز همتون

ممنونم که بهم یاد دادین حتی اگه خیلی از هم دور باشیم حتی اگه یه بارهم همدیگرو ندیده باشیم حتی اگه

یه ثانیه هم صدای همو نشنیده باشیم ولی می تونیم دوستای وفاداری برای هم باشیم و توی غم و شادیها

شریک هم باشیم و همدیگرو دوس داشته باشیم  برای همتون سال خوبی رو آرزو می کنم و امیدوارمممم

سال ۱۳۸۸ برای همه خوش یمن باشه و هر روز عاشقتر از پیش باشید و به خدا نزدیکتر

پ. ن ۱: طولانی ننوشتم که چشمای خوشلتون اذیت نشه

الهی نوشت: خدا جونم به خاطر سالی که با غم و شادی گذشت ولی خونواده ام سالممممم بودن و همین

بزرگترین لطفیه که به ما ارزانی داشتی ازت ممنونمامیدوارم باز هم لایق این باشم که لذت عشقووووو

بیشتر از قبل بچشم عاشقتر باشم و بتونم برای عشقم بهترین باشمدوستت دارم

به آقایی نوشت: علوسک اخمالوی من دلم واست تنگولیده پس چلا املوز زنگ نزدی؟ چلا همش گوشیت آنتن

نمی ده چلا همش میری گوشه ی اتاق میشینی که آنتنت بره؟ پسمل بد خانوم به این خوفی دالی پس

چلا رفتی اون گوشه زانوی غم بغل گرفتی؟

یه سال چه زود گذشت نه آقایی؟ من که اصن هیچی نفهمیدم وااااای داریم پیر می شیم یهنی؟ پیشیه من

دیرم شده باید برم یادت نره دومست دالم خیلی خیلییییی زیاد

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام دوستای خوبم شطورین؟ ما هم خوبیم میسی که جویای احوالمون بودین و بهمون سر می زدین 

خیلی دوس داشتم زودتر آپ کنم ولی افکارم خیلی پراکنده بود نمیتونستم به رشته ی تحریر دربیارمشون

(اواااااااااااا چه لفظ قلم شد)

خوب حالا بریم سر این روزایی که من نبودم یه هفته ی پیش عروسیه پسرخاله ام بود که مث داداش

بزرگمه خیلی عروسیه توپی بود همه نخورده مست بودنهر کی میومد وسط دیگه بیرون رفتنش با خدا

بودولی من همش تو عروسی غصه میخوردم دلم میخواست آقایی بود و با هم می رقصیدیم آخه همه

زوجها با هم می رقصیدن و شاد بودن

بعد شام آهنگ سلطان قلبها رو زدن که عروس و داماد والس برقصنخواننده هه گفت : هرکی

دوس داره بیاد و با عروس و داماد همکاری کنه  دخترخاله ی دیوونه ی منم دستمو کشید گفت بیا با هم

والس برقصیمچشام 4 تا شد : گم شو  همه بهمون می خندن این آهنگ مال زوج هاست

با هزار بدبختی از دستش خلاص شدم شانس آوردم آهنگ زود تموم شد

تامی خان که معرف حضورتون هست از همون اول مجلس خوابش میومد حتی یه بار رو صندلی خوابیده بود

همه هم با آخی و نازی نگاش می کردن . مامانشم که خواهر دوماد بود همش در حال رقص بود . آخرای

عروسی داشتم از سردرد میمردم و نشسته بودم تامی هم بغلم بود که شازده پسر تازه یادش اومده بود

عروسیه داییشه . همش میگفت بیا بریم برقصیم . تو یه آهنگ dj بردمش وسط (با تعجب نخونین تامی با وجود

سن کمش خیلی قشنگ میرقصه) ولی انگار میخ به پاهاش کوبیده بودن هی دستاشو میگرفتم میرقصیدم که

نه خیر اصن قصد نداشت یه تکونی به خودش بده آخرشم گفت خلاجت میکشم برگردیم خو؟ خلاصه هر دو

دست از پا درازتر برگشتیم و بسی مایه ی خنده ی حضار شدیم .

من عاشق رقص نورش شدم خیلی قشنگ بود یه مدلای خوشگل روی سقف و دیوارا مینداختن که هوش از سر آدم میپرید کیکشون که دیگه محشر بودعسک گرفتم در اولین فرصت که بریزم تو سیستم براتون

عسکشو میزارم  کیکش 2 طبقه بود روی طبقه ی اولش یه باغچه ی کوچولو داشت داخل باغچه یه حباب

بود که به برق زدن و روشن شدبعد دو تا گل بزرگ مث پله کنار هم بودن و لبه هر گل یه قناری نشسته

بود این گلا در حقیقت آب نما بودن و آبی که توشون به گردش درمیومد قرمز بود دقیقا مث شراب  روی

طبقه ی دوم هم یه گل بزرگ بود کنارشم یه زنگوله ی بزرگ به رنگ بنفش وایییییییییی منم میخوام کیکمون

آب نما داشته باشه 

عروسی خیلی خوب بود و همه سنگ تموم گذاشته بودن.ولی اولای مجلس خواهر عروس یه سلیته بازی ای

درآورد اعصاب همه رو خورد کرد . دخترخاله ام م.ی.ت.ر.ا هنوز هندیکمو درنیاورده بود که خواهر عروس

گفت : دوماد به ما گفته دوستای عروس با موبایل فیلم نگیرن پس شما هم نباید بگیرین . م.ی.ت.ر.ا هم که

از گل نباید بهش نازکتر گفت ناناحت شد و گفت من میخوام برم . خاله ی منم به خواهر عروس گفت : اگه

م.ی.ت.ر.ا بره ما هم میریم. بعدشم بهشون محل نزاشت و فیلم گرفت . به خدا کل فیلم خودمون بودیم اصن

از اونا نگرفته بودیم . در ضمن اصن اون خانوم چطور مارو که فامیلای درجه ی 1 بودیم با دوستای عروس یکی

دونست؟ ما هیچ کدوممون با موبایل فیلم نگرفتیم چون این کارو دور از فرهنگ میدونیم ولی اونا با وجود اینکه

تذکر داده شده بود همه موبایلاشونو درآورده بودن و فیلم می گرفتن .

