تبليغاتX
همیشه با تو
 
 
 
چقدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
   
  *داداش كوچيكه مي گه: تو مبتلا به يه نوع بيماريه انزواطلبي شدي. مي گم: چي؟!! مي گه: نميدونم دقيقا اسمش چي بود ولي همين الان يه جناب دكتري توي تي وي مي گفت تو مبتلا به اين بيماري اي. مي گم: عجب!! خوب حالا چي چي هست اين انزواطلبي؟ افسردگيه؟ مي گه: not exactly ولي افسردگي هم جزو علائمشه. مي گم‌: اوه ه ه ه ه تازه افسردگي يكي از علائمشه؟ پس من چه بيماريه خطرناكي دارم ديگه؟ مي گه: آره متاسفم تو همه ي علائمشو داري و كاري هم از دست من برنمياد...

**آبريزش بيني دارم. مامي ميگه: داري سرما ميخوري؟ ميگم: نمي دونم. ميگه: گريه كردي؟ ميگم: واااااا نه, چرا گريه كنم الان؟ ميگه: چه ميدونم گاهي يه چيزايي واسه گريه كردن پيدا ميشه ديگه. ميگم: نه بابا الان هيچ چيزي واسه گريه كردن ندارم و حوصله شم ندارم. ميگه: پس داري سرما ميخوري!! ميگم: probably . يهو ميگه: تورو خدا كپسول زياد بخور پس پيشگيري شه...

***اصولا همه از سرماخوردگياي من فراري ان. چرا؟ الان مي گم وايسا. اولا خيلي طولانيه...شده كل فصل رو هم مريض باشم. دوما همه رو مبتلا مي كنه. هيچكس هم نمي تونه قسر در بره. به اين صورت كه يه دور همه اهل خونه دونه دونه مريض ميشن و خوب ميشن بعد من هم چنان مريضم بعد دوباره همه دونه دونه مريض ميشن و خوب ميشن و من بازم مريضم و دوباره....سوما با ناله هاي فراوانم همراهه, يعني اگه به درجه ي فوق وحشتناك بيماري برسم هم گريه مي كنم هم ناله مي كنم. مثلا پاييز امسال يه روز خاله م و شوهرخاله م كه يه آقاي خيلي مباديه آداب و محترميه اومدن خونه مون. هم زمان دخترخاله ي قرتيمم مهمونمون بود و خيلي خيلي بدشانسانه هم من سرما خورده بودم. دخيه خاله هم كه از همه جا بي خبر واسه غروب با چنتا از دوستاي مشتركمون توي يكي از كافه هاي نهارخوران قرار گذاشته بود كه بريم هوايي بخوريم و قليوني و بگو بخندي و اينا...منم كه رسم مهمون نوازي گريبانگيرم شد و چاره اي نداشتم جز قبول اين برنامه. حالا نهارخوران كجاست؟ يه منطقه اي از شهر كه پر از كوه و جنگل و سرد سرد سرده...جاتون خالي خيليييييي خوش گذشت ولي برگشتني يه جنازه واقعي بودم. صدام كه رسما با حنجره م خدافظي كرد و رفت كه بياد. حالمم به همون درجه ي فوق بدش نزديك بود و نتيجه اين شد كه نشستم وسط مهموني و جلوي شوهرخاله م كه خيلي هم رودربايسي دارم باهاش زار زار گريه كردم. ايشون هم طفلكي مونده بودن حرف بزنن حرف نزنن؟ 

****اين روزها درد داشتن و فقط با مسكن هاي قوي آروم شدن احساس فوق العاده بديه. فكر كردن به حرفاي پزشك معالجم كه گفت احتمال داره اون عضوي از بدنم كه دچار آسيب شده خود به خود ترميم نشه و نياز به جراحيه پيوند داشته باشه واقعا آزاردهنده س ولي عشق و محبت و توجه اي كه خونواده م بهم نشون ميدن تحمل همه ي اين هارو آسونتر مي كنه و من اميد دارم كه خودش ترميم بشه و اصلا وقتي همه ي موراد مراقبت رو مو به مو اجرا مي كنم چه دليلي وجود داره كه ترميم نشه؟ اصلا مگه دست خودشه كه نشه؟ اصلا مگه شهر هرته؟ والا...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

چند وقتیه یه پیشیه گوگولی و شیطون راس ساعت هشت شب پشت در واحدمون میومیو می کنه و منتظر میایسته تا براش غذا ببریم. ما هم که عاشقهههههههه گربه, اینه که با روی باز و آغوش گرم پذیرای حضورش شدیم و حالا اینقد بهش عادت کردیم که هرشب انتظار اومدنشو می کشیم.

پیشی جون یه خانوم باشخصیته که اول آروم میومیو میکنه و بعد منتظر میشه تا درو براش باز کنیم. گاهی شک می کنیم که صداشو شنیدیم. واسه همین بلند صداش می کنیم و می گیم پیشیییییی؟؟ اونم خیلی شیک میگه میووووو...یهنی بهلههه؟ بعدشم که درو باز می کنیم نمیاد خونه چون می دونه اومدنش توی خونه ی آپارتمانی درست نیست. خودش خرامان خرامان از پله ها میره پایین و ما هم دنبالش. یه گوشه ای کنار باغچه میشینه که غذاشو بزاریم اونجا و بعد می خوره و تشکر میکنه و می ره تا فردا...

این پیشی خانوم ما از امروز به بعد اسم داره. از اونجایی که رنگش سفید و حناییه, تصمیم گرفتیم اسمشو بزاریم حنا. تازه حنا خانوم حامله ام هست که خوب یعنی اینکه باید بیشتر بهش برسیم. مامان خانومم لطف می کنن هر روز که غذا می پزن اول غذای حنا خانومو جدا می زارن. خوب هرچی باشه ایشون یه بار مهم و باارزشیو حمل می کنن و پارتی بازی و اینا دیگه...

پیشی جون یه خورده لوسم تشریف دارن. هر غذایی به مذاقشون خوش نمیاد. تا الان که فقط به گوشت علاقه ی وافر نشون دادن و البته امروز شیر هم دوست داشت خیلی زیاد ولی برنج و نون نمی خوره. قدیما یه پیشی به اسم میشل داشتیم که اون کاملا توی خونه مون زندگی می کرد. یادمه میشل همه چی می خورد و عاشق این بود که صبح ها که بابام می رفت نونوایی تا دم در بدرقه ش کنه و همونجا منتظر بشینه تا بابام موقع برگشت براش نون داغ ریز کنه ولی حنا اینطوری نیست.میگم که حنا شاهانه زندگی می کنه اونم تو این دوره و زمونه...

داداشم گاهی بدجنس میشه و میشل و حنارو با هم مقایسه می کنه. آخرشم به این نتیجه می رسه که میشل از لحاظ قیافه توی گربه ها خیلی سر بود. رنگش سفید و خاکستری بود با چشمای درشت به رنگ سبز روشن و فوق العاده براق. هیکلش از همه لحاظ تناسب داشت. یعنی یه طوری بود که سرش به تنش می خورد یا تنش به سرش می اومد. در واقع اندازه ی اندام های بدنش با هم جفت و جور و متناسب بود ولی حنا خانوم یه خورده سرش کوشولوهه و بدنش بزرگتره البته احتمال داره به خاطر بارداری جثه ش بزرگتر شده باشه و سرش کوشولو مونده باشه؟!! با این حال حنا هرجوری که باشه وجودش واسمون عزیزه...

چند شب پیش قصد داشتیم بریم مهمونی و نگران این بودیم که حنا پشت در گشنه بمونه. انگار تله پاتی با گربه هم ممکنه ها. چون اون شب زودتر از همیشه اومد و غذاشو خورد و تشکر کرد و رفت. یه شبم هوا بارونی بود. طبق معمول همیشه از پله ها رفت پایین ولی کنار باغچه ننشست و رفت زیر ماشین و گفت که غذامو بزارین اینجا لطفا...

خلاصه که حنا گربه ی خیلی باهوشیه و شیرین و خیلی اهلی. چون اصولا گربه های دیگه زیاد نزدیک آدما نمیان. نمی دونم اولین بار چطوری اومد دم خونه مون و حالا هر شب چطوری توی این شهرک بزرگ و بین اینهمه خونه های یک شکل و سر یه ساعت مشخص سر می رسه و روزیشو به واسطه ی ما دریافت می کنه. اینجاست که دوباره و صدباره به این جمله ی معروف می رسم که " خدا روزی رسانه " و اگه بخواد روزیه یه گربه ی باردارو برسونه کاری می کنه مهرش بیافته به دل خیلیامون و مارو واسطه ی روزی رسوندنش قرار می ده و این به نظر من یه لطف و فرصت بزرگ و گرانبهاییه که به ما آدم ها داده می شه تا "انسان بودن"رو توی این روزهای سنگی و ماشینی تجربه کنیم. کاش از کنار این مهرهایی که یهو توی دلامون میافته و احساسش می کنیم ساده نگذریم...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

فکر کن صبح یه روز بارونی به جای اینکه کنار بخاری زیر پتوی گرم و نرمت مچاله بشی و هفت پادشاهو خواب ببینی مجبور باشی توی یه اتاق سرد و یخچالی بشینی درس بخونی با وجود اینکه شب گذشته فقط چهار ساعت تونستی چشماتو رو هم بزاری و  به شدت کمبود خوابو احساس می کنی...