اینم خاطره ی عروسیه پسرخاله امهمیشه واسه عروسیش نقشه می کشیدیم چه زود تموم شد و رفت انتظار اومدنش خیلی شیرینتر بودSigh

توی این روزا اتفاقای بدم برام زیاد افتاد که یکیش افتادن دوستم از پله های خونمون بود که متاسفانه دو تا از

دندوناش شکست و لبش پاره شدفداش بشم چقد ترسیده بود  قربونت برم عزیزم خیلی دوستت

دارم همش دعا میکنم زودتر خوب بشی  همش به مامانم میگم واست دعا کنه که جای هیچ کدوم از

بخیه هات نمونه

تو افتادن دوستم خودمو مقصر میدونستم چون من اصرار کردم بیاد خونمون و همش فک میکنم اگه اصرار نمیکردم اینطور نمیشد خیلی گریه کردم گله و شکایت کردم از خدا که چرا واسه دوستم همچین اتفاقی

افتاد که قربون خدا برم خوشش نیومد از شکایتم روز بعدش که با مامان خانوم رفته بودیم بیرون پاشنه ی

بوتم به جدول گیر کرد و با سر افتادم زمین ولی نگران نشین سرم به زمین نخورد   فقط خیلی ناقابل زانوی

شلوار کتانم به زمین کشیده شد و پاره شد  زانو و ساق پامم که ناجور زخم شد هنوزم با گذشت 10روز

زخم زانوی پام خوب نشده

عاقبت ناشکری و گلایه کردن به درگاه خدا همینه دیگه  خدا زد پس کله م گفت: تا تو باشی دفعه ی بعد تو کار من دخالت نکنی

ولی ماجرای بدبیاریای من اینجا تموم نمیشه یه حادثه ای برام پیش اومد و سرم به شدت خورد به دیوار و خون

اومد جای نگرانی نیس چون خونش وحشتناک نبود فقط کف سرمو حسابی قرمز کرد باورتون

میشه همون لحظه خیلی ریلکس حتی بدون اینکه سرمو بشورم قرص خوردم و خوابیدم؟  شانس آوردم

موهام بلنده و باعث شد خون به بالشتم منتقل نشه واالا مامان خانوم پوستمو میکند  اگه آقاییمو نداشتم

دق میکردم از غصهآخه به خونواده ام هم چیزی نگفته بودم آقایی خیلی هوامو داشت همیشهههه

هوامو داره ها ولی این روزا فرق میکرد

پ.ن 1: دیگه تا همینجا بسه دیگه دوستای گلم خو؟ اگه بخوام مو به مو بنویسم خیلی زیاد میشه

پ.ن 2: من هنوزم عسک آدم برفیامونو نزاشتم,تا زمستون خدافظی نکرده میزارمشون قول مردونه میدم

پ.ن 3: مهلبون جونم چرا بی خبر رفتی؟نمیگی نگرانت میشیم؟عسیسم یه خبری از خودت بده خانومی

 توهم زدگی: چشامو می بندم و میرم کنار دریا . دستای آقایی تو دستمه و صدای قشنگ خنده هاش تو

گوشم.به آقایی میگم کفشامونو دربیاریم میخوام پاهامون خنکی و خیسیه ماسه هارو لمس کنه اونقد میدویم

تا خسته بشیم . میشینیم روی تخته سنگا و به هجرت خونین خورشید خیره میشیم . چقد سکوت ما پرحرفه

یه بند داره داد میزنه تو خودش هزار حرف نگفته داره آقایی یکی از اون لبخندای دلرباشو پیشکشم میکنه وای

دیوانه میشم توی آغوش گرمش جایی برای خودم باز میکنم همونجا که همیشه رزرو منه . آقایی جونممم چرا

خورشید اینقد غمگین خدافظی میکنه؟ یهنی آخر همه چی جدایی و خدافظیه؟ نه عشق من خورشید از

خودش میگذره تا به عشق حقیقی برسهاون به ماه فرصت تابیدن میده خورشید هیچ وقت امید خودشو از

دست نمیده و هر صبح دزدکی رو گونه های ماه بوسه می کاره و پر میشه از انرژی راز عشق و دوس داشتنو

از اون بالا تو گوش همه ی عاشقای دنیا میخونه : باید عاشق بود همیشه عاشقباید صبر داشتباید

توکل کرد به خالق هستیباید ناامیدی رو روسیاه کردباید از مشکلات درس گرفتباید با کمک هم

سنگارو دونه دونه برداشتباید ردپای عشق و محبت رو دنبال کرد تا برسیم به ابدیتباید از خود گذشت

و به دیگری رسید

الهی نوشت:خدا جونم ممنونم به خاطر این نفس هایی که تو ریه های خودم و عشقم و خونواده ام و دوستام

میاد و میره و یادآور میشه که هنوز زنده ایم و باید از زیباییها لذت ببریمسلامتی رو که بزرگترین نعمته از

ما دریغ نکن  خدایا عاشقتممممممم

به آقایی نوشت:از هر جا شروع کنم آخرش به تو میرسم چطور میتونم از یادت ببرم وقتی همه چی به تو ختم

میشه, نفسای من به نفسای تو بسته ست In Love وایییییییی آقایی تو چقد خوبی که نزاشتی دیشب اصن

بترسم اصن فکرشم نمیکردم بتونم بدون گریه کردن بخوابم  اولین تجربه ی تنها موندن توی خونه خیلییییییی