هم چنان که به صدای ملایم شرشر بارون گوش میدی گاهی پلک هات سنگین میشه ولی مصرانه سعی داری حواستو جمع کنی و صبح خروس خون بیدار شدنتو حیف نکنی و موفق هم میشی و سخت درگیر مباحث درسی هستی که جنب و جوش بیرون اتاق خبر از بیداریه اهل خونه رو میده...

پا میشی به بهونه ی استراحت سروگوشی آب بدی و به به عجب شانسی که وسط یه بحث داغ و روز هم وارد میشی و این بار به بهونه ی صبحونه خوردن میشینی پای صحبت های اهل خونه که دو نفر بیشترم نیستن...از اونجایی که هیچوقت خدا نمیتونی در مورد هیچ مسئله ای اظهار نظر نکنی اینه که با جملات پربار و گوهربارت حسابی مستفیضشون میکنی...

بعده حدود یه ربع متوجه می شی برادر عزیز به یه مشکل کوچولوی عاطفی برخوردن و خوب تا جایی که در توانته یا در واقع تا جایی که برادرجان در توانشه که بشنوه حرف میزنی و نظریات قلمبه سلمبه میدی و بعدش که جناب پا میشن میرن تازه با مامان خانومت میشینی به تفسیر خبر و اینا...

یه نگاه به ساعت میندازی و میبینی ای دل غافل یک ساعت گذشته, سریعا بلند میشی و روونه ی اتاق سرد و یخچالیت می شی باز. این بار اما با هوشیاری و حواس جمعی و تمرکزکامل شروع به خوندن می کنی که یهووووووو صدای بلند آهنگ رشته ی تمرکزحواستو پاره میکنه...

غرق آهنگ میشی و بعده سه چهار دقیقه که بالاخره تموم میشه یه آه از سر آسودگی میکشی و دوباره شروع به خوندن میکنی ولی هم چنان تمرکز نداری. چرا؟ چون همون آهنگ دوباره تکرار میشه با صدای بلند و این ماجرا تا دفعه سوم و چهارم و پنجم و.... ادامه داره. این هم از مضرات فلش و آهنگ ضبط کردن و ایناست دیگه...

نگاهت به توضیحات کتاب قفل شده ولی این فرمول های لعنتی توی سربرو نیستن که نیستن. فکر می کنی شاید مشکل از فرمولاست اینه که بیخیالشون میشی و شروع به خوندن حفظیات کتاب می کنی:" مادام کوری و همسرش پی یر کوری نشان دادند که واکنش های شیمیایی توانایی مواد پرتوزا را به نشر پرتوهای....."

ده بار یه جمله ی کوتاهو تکرار می کنی تا بلکه مطمئن شی توی حافظه ی بلند مدتت تثبیت شده اما داری تلاش بیهوده میکنی.در همین حین که خواننده هه همچنان در حال خوندنه می فهمی که عجب این ترانه به دلت نشسته و توی مغزت ثبت شده و آهنگو حفظ شدی: " آتیشم, خاکسترم کن...تو آغوشت پرپرم کن...دوستت دارم باورم کن..."

فکر کن تو این شرایط چاره ی دیگه ای جز این داری که کتابو پرت کنی یه گوشه و بشینی با خیال راحت آهنگتو گوش بدی ؟!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  گاهی یه اتفاقایی توی زندگیت میافتن که تورو به تفکرات عمیقتری راجع به دوستان پیرامونت و در موارد فوق عمیقتر کلا راجع به پدیده ای به نام انسان وا می دارن. احتمالا هر کدوم از ماها هر روز با این قبیل اتفاقا سروکار داریم و اکثر مواقع تند از کنارشون رد میشیم و گاهی هم خیلی اتفاقی می شینیم و با صددرصد تمرکزمون لحظه ای رو به فکر کردن حول این مسائل اختصاص میدیم و چه بسا ممکنه این افکار نتایجی در پی داشته باشه که مارو حداقل برای مدتی از هم بپاشونه....احتمالا همون بی خیال بودن علاج درد که نه ولی بهترین مسکنه....

و اما ماجرایی که باعث از هم پاشیدگیه سلول های عصبیه مغزم حداقل برای مدتی کوتاه شد از این قرار بود که خبر رسید در جمع هفت, هشت نفره ی به ظاهر دوستانه ای که نصف بیشترشان را به اسم هم نمی شناسم و دو, سه نفر باقی مانده را سرجمع شاید سه بار دیدمشان نقل مجلس گشته ام و موضوع صحبتشان هم پیرامون این حقیقت می چرخیده که آیا می دانستید بنده که به قول خودشان اینهمه مظلوم و مثبت به نظر می رسیده ام با شخصی از جنس مخالف برای فلان مدت دوست بوده ام و صحبت هایی از همین جنس...و از قضا این حرف ها به همان جمع هم ختم نشده و دهان به دهان نقل شده تا به گوش یکی از آشنایان رسیده که ایشان هم کوتاهی نکرده و فورا مرا سرزنش کردند که به چه انسان هایی اعتماد کردم؟

و من هم با چشمان گشاد شده و انگشت به دهان مانده فکر میکردم که سررشته ی کلاف از کجا در رفت؟ آخر اصولا اینقدر در زندگی اعتماد کرده ام و اعتماد می کنم که حالا نمی دونم کدوم یکی از این اعتمادها به جا نبوده و آیا تقصیر از جانب آنهاست یا من که اعتماد کرده ام و رازدلم را گفته ام؟ 

این در حالیست که مدت ها فکری در سرم پرسه می زند که حقیقتی به نام راز وجود ندارد یا اگر دارد همان است که فقط خودت می دانی و بس و اگر یک نفر هم از آن مطلع شد دیگر اسمش راز نیست. حال وقتی خود پرده از راز برداشته ام آیا می توانم انتظار داشته باشم که شخص دوم پرده از راز برندارد؟ بالاخره گفته اند هر سینه ای یک گنجایشی دارد...

البته که مسلم است وقتی خودم نتوانسته ام اعتماد خودم را جلب کنم چطور از دیگران انتظار می رود که...؟ اینجور مواقع هاست که می گویم پس دوست به چه دردی می خورد؟ و اصولا سنگ صبور کاربردی هم دارد؟ و اینکه درد و دل و سبک شدن چیست اگر قرار باشد همه ی مسائل را در سینه ی خود حفظ کنم؟!!

جدیدا سوالای توی سرم تکثیر میشن آنهم نه از راه میتوز بلکه از طریق تقسیم میوز که یک سوال به چهار سوال تبدیل میشود و آن چهار سوال هم به شانزده سوال و این روند همچنان ادامه دارد تا اینکه به نتیجه میرسم گاهی دنبال جواب بودن بیهوده ترین کار ممکنه...

و ختم کلام اینکه اعتماد خیلی خوبه البته به جا و درستش....تصور میکنم اگه قرار بود به همه با چشم بدبینی نگاه کنم و بی اعتماد باشم چه زندگیه زشت و بی معنایی داشتم....

پ.ن : ولی خداییش خیلی دوست دارم بدونم اینکه من تو این سالها چطور زندگی کردم چه جذابیتی برای جمعی که نصف بیشترشون منو به اسم هم نمی شناسند و دو, سه نفر باقی مانده هم سرجمع سه بار منو دیدند داشت؟ آیا واقعا بعضیا اینقدر بیکارن؟ اگر یکی از اون عزیزان بتونه پاسخ شایسته ای بهم بده که قانعم کنه قول میدم خودم میرم توی همون جمع و یه اتفاقایی از زندگیم تعریف میکنم که دهنشون باز بمونه از حیرت و شگفتی....


 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  امشب اولین شبیه که بی تو برای سحر آماده میشیم بابا. تو الان کجایی؟ حالت خوبه؟ دلت واسه ی ما تنگ میشه؟ بهمون فکر میکنی بابا؟

امشب مسئولیت همیشگیه تو افتاد رو دوش من. واسه اولین بار تو تموم این سالها سیب زمینیای سحریو من پوست کندم و هنوز تا نوبت پیاز خیلی مونده بود که اشک هام عجله کردن و سرریز شدن. پوست می کندم و گریه می کردم و فکر میکردم و خاطرات سالهای گذشته رو مرور می کردم و تصور می کردم تو الان چی کار میکردی؟ ما خواب بودیم و تو توی آشپزخونه در حالیکه عینک کائوچوییه مستطیلت چشمای قشنگ میشی رنگتو قاب گرفته و به صدای ملایم رادیو گوش میدی به مامان کمک میکنی و در آخر وقتی کاملا سفره رو پهن کردی آروم چندین بار صدامون میکنی. امشب بیدارم بابا. با یه بار صدا کردنت سریع میام کنارت...

بابا امشب جهانمم نیست ولی حداقل میدونم اون یه گوشه ای همین دور و ورا نفس میکشه و خیالم راحته. میدونم امشب واسه سحر بیدار میشه و سحری میخوره. روزه میگیره یا نمیگیره خیالم راحته. تو چی بابا؟ امشب کجایی؟ یعنی خدا اجازه میده امشب همین حوالی باشی؟ مثل نسیم از کنارم رد بشی و صدام کنی؟ نمی شنوم اما حس میکنم. حس میکنم اینجایی درست همین لحظه نگام میکنی. آه بابا ببخشید که خودکار آبیه قشنگتو برداشتم با اینکه عهد کردم با هیچ کدوم خودکارات ننویسم که تا آخرین لحظه ی عمرم جوهر داشته باشن و نبینم جوهرشون مثل ضربان قلبت قطع بشه بابا. امشب کمکم کن که بغضم به روی صفحه ی سفید خالی بشه...