شیرین بود  امروز مامان اینا که برگردن احتمالا وقتی بشنون من تنها بودم دو تا شاخ به درازای دو متر سبز

میشه رو سرشون  به خاطر تمام این لحظه هایی که سعی میکنی خیلییییی قشنگ باشه و هروقت زنگ

میزنی با حرفا و کارات از ته دل شادم میکنی ممنونتم  همه ی دنیای من عاشقتم به خودم میبالم

که فرشته ی مهربونی چون تورو دارم دومست دالم ملوسکممممم

روزهای پایانیه سال 87 برای ما با تب و تاب عاشقی می گذره  آرزو میکنم واسه همه ی دوستای

 خوبم و واسه همه ی عاشقای دنیا به زیبایی بگذره     

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  من یه دوست خیلییی خوب دارم که از سال سوم دبستان هم کلاس بودیم این دوست جونه من اسمش

ش.ی.ر.ی.ن.ه یه ذره از لحاظ بنیه ضعیفه البته نه اینکه هیکلش نحیف باشه ها نه  منظورم اینه که زود

فشارش میاد پایین و بی حال میشه

حالا غرض از پیش کشیدن این موضوع عرضم به حضورتون که دیروز مامان خانوم میره خونه ی ش.ی.ر.ی.ن اینا

(مامانم با مامان ش.ی.ر.ی.ن دوسته) و میبینه که فضای خونه کمی سنگینه و گردن ش.ی.ر.ی.ن هم حدود

90 درجه روی تنه ش چرخیده و یه خورده مایل به راست شده . طبق پرس و جوهایی که به عمل اومد معلوم

میشه دوست جون من صبح که از خواب پا میشه متوجه میشه سرش جای همیشگیش نیس و نگران میشه

و در حال داد و فغان که یهو از حال میره و خلاصه کار به دکتر و آمپول می کشه

فک کنم تا حالا فهمیدین به چه بلایی گرفتار شده بود؟ نهههههههه؟ اااااااا چرا؟ تابلو بود که!!!!  گردن

ش.ی.ر.ی.ن خانوم اسپاسم کرده بود

این ماجرا رو مامان ش.ی.ر.ی.ن با گریه تعریف میکرده و میگفته میترسیدم گردن دخترم همینطوری بمونه

مامان خانوم منم حالا بخند و کی نخند بوده اونجا  آخه این چیزا تو خونه ی ما عادیه مثلا من خودم اینقد

تک تک اعضای بدنم اسپاسم کرده که دیگه آب دیده شدم

حالا برخورد خونواده و آقاییه من در برخورد با همچین مشکلی :

صبح با هزار ناز و نوز بیدار میشم . یه ذره بدنمو کش و قوس میدم و ااااااااااا مامانننننن؟ چرا این شکلی شدم؟

صورتم پشت سرمه یهنی پشت سرم جلوی صورتمه یهنی گردنم 180 درجه چرخیده و الان دارم پشت سرمو

میبینم . خلاصه یه, یه ربعی به خودم میخندم چون فک می کنم شوخیه  (می بینین چه شوک سنگینیی

بهم وارد شده؟  )

بعد که یه خورده حالم جا میاد : مامان اصن نمیتونم سرمو تکون بدم

مامان : چیزی نیس حتما بد خوابیدی       نیم ساعت بعد : مامان هنوزم همونطوره قضیه جدیه هاااا

مامان : حتما رگش گرفته اینقد بهش فک نکن خودش خوب میشه به کارات برس 

_ آخه وقتی گردنم کجه چطوری درس بخونم ؟ وای مامان گردنم خشکه خشکه اصن تکون نمیخوره , واییی

می بینی رنگم پریده دارم می میرم منو ببرین دکتر , فشارمم افتاده , کمککککک !!

احتمالا بعده دو ساعت که زار میزنم مامان خانوم راضی میشه که گردنم جدی جدی اسپاسم کرده ولی اگه

فک کردین منو می برن بیمارستان و بستری میشم و تا یه هفته همه دوستم دارن و برام کمپوت میارن اشتباه

فک کردیناگه شما کمپوت دیدین منم دیدم Begging به جاش تا یه هفته سوژه خنده ی داداشها و سوژه ی

سرزنش های آقایی می شم

چند لحظه بعدش به آقایی زنگ میزنم  _ آقایی گردنم اصن تکون نمی خوره الان سرم پشت و روئه

می گه : بیخودی بهونه نیار که از زیر درس در بری امروز باید 13 ساعت بخونی اگه نخونییی ....

می گم : آخه ....     نمیزاره حرفم تموم بشه بچه م هوله, 6 ماهه به دنیا اومده , رشته ی کلامو پاره

می کنه: آخه و اما و اگر نداره همون که گفتم وگرنه .... (آخه خوندن تنبیه بدنی که جذابیتی نداره)

ولی من از رو نمی رم : ای بابا چرا باور نمی کنی؟ به جون خودم راست می گم , آخخخخ خواستم گردنمو

تکون بدم درد گرفت

در آخر که چاره ای جز قبول کردن نداره می گه: حقتههههه می خواستی عین آدم بخوابی که اسپاسم نکنه

همش یه جوری میخوای درس نخونی (آقاییه من عادت داره همه چیو به درسم ربط بده ) ای بابا اینجوری

نمی شه هااااااااا میتونی یه کم استراحت کنی ولی باید شب جبران کنی حالا بیا بغلم ببوسمش تا خوب

بشه ولی من این وسط نمی فهمم چرا میگه حقته؟ نه خداییش چراااااا ؟

حالا برسیم به روزمرگی هامون . خوب چه جوری خلاصه بگم که حوصله تون سر نره؟

این روزا دارم دوباره درس میخونم و کلی امواج مثبت ساطع می کنم مامان خانوم و دوستشم یه سره دارن رو