امشب میخواستم با یه نفر درد و دل کنم بابا ولی دیدم هرکسی یه مشکلی داره. چرا باید ناراحتیامو بزارم رو شونه های یکی دیگه؟ من خیلی وقته تصمیم گرفتم رو پاهای خودم وایستم و دلتنگیا و اشکام فقط مال خلوت خودم باشه و بس...

امشب همه به یادت بغض داشتیم بابا. بغضی که تا ابد توی گلو و روی دلامون سنگینی میکنه. همه به یادت گریه کردیم و حسرت خوردیم که کاش بودی. مامان میگه کاملا حس میکنه کنارشی توی آشپزخونه سر سفره همه جا...منم کاملا حس میکنم کنارمون نشستی و باهامون حرف میزنی. ببخش بابا اگه صداتو نمی شنوم....

جای خالیت هر روز و همیشه همه جای خونه فریاد میزنه. خیلی دلتنگتم بابا....

خدا جونم به برکت این ماه زیبا و مهربونت بابامو وارث بهترین جای بهشتت کن...آمین...

باباجونم دوستت دارم. روحت شاد و قرین آرامش باد

                                                                          دنیای تو....

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

                                   غرق غم دلم به سینه می طپد

                                   با تو بی قرار و بی تو بی قرار

                                   وای از آن دمی که بی خبر ز من

                                   برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سرنهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

                                   شادی و غم منی بحیرتم

                                   خواهم از تو....در تو آورم پناه

                                   موج وحشتم که بی خبر ز خویش

                                   گشته ام اسیر جذبه های ماه 

گفتی از تو بگسلم....دریغ و درد

رشته ی وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

                                    دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

                                    وه....مگر به خواب ها ببینمت

                                    غنچه نیستی که مست اشتیاق

                                    خیزم وز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند....بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

 

                                                                                              فروغ فرخ زاد...

پ.ن ۱: اومدم که از نو شروع کنم...!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
 

 

هوای دلم بارانی ست. من زیر شرشر آسمان دلم خیسم. این روزهای بی تو بودن تمام انرژی مرا گرفته اند.

دارم سعی  میکنم درس بخوانم ولی کودک بازیگوش ذهنم به رویای خیال تو سرک می کشد.

من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم.... مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را.... دیگر نمی دانم شادی چه

طعمی دارد!

چشم هایم را می بندم و به خاطره های شیرینی که با هم ساختیم فکر می کنم.

یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خورد با این کار....

اما... فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم و دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست...

کاشکی الان این جا رو به روی من نشسته بودی و به حرف های دلم گوش می کردی... اشکالی ندارد.

می توانی این سطرها را بخوانی. فقط لطفا رنگ لهجه ام را فراموش نکن: بنفش یاسی خیس!

نمی دانم چرا این باران دست از سر من بر نمی دارد...

دلم از دنیای سنگی گرفته. دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم. دارم با راز و نیازهای عاشقانه در

دل سیاهی های شبانه بیگانه می شوم. این بیگانگی بزرگترین فاجعه ی زندگی من است... البته بعد از

فاجعه ی دور بودن تو...

کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد...!

دلم برای بوسه های خوش طعمت تنگ شده عزیز روزهای زندگی...

می بینی؟ سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید به خود گرفته اند...!

تمام واژه هایم بارانی ست و من زیر شرشر این باران خیسم!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  از دو قدمی مرگ می آیم. نپرسید چرا و چگونه؟ چون خود هم نمیدانم چه شد؟ مغزم به جاهای باریک قد نمی دهد اگر هم بدهد من نمیخواهم صحنه ها بار دیگر تکرار شوند. 

نگرانم نشوید. همین که می نویسم یعنی سر و مر و گنده در خدمتتان می باشم. حداقل جسم را تضمین می کنم با روح چه کار داریم؟ دیگر در این زمانه دل خوش سیری چند؟

تایپ که می کنم  سر انگشتانم می سوزند. کف دست هایم زخمی, پاها و دست هایم زخمی, چشم هایم زخمی, دل و روحم زخمی, سر و مغزم زخمی, درد را در تک تک سلول های بدنم حس می کنم و عجز و ناتوانی را اما من سالم و زنده اینجا می نویسم. می نویسم از رنجی که می برم و این یعنی حتی مرگ هم مرا نخواست.

احساس عجیبی ست. بینابین هستی و نیستی معلق مانده ام. زندگی مرا سوی مرگ هل می دهد و مرگ مرا به زندگی پاس می دهد. بین این دو گیر کرده ام...