پروژه ی قبول شدن من کار میکنن و امواج مثبت میفرستن تا انشالا چند ماه دیگه نتیجه ی این همه راز و قانون

جذب خوندنو بگیرن (رسما موش آزمایشگاهی شدیم) منم از اونجایی که دلم نمیخواد زحمتاشون

نتیجه ی عکس بده و از کتاب و کتاب خونی و نویسنده ی کتاب راز متنفر بشن دارم به شدت میخونم (ببینین

من چقد به فکره ارتقای فرهنگ کتابخونی ام)

در این بین هم آقا کوچولو دوباره رفته تهران خوش گذرونی  اصولا این روزا زیادی بهش خوش میگذره خوب

فهلا سخت گیری نمی کنیم آخه طفلک تعطیلات بعده امتحانشه ولی بهدا داریم براشششش

دیگه هم کار خاصی نمیکنم فقط دیروز مامان خانوم کلی سبزیجات و سیفی جات گرفته بود واسه ترشی که

من با کله رفتم تو آشپزخونه : وای واییی من میخوام ریزشون کنم (درسمم که به امون خدا رها شد)

هی از من اصرار از مامان انکار بالاخره زور من بیشتر بود و نشستم پای ریز کردنشون  اینقده حال داد

در آخر با یه کمر شکسته و چند جفت انگشت بریده از آشپزخونه جیم شدم و تا آخر شب اثری ازم نبود

پ.ن 1: مینی جونم خیلی براتون خوشحالم که هم دیگه رو دیدین منو بردی به اون روزای گذشته ....

پ.ن 2: یه دوستی که خیلی برام عزیزه گفته که طرز نگارشم قدیمی شده من نمیدونم منظورش دقیقا چی

بود احتمالا خودم براش قدیمی شدم  شاید دیگه ننویسم ....(صابون به دلتون نزنین گفتم شاید)

پ.ن 3: از همه ی دوستای گلم ممنونم که بهم سر میزنید همتونو دوس دارم این دنیای مجازی برای من خیلی قشنگه چون باعث شد کلی دوست خوب و یک رنگ پیدا کنم

به آقایی نوشت: میدونم این پست به نظرت عجیب میاد نمیدونم چرا نوشتم دلم گرفته بود اینجا یه جاذبه ای

داره که منو میکشه به سمت خودش. هر روز هر ساعت هر دقیقه منو صدا میکنه کاش درک کنی...

دیشب لحظه لحظه ی دیدارمونو مرور کردم باید از مینی ممنون باشم خیلی خوشحال شدم وقتی با sms

گفتی تو هم در حال تجدید خاطرات بودی واقعا اون موقع ها حضور م.ی.ت.ر.ا بزرگترین مایه ی دلگرمی و

شهامتم بودا واالا تاب نمی آوردماونطوری رفتن اونطوری خدافظی کردن خیلی سخت بود خیلی ....

کاش می گفتم بیشتر بمون .... تک تک خیابونا که ازشون رد شدیم اومد جلوی چشام ولی نمیدونم چرا اون

خیابونی که وقتی رفتیم کافی شاپ و.ح.ی.د ماشینو اونجا پارک کرده بود و بعدش تا اونجا قدم زنان رفتیم و

من به بازوهات تکیه کرده بودم پر رنگ تر از جاهای دیگه ستولی عجب جایی پارک کرده بود کلی

پیاده روی داشت نه؟ شایدم به نظر من طولانی بود راستی اونجا چه اتفاقی افتاد که پررنگش کرده ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام سلام صد تا سلام این دفعه وبلاگ زود منو طلبید اومدم با کلی خبر  اول اینکه ..... نه بزار

اولو آخر بگم باحال تر میشه

یادتونه گفتم دلم مهمونی می خواد؟ الان حرفمو پس می گیرم خدا دلم یه ویلا کنار دریا با آقایی و همه ی

تجهیزات و خدمه اش و دعوتنامه از طرف دانشگاه شهید بهشتی واسه تحصیل و ..... می خوادآخه از

همون روز تا الان همش مهمونی داشتیم بسی زده شدم  اگه میدونستم اینقد زود خواسته ام برآورده

میشه یه چیز دیگه از خدا می خواستمخدا جونم حداقل یه ندایی میدادی  دلم گریه میخواد از نوع

زیادششش

روز اول دخترخاله و شوهرش و دخمل کومچولوش و خاله م اومدن خیلی خوش گذشتاسم دخملش

س.ا.ر.ا ست 4 سالشه اینقد نازنازیه این س.ا.ر.ا خانومه ما یه پسمل کومچولوی دیگه رو دوس داره ولی

پسمله واسش ناز میتونه  فداش شم پسمله هم جیگره منه اونم نوه ی خاله مه تازه خیلییی شیرینترم

هستاسمش ط.ا.ه.ا ست ولی ما از همون وقتایی که نینی کوشولو بود تامی صداش میکردیم اونم اسم پییشی شو تامی گذاشتهاین تامیه ما هر وقت عاشق یکی از شخصیت های فیلم یا کارتون

میشه واسه هممون مکافاتیهیه بار عاشق جکی جان شده بود سوار دوچرخه ش شد و گفت مامان

کاری نداری باهام؟  مامانه:کجا پسرم؟  تامی:میرم پیش جکی جان  هر چقد مامانش سعی کرد

بهش بفهمونه که نمیشه اونجا رفت نشد که نشد آخرش تامیه قصه ی ما چنان آبغوره ای گرفت که بیا و ببین

  منم از شدت خنده آبغوره گرفتم  حالا برسیم به جریانه س.ا.ر.ا خانومه نازنازی. یه بار داشتم به

س.ا.ر.ا و تامی صبحونه میدادم این دو تا با زبون بچگونه با هم حرف میزدن در یه لحظه ی خیلی غافلگیر کننده

تامی گفت من تورو دوس ندارم ملیکا رو دوس دارمکاش میتونستم قیافه ی س.ا.ر.ا رو در اون لحظه

براتون می کشیدم لقمه تو دهنش موند فقط نگاش کرد بعدم سرشو گذاشت رو زانوهاشو و سیلی راه

انداخت دیدنی حالا من هر چی میگم نه تامی دوستت داره شوخی کرد تامی از اونور داد میزد نه من

فقط ملیکا رو میخوامچقد دوس داشتنای بچگی شیرینه نه؟

روز دوم پسر خاله مو نامزدش اومدن شبم رفتیم بازار که واسه پسرخاله م کت و شلوار بگیریم که به خاطر 22

بهمن اکثر مغازه ها بسته بود و خریدمون ناکام موند ولی یه گشت و گذاری کردیم چقد کراوات ها

جینگولی و دخترونه شده همش رنگای صورتی زرد بنفش ... اینا چی ان آخههههه؟

راستی از طرف سازمان سنجش واسم نامه اومد  مامانم میگفت بخون ببین یه وقت رشته ی خوب قبول

نشدی  چه مامانه خوش خیالی دارم آره مامان جون قبول شدم فقط یادشون رفته بهم بگن یه 7-8 ماهی

با تاخیر خبر دادننه بابا از این خبرا نبود که گفتن باید دوباره براشون عکس بفرستمخلاصه

شبش رفتم عکسمو گرفتم و بعدم با مامان خانوم رفتم دوره ی دوستانه شون  به جون شما راه نداشت

برگردم خونه آخه تهنا بودم  چقدم بعدش خوشحال شدم که برنگشتم آخه اینقد بهم خوش گذشت

خیلی وقت بود اینقد از تهه دل نخندیده بودم (چه حرفا من همیشه تو خونه از شدت خنده گریه میکنم آخه در

کل عادت دارم به جرز دیوارم بخندم بیچاره آقایی خانومه دیوونه ای داره)

روز بعدشم باز مهمون داشتیمامروزم همین الان از بازار اومدم  دوست جونم راتین فردا میره رامسر

(دانشگاه) کلی خرید داشت . چقد دلم براش تنگ میشه فک کنم تا نوروز نبینمش  امروز خیلی روز خوبی

بودهوای اینجا بهاریه همه ریختن تو خیابونا . هنوز چراغای 22 بهمن رو برنداشتن و همه جا پره چراغای

چشمک زنه رنگی و ریسه های ستاره ای بود خیلی قشنگگگ بود . می خوام تو عروسیمون از اون ریسه های

آبشاریه ستاره ای بیارم خیلی ندید بدیدم آیا؟

دم یه مغازه ایستاده بودم راتین می خواست واسه مامانش گندم بگیره یه آقا پسری از پشت سر گفت:

آبجی شرمنده (یهنی میخوام رد بشم _ دایره المعارف و حال می کنین؟)  همینطوری عقب عقبی اومدم

کنار که نزدیک بود کیسه ی لیمو ترش هارو بندازم و آبروم بره(هیچم بی دست و پا نیستم )

پسره خواست بره بیرون چشاش یه جای دیگه رو نگاه میکرداااا از کنارم که رد شد خیلی سریع گفت :

آبجی شماره بدم؟ بعد به سرعت نور دور شد  آخه پسر جون نه به آبجی گفتنت نه به شماره دادنت

این دیگه چه مدلشه؟

رفته بودیم از این مغازه های دکمه فروشی و این چیزا . دو تا پسر سوسول اومدن گفتن دکمه واسه شلوار

می خوایم آقاهه بهش داد بعد پسره گفت میتونیم همینجا بزنیم؟  حالا شلوارشم پاش بوداااا نمیدونم

چطوری میخواست همونجا دکمه هه رو بزنهیهو دوستش انگار تازه یادش اومده بود گفت تو مغازه که نمیشه  بچه ها دوره زمونه رو حال میکنین؟

امروز خیلی اتفاقای جالب برام افتاد که وقت نمیشه همشو بگم فقط یه دونه دیگه شو بگم خو؟بچه ها

می خواستم سوار ماشین بشم که یه خانومی از پشت سر صدام کرد یه بچه بغلش بود گفت بچه م مریضه

می خوام براش ساندویچ بگیرم یه پولی داری بهم بدی؟ منم تمام پولامو خرت و پرت گرفته بودم تل کشی و

گل سر و تابلو و ... تهه کیفم فقط 100 تومان داشتم که کرایه ی برگشتم بود (نخند اینجا تاکسیا ارزون

حساب میکنن ) خیلی محترمانه گفتم نه ببخشید تمام پولمو خرج کردم بعد خانومه گفت به خاطر امام

حسین یه کمکی بکن منم نمیدونستم چی کار کنم در اینجور مواردم اون روی پروانه ایم میاد رو کارو اعصابمو

خرد میکنه ولی با 100 تومن که نمیشد ساندویچ گرفت باز گفتم باور کنین ندارم بعد خانومه یه اخمی کرد

انگار ارث باباشو طلب داره بعدم گفت یعنی برا امام حسین احترامی قائل نیستی و غر غر کرد و رفت

عجب مردمی پیدا میشن هیچ دوس ندارم این حرفو بزنم ولی بعد که اونطوری طلبکارانه حرف زد اصن ازش

خوشم نیومدچرا با احساسات مردم بازی میکنن؟ چرا از جملات کلیدی استفاده میکنن که بیشتر

دل مردمو به رحم بیارن؟خانوم جوونی بود میتونست کار کنه و دستشو به طرف دیگران دراز نکنه . من

آدمی نیستم که اگه پولی داشته باشم دریغ کنم اونایی که منو میشناسن میدونن چطورم

حالا وقت اولین بهونه ست که منو کشید اینجا

از طرف خودم و آقایی به همه ی دوستای گلم روز عشقشون رو تبریک می گم هر سال عشقتون پر رنگ تر از سال قبل و زندگیتون سرتاسر پر از لحظه های ناب عاشقی

به آقایی نوشت: آقایی جونم happy valentine ایشالا سال دیگه کنار هم جشن می گیریم یه روزی یه جایی

یه وقتی .... صبر داشته باش .... صبر داشته باش! خیلی دوستت دارم تمام دنیای منی من بی تو

هیچم  من بی تو می میرم تو خیال نکن که من بی تو صبورم!!