روحم مرده و احساسم, احساسی که از قلبم چیکه می کرد خشکیده اما قلبم هنوز می زند. نفسم هنوز عادت دارد برود و بیاید و مرا حسرت به دل بگذارد که یک بار برود و و دیگر نیاید...

مرگ برایم چون طعم خوش شرابی ست که سرمستم می کند. شرابی که تا ته سر می کشم و عقل و هوش از کف می دهم. روحم از جسم خاکی و دورنگی ها جدا می شود و پر می زنم به سوی یک رنگیه آسمان. خاطره ها را پشت سر جا می گذارم و یک لبخند تلخ حواله می کنم سوی جاذبه ی چشم های عزیزی که هیچ گاه نخواست یا نتوانست که درک کند وسعت تنهایی هایم را...

و زندگی برایم چون قفسی تنگ و تاریک است که انسان هایش از خون هم تغذیه می کنند و مهربانی ها را به نیشخندی جواب می دهند و با دروغ به جاهای بالا می رسند و اسمش را عدالت می نامند و اگر جرات کردی و حرفی به میان آوردی در تاریکی سر به نیستت می کنند و جسمت را سخاوتمندانه تقدیم کرم های خاکی می کنند. حداقل به فکر کرم ها هستند تا از گشنگی نمیرند...

شنیده اید که همیشه درد کسی که می داند از درد کسی که نمی داند سخت تر است؟ و حال من مثال همان حالی ست که همه چیز را می داند اما نمی خواهد از لاک غمش بیرون بیاید و تنهایی را بیشتر از سر و کله زدن با نامهربانان دوست می دارد.

می دانم که زندگی خیلی بیشتر از اینهایی که نوشته ام ارزش دارد و من با هدف والایی پا روی این کره ی خاکی گذاشته ام. تا پایان یافتن این هدف راه درازی دارم و هنوز هیچ کاری نکرده ام تا خود را و هدفم را بشناسم. نمی خواهم ادعایی کنم هنوز حتی خدایم را هم آنگونه که شایسته ی شناختن است نمی شناسم...

از پذیرش هر گونه نصیحت معذوریم چون خود می دانیم که زندگی زیباست زندگی پر از رنگ هاست. زندگی پر از حضور خدا در تک تک ثانیه هاست...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  ۲ روزه که خوب می خوانیم. تازه شدیم شکل آن دخترک دوست هری پاتر, اسمش چه بود؟ ها هرمیون گرنجر. هرچند از دوران دبیرستان هرمیون صدایمان می کردند و هر چقدر به درگاه دوستان عزیزتر از جان سارینا و ملکه جان التماس می کردیم که به قربان قد و بالایتان یه نگاه دوباره به ما بیندازید شکل و شمایلمان بیشتر به هری پاتر می خورد ها, ولی هیچ افاقه ای نداشت که نداشت. انگار مرغ آنان فقط یک پا داشت.

این روزها آقایمان هم خوب آقایی شده هی چپ و راست به قربانمان می روند و ما هم خوب قند که چه عرض کنیم کله قند در دلمان آب می کنیم. هر چند این وسط ها سواستفاده هایی کرده و قول هایی ازمان می گیرند بلانسبت خ.ر که نیستیم می فهمیم ولی به همان دلایل کله قندی که گفته شد به روی مبارک نمی آوریم بالاخره جبران محبتی چیزی گفتند...

جدیدا شدیدا افتاده ایم روی دنده ی ورق زدن خاطرات. دلمان می خواهد هر چیز شیرینی  که تهه دلمان را قلقلک داد در این خانه ثبت شود تا ده سال دیگر با خواندنش بر دل بی غممان بخندیم و شاید در میان خنده هوس کردیم چند قطره ای هم اشک بریزیم...

حدود دو سه هفته ی پیش باران شدیدی به باریدن گرفت. اینجا شمال است صدای جمهوری گرگان که اکثرا هم بارانی است درست مثل همین لحظه که به صدای قطره های پشت پنجره ی اتاقم گوش فرا داده ام...

احساسات پروانه ای مان قلمبه شده و انگشتانمان تق تق شماره ی یک نفر را به طور خودکار می گرفت. برای کامل شدن تمام این حس ها خود را کشان کشان به کنار پنجره رسانده و در حال حرف زدن بودیم.

ملودی بی کلام باران و هوای دل انگیز و نم خورده ی بیرون تمام حس های قشنگو به دل و صدایمان منتقل کرده بود که ناگاه حرفی از دهانمان خارج شد که به دنبالش عکس العمل عزیز پشت خطمان چون پتکی بر آرامش ساختگی مان فرود آمد...

نمی دانیم چطور گفتیم که آقایی ما در حال دید زدن بیرون بودیم که متوجه شدیم یک عدد آقای محترم از نوع همسایه ی رو به رویی در حال دید زدن بنده بودند و همین جمله کافی بود برای جلز و ولز دادن عزیزمان و برهم خوردن سمفونیه شر شر بارون...