پ.ن 1: نمی خواستم اسمایلی بزارم ولی باز نتونستم من جدا این اسمایلی های نانازو دوس دارم

پ.ن 2: راستی فهمیدین چی شد دیگه نه؟ من این روزا اصن درس نخوندم دیگه دلم نمی خواد بخونم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلام بچه ها خوبین؟من و آقایی هم خوبیم ولی حس آپ کردن نداشتم یه جورایی تنبلیم میومد وقتم

نداشتم آخه نوشتن و شکلک گذاشتن ساعتای مفید درس خوندنمو می گیره ولی از اونجایی که قرار بود

ماهی یه بار بیام اومدم

اصن حوصله ام ندارم واسه هیچی آخه آقاییم رفته تهران با خونواده ش . قرار بود داییش از آمریکا بیاد و

رفتن پیشوازش  خوش به حالشون قراره همش مهمونی های فامیلی داشته باشن  خو منم دلممم

مهمونی می خوادددددددددد

چند روز پیشا از آقایی خواستم به جا من آپ کنه         گفت: باشه

چند روزه بعدش می پرسم آپ کردی؟              میگه: نهههههه 

میگم:چراااااااا ؟                   میگه:کار داشتم خو   

می گم:چی کار داشتی؟       میگه:شیشه های خونه رو پاک میکردم

راستی سیم کارت آقایی بالاخره سوختانگار سرنوشتش خواه ناخواه همین بوده . نه خیرشم هیچم

سرنوشت نبود اینقد آقایی به جون این سیم کارت افتاد و باهاش کشتی گرفت که بدبخت تسلیم شد تا

آقاییم دست از سرش برداره  چقدر ناناحت شدم ولی آقایی رفت و تقاضا کرد و چند روز بعد یه سیم کارت

دیگه براش صادر کردن خدارو شکر زود تحویل دادن و ختم به خیر شدآقایی اگه یه بار دیگه سیم کارتو

از جاش در بیاری و خم و راستش کنی .... (خود سانسوری می کنیم )

امتحانای آقایی تموم شد به سلامتی یه نفس راحت کشیدیم دسته جمعی , نمره هاشم خوب بودن تازه

ملوس یه دونه 20 داشت ولی خودش دلش می خواست همه شو 20 بشه . همش تقصیر من بود دیده

اینقد اذیتش کردم که نتونست خوب بخونه

دیشب داشتیم شام میخوردیم حواسم جای دیگه بود که یهو جیغ بنفش کشیدم از درد  آخه میدونین

چی شده بود؟ نمیدونین کهچاقو رو توی انگشتم فرو کرده بودم و بعدشم کشیده بودمش که وقتی

کشیدمش تازه فهمیدم چی شد و دردو احساس کردم  سرمو که بالا کردم دیدم همه لقمه تو دهنش گیر

کرده و دارن منو نگاه می کنن  منم نیشم تا بناگوش باز , مگه کار دیگه ایم میتونستم بکنم؟

دیشب داداشم کلی فیلم از دوستش گرفته بود خواستیم نگاه کنیم ولی هیچ کدوم زیرنویس نداشت

نهههههه من از فیلم بدون زیرنویس متنفرم در نتیجه دست از پا درازتر نشستم سر درسم(چقد آقایی

خوشحال میشه این قسمتو بخونه)

وایییی بین فیلما " کینه the grudge "هم بوددیدینش؟ 3 قسمتیه . من قسمتای 1 و 3 رو قبلا دیده

بودم چقدم ترسیده بودممن عاشق فیلمای ژانره وحشتم خیلی از فیلمای ترسناک از ارواح و اجنه و

دراکولا و قاتلای زنجیره ای و ...... دیدم ولی هیچ کدوم به اندازه ی کینه روم تاثیر روانی نذاشت تا جایی که

شبا قرص خواب میخوردم ولی بازم خوابم نمی برد و آقایی آرومم میکرد حموم که میخواستم برم یا باید مامانم

پشت در میموند یا درو نیمه باز میذاشتم

خلاصه دیشب داداشم کینه رو نگاه کرد ولی اصن نترسید چرااااااااااا ؟ وسطاش بهم میگفت بیا تعریف کن

ماجراش چیه؟ آخه من قبلا با زیر نویس دیده بودم منم جاهایی که روحه پیداش نبود میومدم بعد صحنه های

حساس میرسید با نهایت سرعت از اتاق جیم میشدمبا این حال دیشب تمام فیلم جلوی چشمم بود و

نتونستم بخوابم آقاییمم نبود که آرومم کنه

این روزا همش فکرم شده که واسه چی موندم ؟ همه ی دوستام رفتن دانشگاه , من چرا موندم؟  

وقتی به آقایی و آرزوهامون فکر میکنم امید می گیرم ولی انگار واقعیت میخواد با پتک بکوبه تو سرم 

دوستام می گن دیگه امسال نمیشه شهرهای دور قبول شد می گن هر دانشگاه بومی هاشو می گیره

میخندم و میگم امواج مثبت بفرستین و برام دعا کنین ولی تو دلم میترسم اگه راست بگن چی؟ اونوقت

ما چند سال دیگه باید از هم دور باشیم؟شاید هم اصن هیچ وقت نشه که پیش هم باشیم اونوقت

چی پیش میاد؟

پ. ن 1: برام دعا کنین بیش از هر زمانی به دعاهاتون نیاز دارم

پ.ن ۲:خیلی طولانی شد نه؟ شرمنده

پ.ن ۳:می خواستم عسکه آدم برفیارو بزارم ولی دیگه جا نیس باشه واسه دفعه بعد

پ.ن ۴: روزهام تکراری شدن دلم یه چیز تازه می خواد یه تنوع یه هیجانننن

الهی نوشت: چیزی تا کنکور نمونده خدای خوبم این زمانو طولانی کن تا بتونم نهایت استفاده رو ببرم

دل نوشت: دلم بارون می خواد .... شب .... بارون ... جاده ی ناتموم .... آقایی .... دستای مهربونش ....

زمزمه های عاشقونه .... حرفای در گوشی .... خنده های ریز .... چشمای خیس .... بوسه های شور ....

بارون ....

به آقایی نوشت: مهربونم عاشقتم دلم واست قد سر سوزن شده مواظب خودت باش

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  این روزا آبجیه آقایی با دو تا بچه ی کوشولوش اومدن خونه ی آقایی ایناآخی عزیزم مجبوره همش بره تو

اتاق و درس بخونه

یکی از خواهر زاده های آقایی یه نی نیه 5/1 ساله ست اینقده ناسههههههه خیلی ام شیرین زبونه مثلا به

نینی گفتن برو پیش دایی بهد نینی قیافه ی غمگین به خودش گرفته گفته نمیخوام دایی دوسم نداله

(هی دایی واسه چی دوسش نداری؟ نی نی دچار کمبود محبت شده از بس در اتاقتو بستی و درس خوندی بسه خوردی کتابارو)

یا مثلا یه پسر بچه ی 5-4 ساله از فامیلای آقایی , داشته واسه جمع تعریف میکرده که می خواستیم بریم

شهر بازی ولی بسته بود باز این نی نی شیطونه با لحن خیلی خیلیی دلداری دهنده گفته : "واییییییییی

چلا عدیدم؟  " (عدیدم همون عزیزم میباشد : فرهنگ لغت جدید) آخه وروجکککک تو این چیزارو

از کجا میفهمی

یا یه شب همه خوابیده بودن آقایی می خواسته بره تو حیاط واسه اینکه بقیه بیدار نشن چراغ گوشیشو

روشن می کنه و میره سمت در که یهووووو یه صدایی از پشت سرش داد میزنه : "وایییییییی اراق قوه مو

بده(الف با کسره_اراق قوه همون چراغ قوه میباشد عزیزان) و آقاییه عزیزه بنده چند متر آنورتر میپره از

ترسنی نی جون چی کار کردی؟ آخه نصفه شب آقاییه منو تعقیب میکنی واسه چی؟به جان

خودم کار خلاف نمیکنه . من آقاییمو میخوامممممم این نی نی سعی در جلب توجه هه آقاییو داره تازشم

شبام میره دنبالشاصن ما شدیدا ناناحت میباشیم

پ.ن 1: امروز یه ذره برف بارید اینجا واییییییییی چه حالی داد پشت پنجره همش داشتم نگاه میکردم ولی زود

تموم شد پارسال که بی سابقه ترین ریزش برف رو داشتیم آدم برفیه خودمو آقایی رو ساختم می خوام این

روزا عسکشو بزارم نانازی بانو,طنین جونم به کمکتون نیاز دارم چطوری عسکارو تو یه صفحه ی جدا بزارم؟

پ.ن 2 : واسه آقاییم دعا کنین امتحاناشو خوب بده 

به آقایی نوشت : یه موقع فکر نکنی دل من واست تنگ نمیشه

فکر نکنی اگه بری زندگی بی رنگ نمی شه

حتی اگه دلت نخواد اسم تو , توی قلب منه

چهره ی تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  تو این چند روزه یه اتفاقی واسه آقایی تو دانشگاهشون افتاد که من خیلی ناناحت شدم و هی غر زدم و

آقایی هی گفت : قلبونت بلم چلا خودتو اذیت می تونی اینطولی نیس که فک می کنی

دیروز داشتیم درباره همین مسئله به هم sms میدادیم که یهو پیام هام دلیورد نشد چند دقیقه بهد آقایی زنگ

زد(صداش مث اون بچه هایی که سعی در مظلوم نمایی دارن,چشاشم مث گربه ی چکمه پوشه شرک)

می گم:چی شد؟ شارژت تموم شد؟       می گه:سلام (تازه یادم میاد سلام ندادم) نه

من : پس چی شد؟        می گه : (با اوج مظلومی بخونین لوفا  ) می دونی آنتنم رفت یه لحظه ,

منم سیم کارتو در آوردم یه کم خم و راستش کردم بهد دوباره گذاشتم که erorr داد سوخت

می دونین چرا میگم با مظلومی حرف می زد؟چون خودش میدونه که من حساسم به این مسائل و

وقتی با یه چیزی خاطره دارم خیلی برام سخته فراموش کردنش

ناراحت بودم واسه همین ترجیح دادم حرف نزنم حرف می زد که فراموش کنم بعد که دید نمی شه خدافسی

کرد ولی من هنوز تو فکر سیم کارته سوخته بودم و یه بغض به سنگینیه همه غصه هام رفت کز کرد گوشه ی

گلوم و یهو ترکید و من هق هق گریه می کردمو آقایی هاج و واج می پرسید چی شده؟ 

فدای آقاییه مهلبونم بشم که هرچی گفتم قطع کن قطع نکرد تا آروم شم  

بهد که آروم شدم خدافسی کردیم و یه ذره درس خوندم و چند لحظه بهدترش آقایی sms داد و گفت یه ذره

ور رفتم و درست شد وای اینقده خوشحال شدم خدا جونممم میسی که شادم کردی

پ.ن 1: دلم یه آپ گندههههه میخواست ولی نیدونم چلا چند وقته حس نوشتنم باهام قهله ناجوررر

پ.ن 2: دیده یواش یواش حضورم در وب کمرنگ تر می شه شاید ماهی یه بار,بر من خرده نگیرین لوفا

تقصیر سازمان سنجشه خو

الهی نوشت : خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم ....