البته از شما چه پنهان بسی خوشحال شدیم که آقایمان دوست ندارند کسی خانومشان را دید بزنند آنهم با موهای پریشان روی شانه ها...

چه کنیم خانوم ایرانی هستیم. خوشمان می آید. غیرت را دوست می داریم هر چند گاهی دست و پایمان را بد می گیرد و راه فراری هم ندارد...

پ.ن ۱: آقاییم تنها قولی که میخواست ازم بگیره این بود که از این به بعد بترکونم و بخونم...

پ.ن ۲: واقعا خجالت آوره. خیلی کم کار شده ام. سعی میکنم زود به زود بنویسم. این بار قول قول قول زنونه...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  به قول سامان گلریز بهونه ی امروز با شما بودن خاطره ایه که زمانش برمیگرده به ۳۱ مرداد سال ۸۷ یعنی

پارسال...

روز ۳۰ مرداد من و آقایی شدیدا با هم بحث کردیم و خیلی دلخور بودیم. روز بعدش هم یعنی ۳۱ ام مرداد تولد

آقایی بود و باید تا اون موقع یه جوری همه چیو راست و ریس میکردم و حداقل مصلحتی آشتی میکردم. آخه

مگه چن روز در سال متولد می شیم؟

خلاصه شب ۳۰ مرداد به آقایی زنگ زدم. حس کردم آقایی یه خورده مهلبونانه حرف میزنه(گفتم یه خورده نه

خیلیییییییییییییییییی) هر چند لحظه یه بار هم سکوت میکرد انگار که منتظر جمله ای از جانب من بود ولی من

بی خبر از همه جا از هر دری حرف می زدم الا...

شب قبل خواب تایمر گوشیو روی ساعت ۵ کوک کردم. صبح با صدای ناهنجار زنگ ساعت بیدار شدم و به زور

چشمای پف کرده مو باز نگه داشتم تا بتونم چن تا اس ام اس بدم. محتوای کلیه اس ام اس ها این بود که:

آقایی جونم میخواستم اولین نفری باشم که تولدتو تبریک میگم واسه همین زود بیدار شدم و تولدت مبارک

عشق خوبمممم و ...

چند ساعت بعد آقا کوچولو زنگ زد: خانومی جونم مرسی ولی یادت رفته بود؟

ـ نه مگه میشه تولد عشقمممم یادم بره؟  از دیشب همش فکره این بودم که زود بیدار شم و اول از همه

تبریک بگم                  آقایی گفت: مگه امروز چندمه عزیزم؟

ـ ۳۱ ام. تولدته دیگه (دیگه داشت یواش یواش باورم میشد که خوده آقایی هم خبر نداشته و یه هالمه

سورپرایز شده)

ـ ولی خانومی تولد من دیروز بود       ـ چییییییییییییی؟

ـ می گم تولدم دیروز بود. جشن هم گرفتیم. یعنی نمیدونستی؟

ـ وای نه پس چرا پارسال بهم گفتی تولدت ۳۱ مرداده؟ ها؟ چرا؟

ـ نمی دونم عزیزم حتما اشتباه کردم یه روز پس و پیش گفتم. چیز مهمی نیست حالا. دیشب که زنگ زدی

هر چقدر منتظر شدم تبریگ بگی دیدم بی فایده ست. گفتم حتما چون قهری نمیخوای بگی.

ـ نه دیوونه مگه بچه ام به خاطر یه بحث کوچولو تولدتو خراب کنم آه یعنی من آخرین نفر بودم؟

چنان آتیشی بودم که دلم میخواست گوشیو بکوبم تو دیوار...دیشب جشن تولدت بود و تو الان به من میگی؟

آقایی کلی حرف زد و دلداریم داد که این چیزا مهم نیست اشکال نداره. همین که به فکرم بودی خیلی ارزش

دارهولی کو گوش شنوا؟ من این حرفها حالیم نبود. تمام فکر و ذهنم این بود که من میخواستم اولین باشم و حالا آخرین نفر بودم؟ خاک بر سرت خانوم گلییییییی...

هنوزم که هنوزه یاد صبح خروس خون بیدار شدنمو چشای پف کرده مو کلاس گذاشتنم واسه اولین نفر بودنم

می افتم یه دل سیر میخندم. تا تو باشی دیگه ژست نگیری...

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  داشتم فکر می کردم چه روز کسل کننده ایه امروز. مامان خانوم رفته مسافرت. جناب پدر مطبه. دو تا تاتاشا

در حال درس خوندن و من غوطه ور در افکار آزاردهنده(میبینین تورو خدا فقط من بیکار و بی عارم همیشه)

آقایی زنگ زد دو ساعت پیش. یکم با هم حرف زدیم ولی خیلی خسته و بی حال بودم اونقد که حتی حال

جواب دادن نداشتم. سردیه لحن صدام به صدای آقا کوچولو هم سرایت کرد و چند لحظه بعد دیگه خبری از

زنگ عاشقونه ی صداش نبود

آقاهی میدونی وقتی با لحن کشدار قشنگت میگی خانوم گلییییییییییییی؟ دلم هری میریزه پایین  چون

می دونم دقیقه های آخره و خیلی زود طولی نمی کشه که می گی دیگه باید بری و می دونم اگه بگم نه

ناراحت میشی چون نمیتونی بیشتر بمونی

دست خودم نیست به صدات نیاز دارم تا زندگی رو توی رگهام تزریق کنه...شدی مثل سرنگ انسولین واسه

دیابتی ها و من مبتلای نق نقوی همیشه ناراضیه عشق توام. دوس دارم آهنگ صدات بدون توقف توی گوشم

بنوازه... ثانیه ها...دقیقه ها...ساعت ها...روزها...شب ها...پشت سر هم...قول میدم حتی نخوابم تا صدم

ثانیه ای واسه شنیدنت از دستم در نره

صدای زنگ خونتون که فریاد زد فهمیدم جدی جدی باید بگم خدافظ اهالی خونه تون اگه میدونستن من

چقدر محتاج توام حتما دیرتر زنگ خونه رو به صدا در می آوردن تا بیشتر از بودنت جون بگیرم

امروز یه حس اذیت تهه تهه وجودم زبانه می کشید باید اینهمه تنهاییییی رو سر کسی خالی میکردم.

آقاییه من تو چقد بدشانس بودی که لحظه ی فوران آتش فشان خاموش نزدیکش بودی و گدازه هاش تورو در

خودش بلعید

تعجب میکنم از اینهمه بی رحمی که حتی "شب بخیر" رو هم ازت دریغ کردم و فقط به خدافظ خالی قناعت

کردم. اومدم اینجا تا تو خونه ی مشترک عشقمون ازت معذرت بخوام به خاطر امشب...به خاطر دیشب...

به خاطر تمام شب هایی که نق نقو بودم و اذیتت کردم. میدونم اونقد مهربونی که منو مث همیشه شرمنده

می کنی...

نازنینم امشب دونه دونه ستاره های آسمونو می بوسم و هلشون می دم سوی دیار آشنای شهرتون....

راهشونو خوببببببببب بلد شدن. ازشون میخوام شب که از نیمه گذشت درست همون لحظه ای که پلک های

قشنگت روی هم افتادن و مژه های ابریشمیت همدیگرو محکم در آغوش گرفتن دونه دونه همه بوسه هامو روی چشمهای بی قرارت بکارن

منو تک تک سلولهای وجودم دیوونه وار دوستت داریممممم

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 
   
  آدمی مادامی که خون چون آب روان در رگهای سرخ رنگش جریان داره محکوم به زندگی کردنه...

محکوم به دل بستن و دل کندن...محکوم به خندیدن و گریستن...

محکوم به اسیر شدن در چهارچوب قوانینی که دست و پاشو بسته...

محکوم به تنهایی...تنهایی...تنهایی...

در تنهایی به مرگ اندیشیدن...در تنهایی یار شیطان شدن...در تنهایی دور شدن...

دور شدن...دور شدن...دور شدن از تنها تکیه گاه تمام دوران زندگیش از بدو تولد تا پایان زندگی...

دور شدن از زیبایی ها...دور شدن از رنگ ها...فرو رفتن در خاکستری ها...گم شدن در سیاهی ها...

رفتن تا ناکجای دیار ظلمت ها...خسته شدن...درمانده شدن...افتادن...

ناتوان از بازگشتن...ناتوان از شروع دوباره...

راه رهایی از این اسارت چیه؟

یه طناب فرسوده و ضخیم با گره های محکم و کهنه که چون ماری زخمی به دور گردن لطیفت میپیچه و

جام مرگو پیش کشت میکنه...

بهای آزادی از این زندون بی قفس چیه؟

گناهی که تا خوده خود قیامت حتی تا بعده قیامت روی دوشت سنگینی می کنه و تا همیشه های همیشه

روسیاهت می کنه...

حاضری بهاشو بدی؟ یا صبر می کنی تا زندگی خوب خسته ات کنه...خوب مجبور به تکرارت کنه...خوب

بچرخه و تو هم باهاش بچرخی...خوب بدوه و تو هم دنبالش به نفس نفس بیافتی...

زندگیییییییییییییییییییی تسلیم!!!

نمی رسم به گرد پات...

من ایستادم...تو هم بایست...!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آقا کوچولو و خانوم گلی
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه ميزباني وب ثبت سايت دامنه فارسي