خدایا کمکم کن تا در عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ....

خدایا کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم ....

و راز عشق را در گوشش سر دهم ....

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ....

                               نازنینم دوستت دارم از دیروز تا تمام فرداها

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  سلاممممممممم چه زود برگشتم ها؟Helloبابام طاقت نیاورد آخه هر لحظه امکان داشت مریضاش یا

منشیش زنگ بزنن خونه (بابام رادیولوژیسته و همیشه ام در دسترس نیس)واسه همین خوشبختانه تلفنمون وصل شدهشما که خوبین نه؟من؟زیاد خوب نیستم دلم واسه آقاییم تنگ شدهیه وقت فک

نکنین قهریمااااامتحانای ترم آقایی چند هفته ی دیگه شروع میشه و از الان داره می خونه منم سعی

می کنم مزاحم درساش نشم  خودمم که این روزا اصن خوب درس نمی خونم راضی نیستم از روند کار

دیگه خسته شدم از کتابام  دلم می خواد همشونو آتیش بزنم انگار موقع تقسیم اراده,خدا به من

نرسونده هیچی آخه واقعا اراده ام ضعیفهزود خسته میشم رو در و دیوار اتاقم پره از این جمله های

تاکیدیه مثبت مامان خانوم می گه انگار تو برعکس همه ی آدماییاین جمله ها به جا اینکه قویترت کنه

داره ضعیفت میکنه واقعا همینطوره چقد احساس ضعف میکنم دلم میخواد فقط کتاب بخونم الان دارم در کنار

درس کتاب سینوهه رو میخونم(به آقایی نگینااا پوستمو می کنه)یه بار اول دبیرستان که بودم خونده

بودمش ولی نمی دونم چرا یهو نیاز شدید به این کتاب پیدا کردمچون کتاب تو مطب بابا بود گفتم جلد

اولشو بیاره به خیال خودم اگه هر روز 20 صفحه بخونم که به درسم لطمه نزنه با این حساب جلد اولش 25

روز طول می کشه و هنوز هنوزا به جلد دوم نیازی پیدا نمی کنمولی از اونجایی که این فکر فقط تو

خیالم بود همون روز اول تمومش کردمحالا مث خ.رررررر تو گل موندم که چطوری به بابا بگم جلد دومشو

بیاره

آقایی هم همش می گه : بجنب دیگه وقت ندارییییییییی!! منم استرس میگیرم ناجور کسی نیس

بهم امید بده آیا؟دلم واسه آقایی یه ذره شده دلم میخواد یه روز از صبح تا شب باهاش حرف بزنم من که خسته نمیشم ولی آقایی رو نمیدونم؟

پریروز که با آقایی حرف میزدم بهش گفتم:دوس دارم تو خونمون از اون آب نماهای بزرگ که چند تا فرشته ی

کوشولو با کوزه هاشون آب میریزن داشته باشیم  ولی آقایی گفت خیلی پرسروصداست  

_نه خیرم هیچم پرسروصدا نیستازشم همیشه که به برق نمی زنیمش که صدا بده تازشم تو نباید رو

حرف من حرف بزنیدفعه آخرت باشه ها!!

گفت که واسم چند تا عسکه نینی گرفته از اینترنت منم که خودمو گرفته بودم گفتم نمیخوام خودم دارم

ولی الان پشیمونم من عسکامو می خوامممممم!

آقایی جونم گفت که چرا من بهش نمی گم گلم؟  منم گفتم آخه تو گل نیستی که  تو خاره روی

گلی بهد گفت ای نامرد!!! منم گفتم که نقش خار خیلی مهمتر از گله چون وظیفه ی حفاظت از گیاهو

بر عهده داره و هیچم با ظاهرش گول نمی زنه ولی من همینجا جلو این همه شاهد می گم که من

حاضرم جامو عوض کنم و تو بشی گل و من خار ولی در اونصورت من باید همش امر و نهی کنمااا  

خو چی می گی؟ قبول گلم؟

خیلی خانوم بدی شدمچقد آقایی تحملم می کنه! بهونه گیر شدم آخه همش فک می کنم آقایی به

حرفم گوش نمی ده خدا پس کی ما پیش هم خواهیم بود که این سوء تفاهما حل شه؟

پ.ن 1 : ببخشید که خیلی طولانی شد می بخشید دیگه؟ جبران غیبتا بود هنوزم می خواستم بنویسم ولی

میگرنم گرفته نمی تونم دیگه

به آقایی نوشت : مهربونم توی قلبم خونه کردی , تو منو دیوونه کردی!

                                        گلم با یاد تو نفس می کشم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  ل.ع.ن.ت به این بلاگفااااااااااااااااااعصابمو به هم ریخته واسه چی شکلکام به هم میریزه؟

دوست جونام شمام وبو باز می کنی اسمایلی ها نمی آد؟

تلفن خونمون قطع شده من یه مدت نیستم بدی که ندیدین خوبی دیدین حلالمون کنین

شاید آقایی در نبودم بیاد بنویسه ولی اونم شایدددددددددمی دونین که  آقا کوچولو امتحان داره یهنی تازه داره امتاناشو شروع میشه واسه همین نمی تونه بیاد

من دلم گرفته که نمی تونم بیام پیشتون ولی زیاد نگران نباشینااااااا میام کافی نت سر میزنم به همتونآقایی الان باهام قهله  چی کال تونم؟

پ.ن ۱ :دوستای گلم دلم واسه همتون تنگ می شه به یادتون هستم  

شکوه نوشت به آقایی :چلا همش اذیتم میتونی؟دیده دوسم ندالی؟ولی من دومست دالممممم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی